نه، اصلا اشتباه نکنید! دوستانی که پای عشق ازلی و ابدی ما روزنامه نگارها(نوشتن دیوانه وار) و عشق ازلی و ابدی همه آدمهای دنیا(معیشت) را وسط کشیده اند(مطمئن باشید اول آدمیم، اگر خدا قبول کند، بعد روزنامه نگار، اگر بعضی ها قبول بفرمایند!)، دارند یک نموره دچار سوء تفاهم می شوند.
درست است کارمان سخت است، درست است دیوانه بازیهایمان کم کم دارد از چش و چال مردم می افتد، درست است بعضی وقتها داریم می زنیم جاده خاکی، درست است زندگی برای خودش کم دردسر ندارد، درست است «به ماچه»، اما اینها هیچکدام دلیل این قرتی بازیها نمی شود که ژست بگیریم و برویم گوشه ای بنشینیم و زانوهایمان را بغل کنیم و بگوییم خدایا دیگر بازی نمی کنم.
راست و حسینی وسط پارادوکس عجیبی گیر کرده ام باور کنید دارم راستش را می گویم.
می فهمی چی میگم؟؟؟( لطفا با صدای داود زززززززززز در سریال دزد و پلیس خوانده شود!)

برایم خیلی سخت است عمری پابرهنه بدوم دنبال موجودیتی به نام حقیقت و اینهمه کتاب و رساله و مقاله در موردش بجوم و برسم به جایی که حقیقت برایم قله آرمانی بشود، آنوقت یک شیرپاک خورده ای در نشریه اش بیاید بنویسد:«حقیقت مهمتر است یا انسانیت؟» و بعد خودش هم جوابش را ندهد و راه بیفتد پی زندگی خودش.
باور کنید بازی درنمی آورم، دارم از ته دل می گویم؛ نمی دانم بین همین حقیقتی که ذکرش رفت و «امید» چه گلی به سرم بمالم!
نمی دانم آگاه کردن مردم اولی است یا امیدوار کردنشان. سخت است،... نمی دانم. یک روز مطلبی خواندم در مورد 11 سوال بی جواب عالم خلقت که هیچ بنی بشری نتوانسته آنها را بیابد. اینهم رویش، حل نمی شود... اصلا شاید زیبایی(!) این پارادوکس به این است که حل نشود.
شاید مقطعی که در آن نفس می کشم نقطه عطفی است برای تقسیم زندگی به دو نیم، نیم قبل از آن و نیم بعدش...
شاید هم همه این سوالها و استفهام ها بی خود است...
نمی دانم.