پوست تخم مرغ های درهم شکسته عصرما

1-قهرمان داستانی که چندی بود داشتم می خواندمش نهایتا محکوم به اعدام با تیغ گیوتین شد. مرسو قهرمان کتاب «بیگانه» اثر «آلبر کامو» به نام ملت فرانسه(عبارتی که دادگاه به کار برد) محکوم به اعدام شد آنهم به اتهام قتل یک آدم. فکر نمی کردم سروته قضیه در سه چهاربرگ آخر کتاب پیچیده شود. به نظرم می آمد یکی از خیالات این فرد، مثلا اینکه فرجام خواهی اش پذیرفته شود و او با یک درچه تخفیف به حبس محکوم شود اتفاق بیفتد یا چیز دیگری. البته تاثر من از در معرض اعدام قرار گرفتن مرسو نبود.

ادامه نوشته

فرصتی برای باهم بودن

سمیناری که روز سیزدهم تیرماه در مجتمع فرهنگی-هنری ارشاد اورمیه برگزار شد فرصتی بود تا بسیاری از روزنامه نگاران و اهل قلم، چه آنها که به خاطر حضور در سمینار و ارائه مقاله آمده بودند و چه آنها که مثل من خط و ربطشان به این سمینار معلوم نبود دور هم جمع شوند و از لابلای صحبتهای دوستانه بشود به خیلی چیزها رسید. در جمع چهارنفره ای که در عکس زیر دیده شد اتفاقات مهمی افتاد و حرفهای جالبی رد و بدل شد.

یوسف پیربوداقی مدیرمسئول نشریه فردای ما، اقتصاددان و مدرس دانشگاه. هم به عنوان هیات داوران در سمینار شرکت کرد و هم در یکی از بخش ها که خودش داور نبود اثرش برگزیده شد.(نفر اول سمت راست).

هادی عابدی روزنامه نگار باتجربه ای که آنقدر فضای مطبوعات تنگ است که جا برایش نیست! هم این روزها شدیدا در خط تاریخ معاصر افتاده و از هر فرصتی برای یافتن سوژه ها و مطالبی از نقاط کور و ناگفته تاریخ استفاده می کند(نفر دوم از راست).

استاد علی خلخالی هم که مویی در سیاست و روزنامه نگاری سفید کرده لای کیف و پوشه هایی که در دستش داشت حقایق زیادی پنهان کرده بود و از اثری می گفت که در دست طبع دارد( نفر سوم از راست)

منهم که مثل همیشه شاگر چنین مکتب هایی بودم و در حال تجربه آموزی از بزرگان(آخری از راست یا اولی از چپ؛ چه فرق می کند!)

از خودت کی عکس خواهم گرفت؟

امسال پنجمین سالی بود که بنابر رسم معمول و تعهد اخلاقی که به مسجد مهدی القدم و بروبچه های ستاد برگزاری مراسم مذهبی این مسجد داشتم در جشن نیمه شعبان حاضر شدم تا از این جشن بزرگ تصویر بگیرم و گزارشی تصویری اش را در سایت منتشر کنم. کارهای روتینی هم همه ساله انجام می دهم مثلا اینکه از درودیوار و بنرها و شعارها و دعاها و سخنرانی ها و مداحی ها و تواشیح خوانی ها و قرعه کشی و جایزه و نورافشانی عکس بگیرم و همه شان را شب بیاورم و بعد از ادیت روی سایت قرار دهم.

امسال خیلی دیر به مراسم رفتم. عکس هم نگرفتم. یکی از بچه ها علت را پرسید گفتم دوربینم چون کیفیتش پایین است عکسهای تو را می گیرم. تا آخر مراسم گوشه ای کز کردم و فقط تماشاگر سروصداها و هیاهوی جمعیت بودم. مراسم که تمام شد درست مثل غروبهای جمعه که دلگیر می شود دلم گرفت و به گوشه ای خزیدم. هنوز در گوشه و کنار شهر آتش بازی برقرار بود. قرص ماه هم که کامل بود و نمی شد ستاره ها را با وجود اینهمه شلوغی شناسایی کرد. در همین گیرودار از خودم پرسیدم می شود یک همچنین روزی، یک همچین شبی، برای عکس گرفتن با خودِ خودش سرودست بشکنم؟ می شود عکاسها برای عکس گرفتن از خود «او» که می گویند«خواهد آمد» از سروکول هم بالا بروند؟ دوربینم تا آن موقع باقی خواهد ماند؟ خودم چطور؟...

روز همه دستمال کاغذی ها!

عادت کرده ایم هر دولتی که سرکار می آید مدتی جوانها را «سر کار»‌بگذارد. البته این طیف از جامعه همیشه هم سرکار نیستند و نیمه دوم هر دولتی را( چهارساله دوم) می نشینند و حسرت نیمه اولی را می خورند که «سرکار» بودند. این سرکار بودن به معنی خدایی نکرده(!) اشتغال نیست بلکه نوعی مشغولیت است برای رفع رجوع شعارهای انتخاباتی که کاندیداهای ریاست جمهوری برای به دست آوردن دل جوان ها و البته « رای » شان سر می دهند.

ادامه نوشته