همه چیزمان فدای یکطرفه شدن خیابانها

شبها از یک ساعتی به اینور پلیس زیاد در شهر نمی چرخد. خیابانها خلوت است خب. میخواهند ترافیک کجا را باز کنند؟ این جور وقتها خوراکش رفتن تو خط ویژه هاست. خیابانهای یکطرفه. به نظرم بهترین منوی خیابانگردی برای شهری که بهترین تفریحش دوردور کردن با ماشین است همین انداختن در مسیرهای یکطرفه و ویژه است. در ساعات خلوت روز که پلیس نیست. نیمه شب ها.

اینکه از شهرچایی که یک وقتی فلکه پرابهتی داشت برای خودش گازش را بگیری بروی تا ته مدرس. همان مسیری که به بهانه اتوبوس های خط ویژه یکطرفه شد. از سه راهی بهداری که امروز شده فلکه، اتوبوس گذاشتند تا مدرس. فلکه های مسیر را هم برداشته اند. به جایش پل ساخته اند.

یکی از دلمشغولیهای این روزهای شهری که هیچ دلخوشی ای توش نیست حتی تو بندش، همین شاید باشد. وسط های شب دل بکِنی، ماشین را آتش کُنی بروی تا ته. از شهرچایی و همه نوستالژی هایش که هفت سال عمرت هرسال 9 ماه را آنجا پلاس بودی، بروی تا چهارراه دانشکده ای که زیرگذر نداشت، بروی تا سه راهی باکری، بدون هیچ چراغ قرمزی تا ایالت بروی. یک چرخی دور میدان بزنی، راهت را بکشی تا پنجراه، ناتالی و نارنجی را که دید زدی از فالوده فروشی نبش حافظ هم یادی بکنی و اولین پرچم را بکوبی همین جا. اینجا ته خط قرمزهاست. خیابان یکطرفه مسیر تمام می شود. اینجا دیگر شب و روزش فرقی نمی کند. روز هم می شود از این مسیر تا مدرس رسید. بدون دور زدن شهر، رفتن روی پل ها و گیر کردن در ترافیک.

اولش با همین یکطرفه سازی شروع شد. یکطرفه شدند تا بار ترافیکی شهر را کم کنند. بلافاصله نمادهای خاطرات همه ما را با هم برداشتند. هیچ نشانی از گذشته در این شهر که همه چیزش شده ترافیک و فکر کردن برای ترافیک و پول خرج کردن برای ترافیک و کار کردن برای ترافیک، نماند. اشتباه ما همین بود. ترافیک نمی رود. همه چیزمان را گرفت ولی...

دلخوشی های خیلی خیلی خیلی کوچک

رفته ایم باغ یکی از اقوام. از میان برگهای ریخته زیر درخت گردویی که به تازگی محصولش را چیده اند یک عدد گردوی پوست کنده کوچک پیدا می کنم. دست کوچکش را می گیرم توی دستم و میگذارمش کف دستش.

هوا سرد است من در محوطه باغم. نازلی با مادرش رفته توی کوله باغ. چند دقیقه بعد بیرون می آید به بهانه دست به آب. از من بازهم گردو می خواهد. تا برود دستشویی و برگردد میروم زیر همان درختی که برگهایش را تازه ریخته زیرش، دستهایم را در تاریکی شب میمالم تا یک گردوی دیگر هم پیدا کنم. شانس باهاش یار است. گردوی دوم را هم میبرم میگذارم کف دستش.

خدا خدا می کنم سومی را نخواهد. تا بیاید بخورد و بهانه سومی را بگیرد راه افتادیم و آمده ایم خانه. در خانه گردو نداریم. صبح با یکی از دوستان چندساعتی باهمیم. برای یک کاری به درب منزلشان می رود. موقع برگشتن چند تایی گردو توی دستهایش برایم می آورد. «ببخشید معطل شدی؟ بیا مشغول باش.» دو سه تایش را همانجا تو ماشین با هم میخوریم. بقیه را میریزم در جیبم.

ظهر که میرسم خانه مثل همیشه قایم می شود تا پیدایش کنم و مثل همیشه از بوس دادن به «بابالی» طفره می رود. گردوها را که نشانش می دهم می پرد در بغلم.

نازلی با همین دوتا گردو به آسمان می رود. دلخوش کردنش خیلی ساده است هنوز سه سالش تمام نشده...