این آدم خودِ درد است
قسم می خورم هنوز یک شعر از شادروان منوچهر آتشی نخوانده ام، شاید هم خوانده باشم اما به خاطرم نمانده. یکی از روزهای قبل از درگذشت این شاعر بزرگ بود. به نظرم حول و حوش 82 یا 83. با یکی از دوستان رفته بودیم کتابفروشی تا یکی دوتا کتاب شعر بگیریم.
من وسط قفسه های کتاب ناگهان چشمم به کتاب شعر منوچهر آتشی افتاد زل زدم به کتاب و به دوستم گفتم میشناسیش؟ گفت آره منوچهر آتشیه اما به پای لورکا نمی رسه. لورکا شاعر اسپانیایی ای بود که آن موقع ما تو نخش بودیم و کتابها و اشعارش را دنبال می کردیم.

من از چهره تکیده و درهم شکسته آتشی اما با آن لبخند تلخش یک عالمه درد ریخت توی قلبم؛ دردی که چهره اش فریاد می زد. کتاب لورکا را گرفتیم و از مغازه بیرون آمدیم اما من هنوز از فکر عکس استاد آتشی بیرون نیامده بودم. دوستم پرسید چت شده کجایی؟ گفتم راستش احساس کردم دارم خود دردو نگاه می کنم، متبلور شده در وجود یک شاعر.
چه کمند همچین شاعرانی که چهره شان آدم را به یاد درد می اندازد و چه بسیارند کسانیکه با هزار ترفند و حیله می خواهند تریپ روشنفکری و دردمندی و با مردم و در دل مردم بودن بگیرند اما باورشان نمی کنیم.
تاکید می کنم هیچ شعری از منوچهر آتشی را به یاد ندارم، شاید یک روز رفتم و کتابش را گرفتم و خواندم.روحش شاد!
راستی چند روز دیگر(29 آبان) سالمرگش است.
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...