لطفا زحمت مرا بکشید!

پزشک گفته بود همان بهتر که دیوانه شده شما انتظار داشتی مغزش بترکد؟
این جمله در مورد «فردریش ویلهلم نیچه» زده شد. آدمی که اواخر عمرش دیوانه شد و همه را از دانسته ها و در دل مانده هایش انگشت به هان گذاشت. نیچه به نظرم دو راه بیشتر نداشت، یا باید همین طور دیوانه می شد و یا زیر یکسری چیزهای مردم روزگارش نفله! خدا را شکر همان اولی را شد و عمرش کفاف نداد تا مثل امروز هر شیرپاک خورده ای( که طبیعتا دهانش بوی شیر می دهد) بیاید و فکر و اندیشه و فلسفه اش را نقد کند.
می گویند سیاستمدارها منش و سلوکشان لایه لایه است. آن چیزی را که مردم در سطح می بینند نه آن نیت واقعی شان است و نه قرار است مطابق ظرفیت و محدوده ذهنی عوام حرکت کنند. از این روست که آنچه را که خود می کنند را فقط خودشان می فهمند و عده ای معدود از خواص و نخبگان.
در این میان تکلیف آنهاکه می دانند هم روشن است. دو حالت دارد: یا دیوانه می شوی، یا تکفیر!
خدا کند عمر هیچکدام از آنهایی که می فهمند به تکفیر معاصرینشان نکشد. یعنی اینجور نباشد که در قید حیات یک عده بیایند و بخواهند زحمت تکفیرش را بکشند چون ممکن است...
خدا کند دیوانه شوند.
خدا کند دیوانه شوم!

گاهی به آسمان نگاه کن!

دیده اید آدمهایی را که خودشان می برند و خودشان می دوزند؟ نه اشتباه نکنید خیاط ها را نمی گویم؛ دارم درحوزه مسائل اجتماعی و سیاسی حرف می زنم. اینکه یک عده می افتند وسط ، آدمکی را می گذارند جلویشان باهاش حرف می زنند بعد سرش داد می زنند و آخر سر با چاقو می افتند به جانش. چه تلمیح عجیبی! یاد فیلم پارک وی افتادم. یارو زن را کشته و روی صندلی گذاشته بود و داشت برایش رجز می خواند.
این جور حالتها را در اصطلاح روانشناسی می گویند مالیخولیا و علم سیاست کلاسیک هم به اش می گوید« توهم». حالا نمی خواهم پسوند توطئه را بچسبانم ته این کلمه داخل گیومه چون کلیشه می شود، همین قدر هم به قدر کافی گویاست.

ادامه نوشته

...از دست حسود چمنش

از اولین روزهایی که وارد کارزار کاغذ و سرب و تیتر شدم همیشه آرزویم این بود که محفلی باشد برای دورهم جمع شدن و حرف زدن و خالی شدن. این خالی شدنی که می گویم خیلی مهم و مفید است. یادم هست یک اندیشمندی خیلی جدی برداشته بود جایی نوشته بود:«فحش یکی از مهمترین اختراعات بشری است؛ جلوی خیلی از فجایع و جنایت ها را می گیرد» راست هم می گفت بنده خدا، فکر کنید، اگر همه به جای اینکه فحش بدهند مستقیم سراغ برخورد فیزیکی می رفتند، چه اتفاقی می افتاد؟

ادامه نوشته

یک جوانمرگ دیگر

به خواهرم گفته ام دیگر «خبربد» به من ندهد. از روی شانس اش است یا چی نمی دانم؛ انگار قرار است خبر مرگ اقوام را او به من بدهد. دیشب اس ام اسی از او رسید برایم:«نمیخواستم بازهم خبربد بدهم، ولی فرزین تمام کرد»
«فرزین» پسر دخترخاله مادرم است. بیست سال داشت. چند روز پیش اقدام به خودکشی کرده بود. بعد از اینکه دارو خورده بود پشیمان شده و به مادرش گفته بود. مادرش هم ناغافل مقداری ماست به او خورانده و وادارش کرده بود که بالا بیاورد. شب را ظاهرا تا نزدیکهای صبح در بغل همدیگر درددل کرده، از بدبختیهای هم گفته و گریه کرده بودند. مادر بی خبر از همه جا اوایل صبح متوجه می شود که گل پسرش حالش خراب است و...
در این سه سال چهارمین مرگ اینچنینی است که خبرش برایم می رسد. دوستان، اقوام و نزدیکان بسیاری یا پسرشان خودکشی می کند یا چاقو می خورد یا تیر. نمی دانم چه مان شده،کجا می رویم، این همه پسرکشی و جوان کشی معلول چیست؛ اما نگرانم. جوانها دارند یکی یکی پرپر می شوند و چه بد مرگی گریبانشان را می گیرد. شب برای خودم کلی فلسفه بافی کردم.از اینکه آمار پسرهای آذربایجان غربی چندسالی است از دخترها بیشتر است، از اینکه آمار مصرف شیشه دارد بالا می رود، از اینکه برای حمل و استفاده سلاح سرد،همچون نوع گرمش، مجازات اعدام تعیین می شود ولی بازهم تاثیر ندارد، از اینکه این جوانها پس کی قرار است ازدواج کنند، جهان بینی یک جوان بیست بیست و پنج ساله چیست، چه نگاهی به دنیا، آن دنیا، عرفان، فلسفه، ، دین، سیاست، اخلاق و ... دارد. اصلا فرصت دارد به این مقولات بیندشید؟اصلا  می اندیشد؟ ما چطور؟...

شرایط حساس فعلی

شرایط حساس فعلی

شرایط حساس فعلی

شرایط حساس فعلی

شرایط حساس فعلی

ش را ی ط ح س ا س ف ع ل ی

sharayet-e-hasas-e-feli

شرایط حساس فعلی!!!

تصویر مربوط است به فیلم سرگیجه اثر آلفرد هیچکاک

این نیز نگذرد!

لحظه های سختی است. باید درش باشی تا بفهمی چه می گویم. از سرشب پشت کامپیوتر بنشینی و برسی به ویرایش آخر مطلبت؛ عکسش که آماده است، آهــــــان... اینهم از این، و کلید اینتر را محکم می کوبی روی کیبورد؛ شَتَـــــــرَق...یعنی که مطلب رفت روی خروجی.
فردا صبح با هزار امید و بیم باید منتظر باشی که مطلب هیجان انگیز تازه ات چه بازتابی پیدا می کند.
اینجور حالات معمولا وقتی به سراغم می آید(می آمد) که یک مطلب جدی بسیار بسیار خطرناک را می خواهم(می خواستم) منتشر کنم. از چند روز قبلش با خودم صغرا کبرا می کنم که چه می شود بالاخره، اولویت ها را پشت سرهم ردیف می کنم؛ عقل و احساس و مردم و جسارت و حرفه ای گری(  اگر داشته باشم!)،و خطوط قرمز را یکجا می چینم مقابلم. بعد کلاه را هم کنارشان می گذارم.
شبهای سختی است شبهای  اینچنین قضاوتهایی. نهایتا آنچه نباید( و شاید باید) بشود می شود و مطلب هم منتشر می شود. اینچنین بود سرگذشت شبهایی که من مطلبی جریان ساز و موج ساز بیرون می دادم. مطلبی که تهش بین خودم و خدای خودم راضی بودم چون می دانستم که رسالتم را درست انجام داده ام.
این فشار شدید انگشت روی اینتر، لحظه پرواز مطلب، لحظه ورود اطلاعات به فضای بیکران مجازی و لحظه فریاد ذهن و عقیده من درست مثل پریدن از روی ارتفاع به ته دره ای عمیق است، دره ای که هم رودخانه دارد، هم صدای چکاچاک پرنده، هم ابرهای سفید، هم خنکای نسیم دل انگیز اوایل بهار که خیلی دوستش دارم؛ دره ای که می دانم خواهم مرد ولی به چشیدن همه این زیبای ها، یکجا می ارزد.
اشتباه نکنید، توهم نزده ام. یکهو احساسی آمد و رفت.
دو روز پیش دوستی به ام گفت:« اداری می نویسی؛ نمی چسبه» چیزی نگفتم؛ خسته شده ام از بس گفته ام:« این نیز بگذرد!»

من مخترع اولین وبلاگم؛ حالا شما بگو خودشیفته!

من مخترع اولین وبلاگ مکتوب(!) در ایران هستم. می پرسید کی؟ کجا؟ چگونه؟ حالا گوش کنید.
سال 76 یک بزرگواری موقع تمیز کردن خرت و پرت های اتاق کارش یک سررسید به من داد و این سررسید برای من شد مقدمه اختراع وبلاگ. کار روزانه من شده بود نوشتن یادداشتهایی در  برگهای تقویم هر روز. هنوز هم دارمشان. سررسیدهایی از سال 76 تا 82 که تقریبا از حس و حال نوشتن و شمع و گل و پروانه کشیدن در سررسید خسته شدم.

ادامه نوشته

یک اتفاق خوب

با اینکه رسما هیچ دوره روزنامه نگاری را نگذرانده ام اما اسم شخصیتی چون استاد قاضی زاده، یکی از اساتید بنام ارتباطات کشور، برایم همیشه ارزشمند بود.

به سبب همکاری مختصری که اخیرا با بروبچه های روزنامه همشهری دارم یادداشتهایم ظاهرا به نظر ایشان می رسیده و مجوز یا عدم مجوز چاپش را صادر می کردند. امروز برایم پیغام رسید که استاد می خواهند مستقیما با من صحبت کنند. تماس برقرار کردم و در ابتدای بعد از اظهار لطف مختصر، با این تاکید که من حرف نزنم و فقط گوش دهم چند جمله راجع به نوشته هایم گفتند. بعد هم توصیه کردند به مطالعه یک کتاب. اینکه چه حرفهایی زدند و چه توصیه هایی کردند و چه کتابی معرفی کردند بین خودمان می ماند اما برای من توصیه های استاد و اینکه ازمن خواستند ارتباطم را با ایشان بیشتر کنم، یک اتفاق خوب بود.


خوابم نمی برد

بدخواب شده ام. دورو بری هایم می دانند که خواب یکی از اولویتهای اصلی من در زندگی است چون به این باور رسیده ام که خواب باید ثلث وقت مارا پرکند و الا از آن دو ثلث دیگر می دزدد. دو ثلث دیگر را گفته اند کاراست و  سرگرمی؛ ولی من که زندگی ام به دو قسمت کار(دو سوم) وخواب( احتمالا یک سوم) تقسیم شده خواب درست و حسابی ندارم. می پرسید چرا؟ خب نگرانم جان من، نگران!
این یادداشتی را هم که دارم می نویسم و این وقت شب دارم می گذارمش گوشه دل وبلاگ؛ برای همین است که خوابم آشفته است.
همه راهها را امتحان کردم، تصور لمیدن در تشک پر قو کنار ساحل دریا با گوش سپردن به امواج آب یک نمونه اش بود، یکی هم بغل مادر که ما مردها همیشه فکر می کنیم در این مورد به خصوص خیلی ظلم شده به مان، علتش هم این است که برای بزرگ شدن عجله کردیم و فکرکردیم یک عده قبل از ما می رسند و می زنند و بار می کنند و می برند.
به مرحله ای رسیده ام که یا باید بنویسم یا شبها در رخت خواب چشم به سقف بدوزم و جملاتی را که از جلوی چشمم رژه می روند را ادیت کنم. خب یک جامعه چقدر باید مسئولیت اجتماعی داشته باشد؟ چقدرش سهم من است؟
این وسط از اینهمه حرفه که طلوع آفتاب رسمیت می یابند و غروبش تعطیلند، مثل نقاشی ساختمان، تعویض روغنی، خواروبار فروشی و فال فروشی سرچهارراه، باید من بیچاره کارم بشود دیدن و حس کردن و نوشتن؟ بابا انصافت را شکر خدایا!