زشت ترین سفیدی دنیا

روبه آینه می ایستم. چند روز فرصت داده بودم تا موهای صورتم سبز شوند ببینم چی به چی هست. زیر چانه طرف راست چهارتا موی سفید مثل نیزه می روند توی چشمم. باهاشان آشنایم حدودا یک سالی می شود که خودشان را نشان داده اند. صورتم را که به چپ برمی گردانم چانه سمت چپم هم برای اینکه خودی نشان دهد سه تار موی سفید داده بیرون. ماشین اصلاح را سریع روشن می کنم. خودم را دلداری می دهم که «خبری نیست».

ادامه نوشته

چرا روز میلاد حضرت زینب روز خبرنگار نشد؟


اگر دست من بود دستی به سروروی تقویم ایران می کشیدم. سال 77 مرحوم محمود صارمی خبرنگار خبرگزاری ایرنا در مزار شریف افغانستان به دست طالبان شهید شد و از سال بعدش دولت روز شهادت این خبرنگار را کرد روز خبرنگار. از سال مابعدش(79) هرسال سالگرد شهادت شهید صارمی را به عنوان روز خبرنگار جشن می گیرند.
خیلی خب، تا اینجای کار مناقشه ای نمی شود وارد کرد. شهید صارمی اولین شهید خبرنگار ایرانی نبود. آخرینش نیز نخواهد بود. خیلی پیشتراز او خبرنگارانی در جبهه های نبرد حق علیه باطل شهید شده اند. داشتیم کسانی مثل اخوان  را که به عنوان عکاس سالهاست در لبنان به همراه سردار متوسلیان اسیر شده اند و می شد سالروز اسارت شان را کرد روز خبرنگار.
حتی بعدها وقتی با سقوط هواپیمای سی صدوسی ارتش که  تعداد زیادی از خبرنگارها به خونشان غلتیدند هم می شد عنوانی پیدا کرد و در تقویم گنجاند. به نظر می رسد شهادت مرحوم صارمی درست در مقطعی اتفاق افتاد که فضا مناسب نامگذاری روزی به نام خبرنگار بود و شاید اگر قبل از آن چنین حادثه ای رخ می داد و یا بعدش، مثل این هفت هشت سال اخیر، هرگز به عقل جن هم نمی رسید که برای صنف خبرنگار روزی نامگذاری شود.
اما حرف من یک چیز دیگر است.
تصور کنید حادثه ای به عظمت قیام عاشورا اتفاق افتاده و امام حسین و یارانش همگی به خونشان غلتیده اند. هیچ اراده ای برای ثبت تاریخی این واقعه نیست و هیچ جنبنده ای جرات ندارد جایی نقل کند چه بر سر اولاد رسول الله(ص) آمد.
این وسط یک زن که به اسارت درآمده می شود پیام آور حادثه کربلا و با نطق های آتشینش عظمت عاشورا را برای همیشه تاریخ جاودانه می کند. تیتر جالبی هم برای بازگو کردن رویدادها دارد:« مارایتُ الا جمیلا»( ندیدم مگر زیبایی).
پس این وسط یک تناقض بزرگ پیش می آید. یا واقعا به عظمت پیام آوری حضرت زینب(س) ایمان نداریم و یا شان خبرنگاری را آنچنان که باید والا و متعالی نمی دانیم.
خدا رحمت کند شهید صارمی را، اما حیف نیست شخصیت حضرت زینب را تنها در مراقبت از حضرت سجاد(ع) که روز واقعه بیمار بود و پرستاری از ایشان بخشی از رسالت دختر امیرالمومنین(ع)، محدود کنیم و ولادتش مصادره شود به نام صنف پرستاران زحمت کش؟! کاش تقویم دست من بود، می دانستم باهاش چه می کنم!

تشنگی یک چای تلخ در شب تاسوعا

باید آناکارنینا خوانده باشید تا بدانید چه لذتی است در شرح کشیدن سیگار برگ ابولونسکی بعد از قهوه ای که از روی غذا می خورد و نئشه ای که کل وجودش را می گرفت. تولستوی خیلی هنرمندانه با جادوی کلمات این حس و حال کاراکتر معروف رمان عظیمش را تصویر می کرد و همین چیدن هنرمندانه کلمات در کنارهم بود که «آناکارنینا» تبدیل شد به یکی از ده شاهکار ادبیات در قرن بیستم.

حالا منِ بیسواد را بگو که بخواهم با بضاعت اندکم لذت چای قندپهلو را بعد از یک غذای چرب و چیلی شرح دهم و حرص و عطش به دست آوردن این چای را بیان کنم.

موجودات عصر حاضر هم برای خودشان عطش مخصوص به خود را دارند. تشنگی به چای در یک همچین وضعیتی کم از تشنگی زیر تیغ آفتاب مرداد به آب ندارد. غلط بکنم مقایسه کرده باشم وضعیت خودم را با حوادث بزرگ تاریخی؛ ولی تصور کنید از پای سفره احسان شام بلند شده ای، ماشین را آتش کرده ای، راه افتاده ای بروی به هیات عزاداری.
به بهانه اینکه چای را در چادرهای صلواتی خیابانها و کوچه های اطراف به دست بیاوری، زده ای بیرون تا زودتر به هیات برسی. در مسیر هرچه گشته ای چشمت به این چادرهای آشنا نخورده و تازه وقتی رسیده ای به مسجد محل، موقع زنجیرزنی بوده و بالطبع جان به جان آبدارچی کنی یک نصفه چای سهل است، آب جوش هم جلویت نمی گذارد.
با همان حال خشکی دهان و زبانت با عزادارها همراه می شوی. ساعت 11 شب است. حساب کن از غروب دنبال چای تلخ سگ دو زده ای. وقتی رطوبت عرق و باران پائیزی به هم آمیخته و وارد مسجد شده ای تازه یادت می افتد که عزادارها بناست سینه بزنند و تا نیمه شب باید همراهی شان کنی. اینجور جاها کسی فکرش هم متوجه تشنگی و خشکی گلو نیست.
نیمه شب است و من تشنه و عطش چای، از مسجد بیرون آمده ام. همه در خانه خوابیده اند. امشب شب تاسوعا بود. خداییش ریاضت حسابی کشیدم، حتی شده با مظهر به ظاهر مدرنیته، حتی با عطش چای.
وقتی جلوی دستیابی به حق یک انسان گرفته می شود، یعنی سلب آزادی. این آزادی ممکن است حق خورن یک چای تلخ قندپهلو باشد، کشیدن یک سیگار در نم نمای مه آلود یک شب پائیزی، سینه زنی در مسجدی که از کودکی عاشق گنبد و گلدسته اش بوده ای، چیدن ریخت لباس و ظاهر موهایت، یا راهی که برای رسیدن به خدا در پیش گرفته ای.
معتقدم تقلا  برای رسیدن به آزادی، دل آدم را جلا می دهد و او را به آزادگی می رساند.

ادای دینی دیگربار به کمپانی نیپون، خالق بچه های آلپ

کمپانی نیپون زلفی با بروبچه های دهه شصتی گره زده. همو که خالق بسیاری از کارتون های خاطره انگیز دوران کودکی ماهاست. چندوقت پیش در یکی از پست ها در خصوص ساخت مجموعه دیدنی بچه های مدرسه والت ادای دینی به این کمپانی ژاپنی و مدیرانش کردم و امروز جا دارد یک ذکر خیر توام با دعای خیر وسلامتی(اگر انشاء الله در قید حیات هستند) به همه دست اندرکارانش داشته باشم به سبب ساخت کارتون بچه های آلپ که این روزها از شبکه پویا در حال بازپخش است و من با وسواس خاصی پیگیر داستانش هستم، آنهم بعد از نزدیک ربع قرن!



ادامه نوشته

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟

این شعر زیبا از استاد عزیزم محمدعلی بهمنی را بدون هیچ توضیحی اینجا آوردم به یاد ترانه ای که هنرمند بازگشته به وطن از این شعر ساخته و من هروقت در تنگنا(آمپاس!) قرار می گیرم با هروسیله ای که دم دستم است گوشم را می سپارم به صدای خش دار و گرم او و دم می گیرم با معانی ژرفش.

یادش به خیر استاد بهمنی و همسرش تو کنگره شمس دو سال قبل مهمان استان ما بودند و من موقع آمدنشان از فرودگاه رفتم به استقبالشان و استقبال دهها غول ادبیات معاصر، چه دورانی بود برای خودش؛ هی....ی ی ی ی!

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را؟
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمالِ دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگیِ نامردم زوال پرست

آرامشم آرزوست

یک هنرمند را در نظر بگیرید. مثلا نقاش. وقتی می خواهد اثری خلق کند، به جز رنگ و قلم مو و پالت و بوم چه چیز دیگری لازم دارد؟
حالا یک بازیگر سینما را فرض کنید. قد، هیکل، فن بیان، حس، حافظه، چشم رنگی و ... دیگر چه؟
قرار نیست جامعه هدفمان فقط هنرمندها باشند. یک مهندس را در نظر بگیرید. برای طراحی پلان یک بنای ساختمانی و محاسبه دقیقش در کنار ابزارهای دستی و ماشینی که لازم دارد دیگر چه چیزی کم دارد؟
اینها را بگذارید یک طرف و کار روزنامه نگارها را هم با همه آنها مقایسه کنید. روزنامه نگار باید آپدیت باشد، گوشش تیز و چشمش همواره مترصد شکار، دستش تند و متخصص تایپ و ادیت و اینترنت؛ مختصری عکاسی بداند؛ آئین نگارش را فول آب باشد؛ دقت کند در جملاتش ایراد املایی ندهد؛ خبری که بیرون می دهد سوخته نباشد؛ به پروپای کسی نپیچد؛ بلد باشد از پس مشکلات حقوقی کارهایی که می کند برآید، سراغ هرسوژه ای که می رود در موردش مطالعه دقیق داشته باشد؛ در بیان و رفتار مبادی آداب باشد؛ وقتی کسی ازش پرسید «چه خبر؟» خودش تا ته قصه را برود و ...
حالا که مختصات کار روزنامه نگاری اینقدر پیچیده و حساس است، به نظر شما اندکی فرصت تمرکز و فضایی آرام و محیطی الهام بخش  توقع زیادی است؟ داریم واقعا همچین شرایطی را؟ به من هم نشان بدهید.

بدنمان گرم است واقعا

ما آدمها برای هرچیز راه حل داریم. دکترها در دانشکده ها علاج هرمرضی را یاد می گیرند. برای وضعیت بد جوی راه حل داریم. مدیران اجرایی در مواقع بحرانی اتاق بحران و عملیات دارند که آنجا برای همه چیز تدبیری اندیشیده شده. وقتی لای کتاب را باز می کنی برای هرسوالی جوابی هست. فضای مجازی و دائره المعارف های اینترنتی هیچ استفهامی را دست خالی برنمی گردانند.
در روزنامه ها و مجلات راه حل های فائق آمدن بر مشکلات خانوادگی و زندگی زناشویی آمده. این سبک زندگی هایی که چندسالی است مد شده هم شسته رفته و تروتمیز دارند همه مبانی زندگی را به خلق الله آموزش می دهند.
من حرفم این است؛ مشکل کجاست واقعا؟ چرا هیچ چیز سرجای خودش نیست؟ اگر بشر برای همه چیز نسخه ای دارد، پس اینهمه کار روی زمین مانده و درماندگی آدمها برای چیست؟