تا آخرش هستم

گفتم:« بریم ؟» گفت: « کجا؟ »
گفتم: « نشد دیگه، قرار بود نپرسیم کجا و برای چی. یه همراه خوب هیچوقت نمی پرسه کی و کجا و چرا»
پیامک  زد:
نازکن ناز که دلها همه در بند تواند
غمزه کن غمزه که دلبر چوتو پیدا نشود
رخ نما تا همه خوبان خجل از خویش شوند
گرکشی پرده زرخ کیست که رسوا نشود؟
این قصیده از امام بود و بعد برایم نوشت:
« از پت و مت یاد بگیر که اینهمه طرفدار دارن »
بعدش پرسید:
« فکر کردی به خاطر نادونی شونه ؟»
گفتم:« این تیکه مرامی دیگه کهنه شده، اس ام اس 2013 بفرست»
گفت: « می دونی که پت و مت تا آخرش باهمند »
گفتم:« اینجاشو هستم حالا گوش بده...»
و برایش نوشتم:« شما مطلب نوشتی و من انتشارش دادم. شما در رفتی و من به دادگاهش رفتم. شما نیستی و من برگه محکومیتم را گذاشتم جلویم دارم نگاه می کنم»
زنگ زد:« بهم برخورد این حرفت »
گفتم: « من پتم و تا آخرش باهاتم. جنابعالی جازدی، نیومدی تا آخرش»
گفت: « دیگه...»
گفتم:« هستم، هنوز هستم»

تفاوت آدمها با خودکار بیک

به خودکار بیک تعصب خاصی دارم.مدیرتبلیغاتی شرکتی به این عظمت باید هم زیباترین و ماندگارترین شعار تبلیغاتی را طراحی کند:«فقط بیک مثل بیک می نویسد».
واقعا با وجود گذشت اینهمه سالی که از اختراع اقسام خودکار و خودنویس گذشته کسی سراغ دارد خودکاری را که تا این حد ساده و خوش دست بدون تزئینات زائد، کیفیتی تا به این حد اعجاب انگیز داشته باشد؟!

شده تا حالا کسی از روی یوروپن و دیپلمات و پارکر( برندهای گرانقیمت دنیا) کپی کند؟ اما به یاد داریم چند بار بیک کپی شده اما بیک بازهای حرفه ای تفاوت را به خوبی احساس می کنند.

توی جاخودکاری روی میز کارم در خانه، یکی دوتا خودکار بیک هم گذاشته ام و هروقت چشمم به شان می افتد، یاد اصالت و کیفیت می افتم. یاد نوستول بازی هایی که با این خودکار داشتیم. یاد گلوله کاغذی فوت کردنهایمان از شیشه خودکار؛ یاد فروکردنش در درزهای بخاری کلاس وقتی از شدت سرما جوهرش گیر می کرد؛ یاد گلوله درست کردن با پوست پرتقال؛ و یاد وقتهایی که مادرها پلاستیک انتهای شیشه اش را با حرارت ذوب می کردند و می چسباندند تهِ میل بافتنی شان.
ما عوض می شویم، اما بیک همان بیک است.

کامل است اما کافی نیست

داشتم سعی می کردم شرایطش را بچینم تا به آن حس برسم. می خواستم حسم را با شرایطی که برایم بعد از مهمانی امشب پیش آمد درآمیزم. یک حرف نیش دار، بنیان اعصابم را خرد و خاکشیر کرد. تا نصفه های شب خبری نشد، «حس مشترک» نگرفتم، از هیچ جا، از هیچ کس،از هیچ چیز.

ادامه نوشته

قرار ما، روز آخر دنیا!

سال 80 تصمیم داشتم کتابی منتشر کنم در آسیب شناسی جریان قومی فرهنگی تحت عنوان جنبش مدنی آذربایجان. مجموعه 16 فصل یادداشت من که در نشریه کوشا منتشر شده بودند را می خواستم گردهم بیاورم.
این مسئله در همان بدو امر با مانعی جدی روبرو شد و من از انتشار این مثلا کتاب که اسمش را هم گذاشته بودم « معمای هویت » منصرف شدم. اعتراف می کنم که مهمترین دلیل برای این کار من، ماجراجویی و هیجان انتشار کتاب در بیست سالگی بود و فکر می کردم با این کار در تاریخ ثبت می شوم برای همیشه.
الان که به این نوشته ها نگاه می کنم خنده ام می گیرد از سطح پایین تحلیل هایم و اینکه واقعا چه شانسی آوردم این کار را آن موقع نکردم و الا باید چند نفری را با مزخرفاتم می گذاشتم سرکار!

ادامه نوشته

هیچ کس پسرم نمی شود

انگار به یک رسم بدل شده. هرکی در فامیل بچه به دنیا می آورد نسبتش را با من می سنجند. اینکه ابروهایش شبیه من است، چشمهایش، دماغش و یا خلقیاتش.
مادرم همیشه خدا یک پای این بحث هاست که :« آره شبیه است اما...»
چند روز دیگر تولد یک سالگی «رضا» خواهرزاده ام است. دخترکوچکم « نازلی »دارد چهارماهه می شود. دختر بزرگم «ماهنی» تیرماه امسال هشت سالش تمام می شود. این سه تا نوه برای مادربزرگ مثل نور دیده عزیزند و جایگاهشان محفوظ. اما مادرم همیشه موقع تشبیه نوه ها به من یک «اما»ی قابل تامل دارد. مادرم همیشه می گوید: « کسی مثل حامدِ من محاله دیگه به دنیا بیاید».
هیچ کسی برای مادرها پسرشان نمی شود. هیچ کس و هیچ چیز هم جای مادر را نمی گیرد.
روز مادر نزدیک بود. این چند سطر را نوشتم برای ادای دین به مادر رنج کشیده ام.
روزت مبارک تنها مرد زندگی ام!

خوابهای طلایی


تو دوره ابتدایی در مدارس آن زمان ما مجموعه مسابقاتی برگزار می شد تحت عنوان « هشتگانه » که همیشه خدا یک پای ثابت حداقل چهارپنج رشته اش بودم و تا مرحله استانی هم می رفتم.
یکی از این رشته هایی که عملا به هیچ کارم نیامد و فقط حنجره پاره کردنش برایم ماند، مسابقات سرود بود که در کنار تجربه کار گروهی با بروبچه ها، نفس مان را هم جلایی می دادیم.


ادامه نوشته

من اهدا می کنم، پس هستم

حالا که پیوند اعضاء مد است من باب ریا(!) هم که شده عکس این کارت را اینجا گذاشتم تا اگر قرار است بعد مرگمان آن دنیا چیزی به دادمان برسد اینجور چیزها باشد. ماکه در بقیه کارهای به درد بخور عاجزیم.

17662652674587799857.jpg

توصیه می کنم شماهم این کار را بکنید. جیفه دنیا وقتی زنده ایم به کارمان نیامد، فکر می کنید بعدش چه معجزه ای می خواهد بکند؟

به روی هم خیره شدیم

همیشه خدا اینطور است. من باید عجله کنم، کجا می خواهم برسم؟ نمی دانم. آنوقت ها هم که برای بزرگ شدن از دیگران سبقت می گرفتم هیچ شیرپاک خورده ای نیامد بگوید می خواهی به کجا برسی؟ به پیری؟
ادامه نوشته

سلام خدا !

خدا جان سلام
ببخشید مزاحمتان شدم.
و اما بعد...
 می دانم جمعیت زمین زیاد شده و سرتان شلوغ است. من از آن جمله بنده هایتان هستم که همیشه یک فرصت دیگر به اش می دهید، یادتان که نرفته؟ گفتم حالا که یک مشکل مثل صخره جلویم سبز شده بیایم بنشینم روبرویت و صاف و پوست کنده باهات درددل کنم ببینم مشتری هستی یا راهمان را بکشیم برویم پی کارمان.
الغرض یک دعایی می خواهم بکنم، نمی دانم چه جوری شروع کنم و چه ضوابطی را رعایت کنم تا از دبیرخانه عرش اعلایتان اندیکس شده خدمتتان  واصل شود.
مواظب هم هستم یک وقت بین این جمله ای که قرار است در قالب " دعا " مطرح شود رعایت یک سری مسائل را بکنم. مثلا "کفر" نگویم. بیشتری برای " همسایه " و " خانواده " و " دوست " و " غریب " و جمیع " مسلمین و مسلمات " باشد بعد ته اش بیایم سراغ درد خودم.
تویش ناشکری نداشته باشد و ابتدایش را با مقدماتی در سپاس از نعمتهایی که به ام ارزانی داشته ای آغاز کنم و یک وقت به زبان و دلم نیاورم که فلانی که ... چرا از من اینهمه... و قس علی هذا.
آخرش هم زیر این برگه را که در صورت عدم اجابت هیچ شکایت و گلایه ای نداشته باشم را امضا کنم و انگشت بزنم.
از دیشب که خوابم آشفته شد و رفتم نشستم جلوی آکواریوم و زل زدم به ورجه وورجه ماهیها، دارم مدام این قواعد و ضوابط را مرور می کنم تا دست آخر جمله و تقاضایم را بر زبان و بر دلم بیاورم.
و اما جمله:
" بسم الله الرحمن الرحیم
یادت هست خدای من؟ سه تا ازت چیز خواستم یکی اش را چهارسال است که قول داده ای اما ...
محض یادآوری بود و الا ما گردنمان از موباریکتر است و ادعایی نداریم.
من باب تکمیل رعایت مراتب یک دعای شسته رُفته این آخرش از جمیع داده ها و نداده هایت تشکر می کنم.
خیلی مخلصیم! "