حاجی خودش سراغم آمد؛مثل آن روزها

حاج حمید خودش آمد سراغم، حمید داودآبادی عزیز. مدیر سایت جامع دفاع مقدس(ساجد). نویسنده سابق نشریات شلمچه،صبح دوکوهه و فکه. حاج حمید نویسنده،خبرنگار و عکاس دفاع مقدس است که شرح حال دوستی معنوی من و این بزرگوار و همسنگرانش را چندی قبل نوشته بودم.

رونمایی کتاب شهید مصطفی کاظم‌زاده نوشته حمید داوودآبادی

دیروز کامنتی از او به دستم رسید برای تمدد دوستی و یادآوری خاطرات گذشته،همانطور که در جواب برایش نوشتم کامنت حاجی هم اشک تو چشمهایم جوشاند و هم خونی تازه در رگهایم.

منهم با افتخار لینکش کردم تا احوالاتش را از این پس از وبلاگ شخصی اش جویا شوم.

می فـهـمــی چـــی میـــگـــــــــــم؟

نه، اصلا اشتباه نکنید! دوستانی که پای عشق ازلی و ابدی ما روزنامه نگارها(نوشتن دیوانه وار) و عشق ازلی و ابدی همه آدمهای دنیا(معیشت) را وسط کشیده اند(مطمئن باشید اول آدمیم، اگر خدا قبول کند، بعد روزنامه نگار، اگر بعضی ها قبول بفرمایند!)، دارند یک نموره دچار سوء تفاهم می شوند.
درست است کارمان سخت است، درست است دیوانه بازیهایمان کم کم دارد از چش و چال مردم می افتد، درست است بعضی وقتها داریم می زنیم جاده خاکی، درست است زندگی برای خودش کم دردسر ندارد، درست است «به ماچه»، اما اینها هیچکدام دلیل این قرتی بازیها نمی شود که ژست بگیریم و برویم گوشه ای بنشینیم و زانوهایمان را بغل کنیم و بگوییم خدایا دیگر بازی نمی کنم.
راست و حسینی وسط پارادوکس عجیبی گیر کرده ام باور کنید دارم راستش را می گویم.

می فهمی چی میگم؟؟؟( لطفا با صدای داود زززززززززز در سریال دزد و پلیس خوانده شود!)

برایم خیلی سخت است عمری پابرهنه بدوم دنبال موجودیتی به نام حقیقت و اینهمه کتاب و رساله و مقاله در موردش بجوم و برسم به جایی که حقیقت برایم قله آرمانی بشود، آنوقت یک شیرپاک خورده ای در نشریه اش بیاید بنویسد:«حقیقت مهمتر است یا انسانیت؟» و بعد خودش هم جوابش را ندهد و راه بیفتد پی زندگی خودش.
باور کنید بازی درنمی آورم، دارم از ته دل می گویم؛ نمی دانم بین همین حقیقتی که ذکرش رفت و «امید» چه گلی به سرم بمالم!
نمی دانم آگاه کردن مردم اولی است یا امیدوار کردنشان. سخت است،... نمی دانم. یک روز مطلبی خواندم در مورد 11 سوال بی جواب عالم خلقت که هیچ بنی بشری نتوانسته آنها را بیابد. اینهم رویش، حل نمی شود... اصلا شاید زیبایی(!) این پارادوکس به این است که حل نشود.
شاید مقطعی که در آن نفس می کشم نقطه عطفی است برای تقسیم زندگی به دو نیم، نیم قبل از آن و نیم بعدش...
شاید هم همه این سوالها و استفهام ها بی خود است...
نمی دانم.

این آدم خودِ درد است

قسم می خورم هنوز یک شعر از شادروان منوچهر آتشی نخوانده ام، شاید هم خوانده باشم اما به خاطرم نمانده. یکی از روزهای قبل از درگذشت این شاعر بزرگ بود. به نظرم حول و حوش 82 یا 83. با یکی از دوستان رفته بودیم کتابفروشی تا یکی دوتا کتاب شعر بگیریم.

 من وسط قفسه های کتاب ناگهان چشمم به کتاب شعر منوچهر آتشی افتاد زل زدم به کتاب و به دوستم گفتم میشناسیش؟ گفت آره منوچهر آتشیه اما به پای لورکا نمی رسه. لورکا شاعر اسپانیایی ای بود که آن موقع ما تو نخش بودیم و کتابها و اشعارش را دنبال می کردیم.


 من از چهره تکیده و درهم شکسته آتشی اما با آن لبخند تلخش یک عالمه درد ریخت توی قلبم؛ دردی که چهره اش فریاد می زد. کتاب لورکا را گرفتیم و از مغازه بیرون آمدیم اما من هنوز از فکر عکس استاد آتشی بیرون نیامده بودم. دوستم پرسید چت شده کجایی؟ گفتم راستش احساس کردم دارم خود دردو نگاه می کنم، متبلور شده در وجود یک شاعر.

چه کمند همچین شاعرانی که چهره شان آدم را به یاد درد می اندازد و چه بسیارند کسانیکه با هزار ترفند و حیله می خواهند تریپ روشنفکری و دردمندی و با مردم و در دل مردم بودن بگیرند اما باورشان نمی کنیم.

تاکید می کنم هیچ شعری از منوچهر آتشی را به یاد ندارم، شاید یک روز رفتم و کتابش را گرفتم و خواندم.روحش شاد!

راستی چند روز دیگر(29 آبان) سالمرگش است.

اصل و ریشه یعنی همین

از موقعیکه مسعود دهنمکی( کارگردان معروف اخراجی ها) با سردبیری شلمچه کار مطبوعاتی اش را شروع کرد تا هنگامیکه نشریه اش به اتهام  «توهین به مراجع» از سوی هیات نظارت بر مطبوعات و به خاطر افشای سندی علیه آیت الله خویی لغو امتیاز شد(آنهم بدون بردن نامی از این مرجع تقلید) و تا رسید به دورهم جمع کردن تیمی متفاوت در نشریه جبهه پروسه ای متفاوت طی شد که با ایجاد تحولاتی در شخصیت، منش و سلوک وی همراه شد.


ادامه نوشته

می نویسم به شرط حل این پاردوکس ها

این روزها من دارم می نویسم؛ ولی شما باور نکنید! درست است هرواقعیتی قابلیت انتشار ندارد، اما قرار هم نیست که هیچ واقعیتی قابلیت انتشار نداشته باشد! این حرفها را نمی زنم که فکر کنید دچار یاس فلسفی شده ام، نه، گفته اند یاس فلسفی حول و حوش 18 سالگی سراغ آدم می آید و نزدیکهای سی سالگی کارش را می سازد. یعنی یا منحرفش می کند یا هدایتش. بنابراین آب از سر من و امثال من گذشته که بخواهم از این سوسول بازی ها دربیاورم.

ادامه نوشته

سخت می فهمی یعنی چی؟


خوابیده بودم و داشتم خواب رفتن به سالن وشروع دوباره پابه توب شدن را می دیدم. شاید برای خیلی ها غیرمنتظره باشد اما برای من خیلی مهم است. برای کسیکه خیلی از برنامه ها و مناسباتش را متناسب با برد و باخت تیم محبوبش تنظیم می کند، حتی رفتارهای درون خانوادگی اش را، مهم است که یک سال به دور از توپ باشد. آخرین باری که به پزشک معالجم مراجعه کردم گفت که تا یک سال از عمل جراحی ات نگذشته اجازه بازی نداری. خواب شیرینی بود اما زود تمام شد. هنوز لباسهایم را نکنده بودم که ساعت زنگ خورد و بیدار شدم.



برای من فوتبال بازی و خیلی از مسخره بازی های دیگری که یادگار از نوجوانی ام است حلقه اتصالی است به دنیای ساده و صمیمی و بی غل و غش کودک درونم و این ماههای آزگار که از یکی از مهمترین حلقه های اتصالم به این دنیای دوست داشتنی به دور بودم عذاب آور است و سخت.الان نه ماه است که من به دلیل مصدومیت رباط صلیبی زانوی راستم نتوانسته ام فوتبال بازی کنم.

سه کس، سه جمله،سه تجربه

مثل اکثر آدمها من هم برای خودم سه گانه دارم. منتهی این سه گانه ها آثارو نوشته هایم نیستند، تجربیاتی بوده که در این سه دهه ای که از عمرم گذشته، بر من وارد شده و به مسیر زندگی ام زاویه و جهت داده.

هرسه مورد تجربه ها، کوهی از معرفت و شناخت نسبت به زندگی را پیش رویم ساختند و البته شیوه ورود هرکدام نیز متفاوت بود. یکی با یک جمله در من حلول کرد، آن دیگری با شکستی که در یک مباحثه خوردم و سوم واقعیاتی که به عینه دیدم.

ادامه نوشته

عشق و تردید(3) – این داستان دیگر ادامه ندارد

چند روز پیش داشتم مصاحبه یکی از مسئولین را پیاده می کردم. در بخشی از صحبتهایش گفت: برای خاکم و برای پرچم کشورم حاضرم جانم را هم بدهم.
همینطور که داشتم مطلب را تایپ می کردم خودم را گذاشتم جایش و با خودم گفتم: خب اینکه چیزی نیست، اگه پاش بیفته منم می تونم خودمو برای اینجور چیزا فدا کنم و بعد تردیدی فلسفی سراغم آمد بااین سوال که: خب اگه کسی نفهمه چی؟ اگه هیچکس بامن همراه نباشه چی؟ نکنه من خودمو نفله کنم و مردم به ریشم بخندن؟
ادامه نوشته

عشق و تردید(2)- این داستان هم ادامه دارد

 از جلوی اتاق مرتبا رفت و آمد می کرد و زیر لبش چیزهایی زمزمه می کردحرص می خورد،سری تکان می داد، باگوشه چشمش نگاهمان می کرد و رد می شد.من پشت کامپیوتر نشسته بودم و می پاییدمش. دو تا ازهمکارانم هم داشتند کنداکتور جشنواره ای که در پیش بود را تنظیم می کردند. چند دقیقه ای که گذشت و اتاق خلوت شد وارد شد و شروع کرد به نق زدن، از این حرفهای کلیشه ای که این روزها مد شده. از گرانی و تورم و بیکاری و مستاجری و اعتیاد و فساد و ...گوشم دیگر از این حرفها پر است، وقتی صدایش را بلندتر کرد به خودم آمدم. به ام گفت: با توام، نظرت چیه؟ گفتم ببخشید حواسم نبود، یه بارم تکرار کن چی گفتی؟ گفت: میخوام برم سپاه، تحملشو ندارم، خیلی وقته درخواست دادم.من مال این شهر شلوغ و مردمش نیستم. از دیدن این برنامه ها و جشنواره ها که چیزی ندارن جز حروم کردن بیت المال هم بدم میاد.

ادامه نوشته

عشق و تردید(1)- این داستان ادامه دارد

ایستاده بود جلوی تلویزیون ال سی دی بزرگ خانه شان و داشت به زمین و زمان فحش می داد. شبکه خبر داشت همینطوری آخرین اخبار جنگ 22 روزه غزه را پخش می کرد. احسان لبش را مدام می گزید و سیبیل پرپشتش را که سنش را چندسالی بزرگتر نشان می داد، با دستش روی لبش می کشید. اولش فکر می کردم دارد فیلم درمی آورد اما وقتی چشمهای سرخش را دیدم به عمق حرص و احساساتش پی بردم.

ادامه نوشته

لابد نفهمیدم، شما کوتاه بیا!

بهروزافخمی چندی پیش مصاحبه ای کرده بود که در آن از انگیزه های ساخت سریال کوچک جنگلی گفته بود.افخمی روایت می کند چگونه یک ارگان نظامی ازش می خواهد فیلمی در مورد خرمشهر بسازد که نمی پذیرد. افخمی معتقد است اشغال و فتح خرمشهر یک ماجرای ساده و بدون پیچیدگی است اما حصر آبادان و شکستن آن «درام» دارد.

ادامه نوشته