نان آور

سحر، آفتاب نزده گرمکن ورزشی به تن می کند. با چشمانی خسته و پف کرده از شب بیداری دیشب. باید پروژه ای را که قولش را داده بود تا صبح تمام می کرد. تا درخروجی تلو تلو می خورد. سروصورتش به هم ریخته ست ولی چاره ای نیست اگر آب به صورتش بخورد ممکن است بیرون رفتنی با یک سوز پاییزی سرما بخورد و آب بینی اش به راه بیفتد.شاید هم از تنبلی است!
همین طور که پاشنه کتانی را می کشد یک تلوی دیگر هم می خورد و خودش را با دیوار حیاط نگه می دارد.در حیاط که باز می شود سوز و سرما با قطرات بخار مه صبحگاهی می پاشد روی صورتش.تازه خوابش پریده. تکانی به سروگردنش می دهد و روبه آسمان بازدمش را با ستونی از بخار بیرون می دهد و به راه می افتد.
چند کوچه آن طرف تر نان سنگکی هست. نان روغنی هم سرکوچه است. اما جوانک صاحبش که صفرتاصد کارها از خمیرگیری تا فتیر کردن و روغن مالیدن و تو کوره کردن و پختن را باهم انجام می دهد هنوز کارش را شروع نکرده. نان پز است دیگر، شاید دلش خواست و تا 2 ساعت دیگر هم نان سرسفره مردم را نپخت!
راهش را کج می کند به سمت سنگکی. شلوغ است و مردم از سروکول هم بالا می روند. اندیشه های فلسفی و جامعه شناختی همینجور بی خود و بی جهت سراغش می آیند. وقت گیر آورده اند. هنوز ما؟ هنوز نان؟ هنوز صف؟!
تمامی هم ندارد لامصب! نافمان را انگار در صف بریده اند. زیاد اگر بخواهیم تهش را دربیاوریم شاید تولدمان هم اینجا بوده باشد. دلش یک دعوای حسابی می خواهد تا هرجور شده دق و دلی این برهم خوردن صفای خواب شیرین نزدیک صبح را سر هرکی سرراهش قرار گرفته دربیاورد. از مدل ایستادن ملت در صف تا نان اضافی خواستن نفرات جلویی. از سیگارشاطر که خاکسترش دارد روی خمیر می ریزد تا دستهای چرک آن یکی یارو که باهمان دستی که پول می گیرد نان هم می دهد.
بخشکی شانس! پول خرد هم که دارد. نشد. امروز اسباب دعوا جور نمی شود انگار. راهی منزل می شود. کلید می اندازد و آرام و بی صدا سنگک های داغ را داخل سفره پارچه ای در آشپزخانه می اندازد. حواسش هست که کسی نباید بیدار شود. زیر سماور روگازی را روشن می کند. دستی به سروصورتش می زند و لباس می پوشد.
جلوی آینه نگاهی به چشمهای قرمزش که از بیخوابی زیرشان پف کرده می اندازد. دوسه بار آب سرد می پاشد شاید التهابشان خوابید. سرش را برسی می زند. با ریش تراش خطی اطراف ریشش می اندازد. و راه می افتد.
جنگ تازه از اینجا به بعدش است. جنگ نان. حالا وقت دولا راست شدنهاست. وقت بهانه آوردنها برای 10 دقیقه دیرآمدن. وقت حله و چشم و ردیفش می کنم ها. وقت فضیح های زیرلبی به آدمهایی که انگار نان زندگی شان همین طور از پریز برق خانه شان می آید بیرون و نمی دانند صف و نان و بی نانی و مه سرد صبحگاهی یعنی چی.
آبدارچی اولین چایی داغ را که جلویش می گذارد هورتی می کشد و می ریزد توی معده خالی اش. با دومین هورت اس ام اس می آید. از خانه است. «صبحانه نخورده رفتی؟ چرا آخه؟...»
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...