زشت ترین سفیدی دنیا
اگر دست من بود دستی به سروروی تقویم ایران می کشیدم. سال 77 مرحوم محمود صارمی خبرنگار خبرگزاری ایرنا در مزار شریف افغانستان به دست طالبان شهید شد و از سال بعدش دولت روز شهادت این خبرنگار را کرد روز خبرنگار. از سال مابعدش(79) هرسال سالگرد شهادت شهید صارمی را به عنوان روز خبرنگار جشن می گیرند.
خیلی خب، تا اینجای کار مناقشه ای نمی شود وارد کرد. شهید صارمی اولین شهید خبرنگار ایرانی نبود. آخرینش نیز نخواهد بود. خیلی پیشتراز او خبرنگارانی در جبهه های نبرد حق علیه باطل شهید شده اند. داشتیم کسانی مثل اخوان را که به عنوان عکاس سالهاست در لبنان به همراه سردار متوسلیان اسیر شده اند و می شد سالروز اسارت شان را کرد روز خبرنگار.
حتی بعدها وقتی با سقوط هواپیمای سی صدوسی ارتش که تعداد زیادی از خبرنگارها به خونشان غلتیدند هم می شد عنوانی پیدا کرد و در تقویم گنجاند. به نظر می رسد شهادت مرحوم صارمی درست در مقطعی اتفاق افتاد که فضا مناسب نامگذاری روزی به نام خبرنگار بود و شاید اگر قبل از آن چنین حادثه ای رخ می داد و یا بعدش، مثل این هفت هشت سال اخیر، هرگز به عقل جن هم نمی رسید که برای صنف خبرنگار روزی نامگذاری شود.
اما حرف من یک چیز دیگر است.
تصور کنید حادثه ای به عظمت قیام عاشورا اتفاق افتاده و امام حسین و یارانش همگی به خونشان غلتیده اند. هیچ اراده ای برای ثبت تاریخی این واقعه نیست و هیچ جنبنده ای جرات ندارد جایی نقل کند چه بر سر اولاد رسول الله(ص) آمد.
این وسط یک زن که به اسارت درآمده می شود پیام آور حادثه کربلا و با نطق های آتشینش عظمت عاشورا را برای همیشه تاریخ جاودانه می کند. تیتر جالبی هم برای بازگو کردن رویدادها دارد:« مارایتُ الا جمیلا»( ندیدم مگر زیبایی).
پس این وسط یک تناقض بزرگ پیش می آید. یا واقعا به عظمت پیام آوری حضرت زینب(س) ایمان نداریم و یا شان خبرنگاری را آنچنان که باید والا و متعالی نمی دانیم.
خدا رحمت کند شهید صارمی را، اما حیف نیست شخصیت حضرت زینب را تنها در مراقبت از حضرت سجاد(ع) که روز واقعه بیمار بود و پرستاری از ایشان بخشی از رسالت دختر امیرالمومنین(ع)، محدود کنیم و ولادتش مصادره شود به نام صنف پرستاران زحمت کش؟! کاش تقویم دست من بود، می دانستم باهاش چه می کنم!
حالا منِ بیسواد را بگو که بخواهم با بضاعت اندکم لذت چای قندپهلو را بعد از یک غذای چرب و چیلی شرح دهم و حرص و عطش به دست آوردن این چای را بیان کنم.

یادش به خیر استاد بهمنی و همسرش تو کنگره شمس دو سال قبل مهمان استان ما بودند و من موقع آمدنشان از فرودگاه رفتم به استقبالشان و استقبال دهها غول ادبیات معاصر، چه دورانی بود برای خودش؛ هی....ی ی ی ی!
