از بس که ناز می کند!

قربون مست نگاهت/قربون چشمای ماهت

قربون گرمی دستات/ صدای آروم پاهات

چرا بارونو ندیدی؟/ رفتن جونو ندیدی؟

خستگیهامو ندیدی؟/ چرا اشکامو ندیدی؟

مگه این دنیا چقدر بود؟/ بدیهاش چندتا سحر بود؟

توکه تنهام نمیذاشتی/ توی غمهام نمیذاشتی

گفتی با دوتا ستاره/ میشه آسمون بباره

منم و گریه بارون/ غربت خیس خیابون

توی باغچه نگاهم، پرِ گریه پرِ آهم

کاشکی بودی و میدیدی، همه گلاشو چیدی

تموم روزای هفته، که پره غم شده رفته

من و گلدونت میشینیم، فقط عکساتو می بینیم

ساعت کلا یک ربع بود وارد بیست و نهم دی شده بود. نوزادی که از زمان مقرر به دنیا آمدنش 8 روز زودتر مادرش را به زحمت انداخت، یک ربع این عجله اش را به تاخیر انداخت.

از اتاق عمل که آوردند فوری بردندش به اتاقی مخصوص. وقتی دنبال پرستار دویدم اجازه نداد صورت بچه را ببینم. پرده های اتاق را هم کشید. مکونیوم کار خودش را کرده بود. 70 درصد ریه های بچه را گرفته بود.نیم ساعت-سه ربعی که ریه ها ساکشن شد نتیجه نداد. دکتر شیفت صدایم کرد. گفت باید سریع اعزام شود به NICU. بخش مراقبت ها ویژه بیمارستان مطهری.

سوار آمبولانس شدیم. بچه را گذاشته بودند در محفظه ای آکواریوم مانند. منهم پشت سرشان. موقعیکه به بیمارستان برگشتم مادرش دنبالش می گشت.«بچه کو؟». و این آغاز سرگشتگی و خون دلهای من و او بود. 7 روز نفسش بالا نمی آمد. دکتر می گفت فقط باید دعا کرد. از دکترها اینجور حرف زدنها بعید است.یا می گویند امیدوار باشید یا نه. به دلم گواه شده بود دل دکتر را هم زده. روز چهارم بستری اش تعداد ضربان قلبش از حد خطرناک پایین تر آمد. آرام گرفت. من بچه و مادرش را تنها گذاشتم و رفتم ثبت احوال. گفتم بنویسید «نازلی». وقتی به بیمارستان برگشتم پرسید کجا بودی؟ گفتم اسمش شد «نازلی». پرسید مگر قرارمان «آی پارا» نبود؟ گفتم: «بس که ناز کرد لامصب!

 هفتمین روز بستری مصادف با روز تولد خودم، خدا بهترین کادوی تولدم را بهم داد. نازلی به خانه آمد و 7 روز هم در منزل تحت مراقبت بود. دکتر بعدها گفت نازلی سخت ترین پروژه عمر طبابتم بود و اصلا امیدی به زنده ماندنش نداشتم. امروز که دقیقا سه سال از آن رویداد تلخ می گذرد، هرشب بعد خواب می روم گوشم را می گذارم روی سینه اش و به صدای قلب کوچکش گوش می دهم. تا خیالم راحت شود. عادت کرده ام.

چوب خدا را با رسم نمودار تعریف کنید!

پیش از تحریر: این قصه حاصل توهمات نویسنده است و مابه ازاء بیرونی ندارد.

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی ریپورتری بود که کتابت می کرد، می نوشت. ریپورترهای این سرزمین کلا نوشتن نمی دانستند.اساسا ریپورتری در این سرزمین تناول اشربه و اکوله، جلوس بر صندلیهای مجالس، دریافت هبه و نذورات و در سخت ترین شرایط کاری «تماشا» مهمترین کارشان بود و از قلم و دست بردن به آن بیم داشتند.

 یک روزی از روزهای زمستان سال 88( عجب سال عجیبی) این ریپورتری که می نوشت، به محفلی دعوت شد. تنی چند از زعمای قوم جمع بودند.آقایی دکترنام؛ (اجازه بدهید برای اینکه اذهان جای دوری نرود اسمش را بگذاریم مثلا(A).) داشتم عرض می کردم این آقای (A) چند خط مطلب انداخت جلوی این ریپورتری که می نوشت و گفت اینجایی که نشسته ای و این آدمهای موجه را دارد یعنی باید این سیاهه را بنگاری بر تن لوح. تا دل زعما خنک شود و آن آدمی که الان اسمش را خواهم نوشت ضایع!

آن آدمی که قرار بود ضایع شود، اسمش را می گذاریم آقای(B).این نبشته برلوح به نگارش همی آمد. آقای (B) از این احوال برآشفت.به محکمه همی شد. قاضی القضات را گفت بدهید پدر این ریپورتر را درآورند. قاضی القضات به نایبش امر کرد تا همی کند.بیایید اسم قاضی القضات را همینجا تعیین کنیم؛ آقای (C). نایبش را هم بگوییم:(D).

آقای (D) در اجرای دستور آقای(C) ریپورتر جوان را فراخواند. دستش را در زنجیر کرد و با یک حشاش(مستعمِل حشیش و فرآورده ها) پیوندش داد و زیر تیغ آفتاب نگه شان داشت تا ادب همی شود. لختی که گذشت آقای(D) امر کرد به داروغه تا ریپورتر را به سیاهچال افکنند تا یک صبح و یک شام در آن بِچَپَد و اوامر آقای(C) جان نثارانه به عمل درآید.

اندکی که گذشت پیکی از آقای(B) سوی ریپورتر آمد. خبر داد که این مرقومه را داده اند که بر لوح افکنی و نشر دهی. مرقومه ای نادمانه. به سبب گناهانی که کرده ای باید حلالیت بخواهی تا مورد عفو و رأفت اسلامی قرار گیری.چطور است اسم این پیک را بگذاریم(E). چون آدم مهمی است و نقش محوری در پیشبرد داستان دارد.کاشف به عمل آمد که متن ندامت نامه دستخط همین (E) بوده.

ماهها گذشت آقای(B) در میدان شهر بانگ برآورد که می خواهم ریپورتر جوان را مشمول عفو ملوکانه قرار دهم. جوانک را شهربه شهر و آبادی به آبادی دنبال خود کشانید. هرجا رسید به مردم همی نمایاند. گفتا این پسرک آبرو از من برده و امروز نادم است. میگذرم و میبخشایمش.خدا هم از او بگذرد.

ریپورتر ابراز ندامت کرد،(A) به قامت ریاست یکی از دوایر ولایت درآمد؛ چندی بعد(B) با رای مردم  نماینده شهر شد؛ (C) در ولایتی دیگر به مرتبه بالاتری از قضا رسید و (E) منصبی حکومتی گرفت.

4 سال و اندی از این واقعات گذشت. یک روز گزمه ها بر سر ریپورتر ریختند و به سیاهچالش درانداختند. ریپورتر هرچه ناله و فغان سرداد که «بابا مرا بخشوده اند، سندش هم موجود است» در گوش کسی نرفت و مشتبه شد که رکب خورده و هیچ عفو و رضایتی درکار نبوده. ریپورتر چندصباحی آب خنک نیوش کرد و مدارج علمی و معرفتی اش افزود. دوسال دیگر هم گذشت. در یک سه ماه، داستان با ضرباهنگی تند به جاهای حساسش رسید.

آقای (A) صلاحیت نگرفت.(به ...و... متهم شد)

آقای(B) صلاحیت نگرفت.(به...و... متهم شد)

آقای(C) از مقام قضاوت منفصل و دیپورت شد.

آقای(D) از قضاوت منفصل و دیپورت شد.

آقای(E) به اختلاس و حیف و میل بیت المال متهم و از دارالحکومه بیرون افکنده شد.

و ریپورتر همچنان نوشت...

از چشمانم مرور کن

گفت به کف دست راستم نگاه کن و دستهایت را آنطور که می گویم در هم گره بزن. یه فیگوری گرفتم. به دلش ننشست. گفت حس سردبیری بگیر. نگران، دغدغه مند، فکور، مسئولیت شناس، دوراندیش،...

باز در خیال خودم یک حالتی به چهره ام دادم. رفت پشت دوربین. دوباره برگشت. گفت: نشد!

گفت چشمهایت را خمار نکن. از فلاش دوربین هم نترس. راحت باش. عضلات صورتت را شل کن. راحت باش. اصلا فکر کن دوربینی اینجا نیست.

باز رفتم در حسی که می گفت. ولی علیرضا قبول نمی کرد. آمد جلو. درگوش من گفت: "میدونی چه حسی میخوام برام بگیری؟"

گفتم: "ها. بگو"

گفت:" انگشت زدی. عکس ازت گرفتن.ته جیبت 7 تومن پول با یه مقدار خرت و پرت بود و کلید و ساعت وانگشتریت. دم در گرفتن. کمربندتو باز کردی. حتی جورابهاتم گرفتن. وارد بند شدی. کوپه یک؛ سمت چپ. دمپایی هاتو درمیاری، میری میشینی یه گوشه و از گذشته سیر می کنی میای تا امروز. و اتفاقاتی که برات قراره بیفته رو تو ذهنت مرور می کنی. برو تو همین حس"

علیرضا گفت و رفت پشت دوربین. شاترو فشار داد و گفت:" پاشو برو؛ تموم شد"

اولین پرتزه زندگی ام را علیرضا میرزایی دیروز ازم انداخت. برای استفاده در مجله ماهنی. یکی از فیگورهایم همینی بود که می بینید. راحت و ساخته شد. اما آن فیگور لعنتی، با آن حس تلخ...

اولین نشست تحریریه ماهنامه "ماهنی" با طعم اسپرسو

اولین نشست آشنایی تحریریه ماهنامه ماهنی رودر کافه پیانو برگزار کردیم. من و خانم ندا عبدی و خانم طاهره آرین و احمد اسدی و بهرنگ منتخبی و حسین واحدی و علیرضا میرایی و میثم محمدی در دو ساعتی که دورهم نشستیم و اسپرسو خوردیم و گپ زدیم قرار شد اولین شماره ماهنامه ماهنی رو بیستم بهمن انتشار بدهیم.

ماهنی اسم مجله ایه به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی خانم ندا عبدی که مسئولیت سردبیری اش را به من سپرده اند. آخرین سردبیری من مربوط به سال 86 بود در یک هفته نامه محلی.این ماهنامه قراراست شمال غرب کشور و استانهای آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، زنجان واردبیل را پوشش دهد.

لوگی زیبای این مجله رو هادی ارجمند(آتابای) ساخته.