بی پناهی تا این حد
معمولا به شماره های ناشناس جواب نمی دهم. موبایلی که 4 هزار تا تلفن سیو شده داشته باشد وقت ندارد به شماره های سیو نشده جواب بدهد. چون همچین وسیله ای در شبانه روز کمِ کم 300-400 تا زنگ خوری دارد!
صبح زود وقتی تلفن روی سایلنت بود همینجور شانسی نگاهش کردم. یک شماره ایرانسل ناشناس داشت زنگ می خورد. علی الاصول چون روز تعطیلی کسی نمی تواند بامن کار دردسر ساز و تعهدآوری داشته باشد مجاب شدم که جوابش را بدهم.
-الو...
گفت: بفرمایید!
-گفتم: خانم شما زنگ زدید!؟
-آها... حواسم نبود...
صدای کلفت و خش داری داشت. از جنس صدای زنهایی که پنجاه – شصت را رد کرده اند. ولی علاوه بر این خراشیدگی، یک تنهایی و بی پناهی هم در صدایش بود. همینطور پشت گوشی متوجه شدم. دوست داشتم قطع نکند تا حس کنجکاوی ام ارضاء شود.
گفت: می بخشی آقا مزاحم شدم...
پرسیدم: کمکی از دست من برمیاد؟
گفت: براش دعا کن!
صدایش گر گرفت، بلندتر شد. انگار اعتماد به نفسش تقویت شده باشد.با همان لحن روبه لرزش بالاخره بغضش ترکید! زد زیر گریه.
-: نمی دونم کی هستی همینجور شانسی گرفتم شماره تو. برا دخترم دعا کن آقا! رفته زیر عمل. 8 صبح بردنش. یه تومور بدخیم تو سرشه!
منتظر جواب یا واکنشم نماند. قطع کرد. شاید سینمایی ترین حالتش همین بود. دعا کردن بلد نیستم. شاید از وقت دعا کردن گذشته باشد. شاید می توانستم اگر ایمان داشتم. شاید خودم را دست کم گرفتم. یا این تلفن می خواست یک ناخودآگاه خفته را درونم بیدار کند. اگر همه اینها تعارفات کلیشه ای برای سروشکل یافتن داستان باشد این جمله آخری من عین بداهه و خلق الساعه است:
چکار کردی با آدم خدایا؟ چکار کردی...

روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...