درددل بین من و خداست.ضرورتی ندارد همه از آن را بخوانند. گفتیم دلمان پراست چند کلمه ای نثار صاحب کلمه کنیم که بر حال ما داناست و « فذکر انما انت المذکر».
1-نوجوان بودم. دبیرستان می خواندم. کرده بودندم مبصر کلاس. سر موضوعی با بچه ها دعوایم شد. کار که به کتک کاری(کتک خوری!) رسید کم آوردم. یک مشت زیر چانه و یک مشت روی دماغم خوابید. از مدرسه دررفتم. خودم را به خانه رساندم. مامان به پدر زنگ زد و گفت: «بیا فک حامدو پیاده و دماغشو چپ کردن»
بابا با ماشین معاونش( مدیریک مدرسه ای بود آن موقع) خودش را به خانه رساند. به مادرم گفت:« بگو لباس بپوشد بیاید باهاش کار دارم»
سوار ماشین شدم بین راه یک کلمه پدروپسری بین مان رد و بدل نشد. یکراست رفتیم مدرسه مرا برد دفتر و به مدیرمان گفت: «این هم حامد! بگیریدش. غلط کرده، شکر خورده از مدرسه دررفته. به من ببخشیدش»
2-زل زده بودم به چشمانش او هم خیره به من پلک هم نمی زد. قلبش می زد و همان برایم بس بود. 4 سال قبل پشت شیشه اتاق آی سی یو روبه خدا شکایت کردم. گفتم:« یا برش گردون یاماروهم ردیف کن بپریم». آن موقع نمی دانستم دخالت در کار خدا تاوان بدی دارد. بابا بعد 44 روز از کما خارج شد، چشمهایش را باز کرد و تا روزیکه برای همیشه ببندد پلک نزد! بهم یاد داده بودند شکر کنم. هرچی سرم می آید را شکر کنم. نق نزنم شاید «حکمت»ی پشت قضیه باشد. ماهم شکر نمی کردیم،چه می کردیم؟!
3-بد موقعی یتیم شدم. توی عروسی ام سر اینکه موقع تعریف از داماد کی بنشیند جای پدرم دعوا بود. از آن دعواهای خانوادگی که مرسوم است. اول عمومی بزرگم آمد. بعد گفتند پدربزرگ مادری ارجح است. پدربزرگ پدری که نداشتیم. این وسط برای اینکه نمایش تکمیل شود صوری دستم یک شاخه گل دادند و گفتند برو بده به بابایت که مثل یک تکه گوشت افتاده تو اتاق سرایه داری تالار. منهم همین کار را کردم. فیلمش موجود است. با چشمانی باد کرده خیره شده بودم به رقص شمعی که مقابلم داشت می سوخت. عروسی بود و گفتند باید شاد باشی. سرم را بالا گرفتم و گفتم :«شکر!» قلبش هنور کار می کرد.
4-قلبش از کار افتاد. خسته شد از بس تن خسته و بیمارش را این سو و آن سو کشید و عاقبت یک اپسیلون دردش مداوا نشد و به روز اول برنگشت. قلبش خوابید و بخت خوابیده منهم خوابیده تر از همیشه شد.گفتیم شکر! اینهم مصلحتی بود.
5-جلوی در باغ ایستاده بودم. مهمانها داشتند یکی یکی می آمدند. منهم خودم مهمان بودم ولی چون نسبت به بقیه شناس تر بودم مدعوین را راهنمایی می کردم. بابای یکی از رفقا آمد. ماشینش را پارک کرد و رفت تو. چند دقیقه طول نکشید که پسر این بابا هم آمد. «ماشین» اش را پارک کرد و رفت تو...
احساسم را نمی توانم بیان کنم. چون مطلب خصوصی بین من و خداست او خودش می داند که چگونه دلم شکست.شُکر دارد؟
تو خود گفتی که در قلب شکسته  خانه داری
شکسته قلب من یارا به عهد خود وفا کن
نخواستم. خودش را برگردان. از صفر شروع کنیم. یک دست سیر پدر و پسری بازی کنیم. سنگهایمان را وا  بکنیم و بعد دو استکان چایی  بریزیم و آی درددل کنیم؛ آی درددل کنیم...