پشت فرمان ماشین ساکت بودم ولی تو دلم هی غر می زدم که این چه مسافرتی است که بلند شده ام راه افتاده ام 200 کیلومتر را تا تبریز کوبیده ام که بروم تو رستوران یک شامی بخورم و برگردم؟!
احمد آقا دوست صمیمی دوران جوانی مرحوم پدر بود. رفته بود حج عمره. مارا هم به اتفاق خانواده دعوت کرده بود در ولیمه بازگشتش شرکت کنیم. دوستی احمد آقا و خانواده ما برمی گردد به حدود 37-38 سال پیش زمانیکه من هم هنوز به دنیا نیامده بودم.
زودتر از موعد رسیدیم. احمد آقا همان مرد ترکه ای آرام همیشه لبخند به لب را این بار به بهانه سفر حج ملاقات کردم. تقریبا هر دوسه سال یک باری همدیگر را می بینیم. او یاد پدر می کند و من بوی پدر را از او می گیرم. وقتی من و خانواده وارد رستوران شدیم هنوز جمعیت پر نشده بود. یکی یکی سروکله مهمانها پیدا می شد. من و عسگر آقا که از اورمیه آمده بودیم پیش هم نشستیم. عسگر آقا گفت می خواهد همکاران سابق بابایم را معرفی کند.
هرکسی که از در تو می آمد یک راست سراغ میز ما می آمد. انگار در بین همه مهمانها ما ویژه تر بودیم. بعد از روبوسی با عسگر آقا به من معرفی می شد:« آقای فلانی... اینهم حامده پسر مرحوم رضا، رضا عطائی» مهمان تازه وارد مرا که می دید اول گل از گل اش می شکفت و بعد سرش را پایین می انداخت، تکان می داد و صندلی را عقب داده سرجایش می نشست.
چند دقیقه اول همه مهمانها اینجوری می گذشت. بعد نوبت به گعده های دوستانه می رسید. سروشکل تمام حرفها تقریبا یکی بود.
جمعی که گردهم آمده بودند همگی معلم های بازنشسته و پابه سن گذاشته همدوره بودند. اوایل انقلاب که سال های اول استخدامشان بود در شهر مرزی و دورافتاده پلدشت باهم همکار بودند. روال روابط بین شان اینطوری بود که باهم انقلاب کرده بودند بعد وارد آموزش و پرورش شدند و بعد هریک وارد مناصب سیاسی و دولتی و امروز دوران بازنشستگی و گوشه نشینی شان بود. از بین شان خدا پدر مرا چیده و باخود برده بود. انگار باید به ناچار من جای خالی اش را پر می کردم. چطوری؟ نمی دانم. چون اصلا سنخم با آنها یکی نبود. آدمای اتوکشیده با کت و شلوار و جلیقه طوسی که انگار تو عمرشان غیر این رنگی به تن نکرده اند. با سروصورت تراشیده، آنکار و لحن و بیانی رسمی و مجلسی. هنوز که هنوز است بعد از 30-40 سال رفاقت اسم فامیل هم را صدا می کنند. نهایت صمیمیت شان این بود که لفظ «آقا» را از پشت اسم فامیل برداشته بودند.
صحبتها گرم گرفت. دوستانی که بعد سه چهار دهه به هم رسیده بودند مجبور بودند در عرض این نیم ساعت/ یک ساعت از هر دری حرف بزنند. از خاطرات خوش گذشته بگویند و جزئی ترین اتفاقات خنده داری که بین شان بود در این محفل چند دقیقه ای مرور می شد. کسی اصلا حواسش به کیفیت پایین غذای رستوران نبود. اصلا یاد کسی هم نمی افتاد که از سرنوشت همدیگر بپرسند. اینکه چندتا بچه آورده اند، بچه هایشان را به کجا رسانده اند، پدرو مادرشان درقید حیات هستند یا نه و ...


معلم های پدر و پدرهای پدربزرگ شده به آخر مجلس که رسیدند موقع نتیجه گیری بود و من همچنان غرق تماشا.درست مثل آخرهای کلاس همه معلم ها. یکی شان گفت: « چطور شد که اینطور شد؟» آن یکی بدون اینکه بپرسد منظور دوستش چیست گفت:« تقصیر خودمان است». سومی گفت:« اون که بعله...میگم چرا 40 سال طول کشید همدیگه رو ببینیم؟ ما که اینجوری نبودیم. ما که تو خونه همدیگه شام و ناهار می خوردیم. رختخواب برای مهمون هم که همیشه فراهم بود»
نفر او جواب داد:« واسه خاطر اینکه همه چیزمان از روز اول الکی و فانتزی بود. مثل شعار دادن هایمان. اعتقادهایمان. مبارزه هایمان و دوستی هایمان. می دانستیم ته اش هیچی نیست ولی باز رویش پافشاری می کردیم».
مجلس آخوند نداشت. این را وقتی دیدم همه بدون دعای معمول بعد از غذا از جایشان بلند شدند فهمیدم.پدرهای معلم ما روزگاری چیزهایی به ما یاد دادند که خودشان باورش نداشتند و راهی را رفتند که 40 سال بعد ازش سردرآوردند.