پوست تخم مرغ های درهم شکسته عصرما
1-قهرمان داستانی که چندی بود داشتم می خواندمش نهایتا محکوم به اعدام با تیغ گیوتین شد. مرسو قهرمان کتاب «بیگانه» اثر «آلبر کامو» به نام ملت فرانسه(عبارتی که دادگاه به کار برد) محکوم به اعدام شد آنهم به اتهام قتل یک آدم. فکر نمی کردم سروته قضیه در سه چهاربرگ آخر کتاب پیچیده شود. به نظرم می آمد یکی از خیالات این فرد، مثلا اینکه فرجام خواهی اش پذیرفته شود و او با یک درچه تخفیف به حبس محکوم شود اتفاق بیفتد یا چیز دیگری. البته تاثر من از در معرض اعدام قرار گرفتن مرسو نبود. این فرد فرانسوی مقیم الجزایر بعد از طی یازده ماه دادگاه و با کالبدشکافی دقیق شخصیتی به این مجازات محکوم شده بود. دادگاه و قضات آن به این باور رسیده بودند که چون مرسو در مراسم مرگ مادرش اشک نریخته و بلافاصله بعد از دفنش رفته سراغ آبتنی و سینما و معشوقه اش، اینکه او به خدا اعتقاد نداشته، اینکه مدام در مقابل سوال معشوقه اش که از او می پرسیده آیا دوستش دارد یا نه می گفت« اصلا!»،اینکه رفته کلانتری و به نفع همسایه هوسران و عیاشش که به یک زن فاحشه سیلی زده بود شهادت داده،اینکه آدم توداری بوده و تا از او نخواهند حرفی نمی زده و کلا دلبستگی ای به دنیا نداشته، اینکه برایش فرقی نداشته که در سی سالگی بمیرد یا 80 سالگی، اینکه...
همه اینها دلایلی بود که دادگاه را مجاب کرده بود که محکومش کنند به اعدام با ساتور گیوتین! خودش در جایی فکر می کند کاش مثلا اعدامها طوری بود که ده نفر را انتخاب می کردند و برایشان 10 قرص می دادند که 9 تایش سمی بود و یکی نه و آن یکی شانسی بود که به یکی از ده نفر قائل می شدند تا زنده بماند!
مرسو محکوم به اعدام شد اما نه به خاطر شکل کاری که کرده بود(قتل) که به جرم نیت و انگیزه ای که پشت سر این اقدامش بود و روحیاتی که او از آنها برخوردار بود. دادگاه حتی از روابط خصوصی و فردی این فرد نیز تحقیق کرد تا به عمق شخصیتش پی ببرد. و آنطور که از روند داستان معلوم بود شاید در صورت یافت نشدن ادله کافی در خصوص شخصیت و انگیزه های فردی این قاتل، مجازات سبک تری هم برایش در نظر می گرفتند!
انسان عصرجدید همچین شخصیتی دارد، آبزورد، نیهیلیست، سرگشته و درهم شکسته. درست مثل پوست تخم مرغی که الوین تافلر در کتاب موج سوم از آن می گوید. نمی دانم چرا ولی با وجود سنگدلی، سردی عاطفی و همه خصلتهایی که مرسو داشت با آن همزاد پنداری داشتم.
ماجرای این داستان مربوط است به 70 – 80 سال پیش.
2-رقیه خانم سه تا پسر دارد که هر سه شان را فرستاده ینگه دنیا. خودش با شوهر پیرش تک و تنها زندگی می کنند و با پولهایی که فرزندانش برایش گهگاهی می فرستند مغازه ای، آپارتمانی، ملکی می خرند و با اجاره شان زندگی را می گذرانند. هردو طرف در استیصال کاملند. از یک طرف نمی شود از زندگی آنور آب و آزادیها و درآمدهایی که دارد چشم پوشید، از طرفی روابط مادر و فرزندی و پدر و فرزندی که این چیزها حالیش نمی شود. بعضی وقتها که از خانه ما با ویدئو کال و وب کم با پسرانشان تماس می گیرند من با این اینترنت درب و داغان و سرعت لاک پشتی اش می توانم قطره درخشان اشک را گوشه چشم هرکدامشان ببینم.
چندماه پیش که آمده بودند ایران و ما در محفلی در مورد ساختمان سازی یکی از همسایه هایمان داشتیم حرف می زدیم که چندماهی است نگذاشته آب خوش از گلویمان پایین برود و هرروز ماشین آلات حمل مصالح و میکسر و بتونر و سروصدای کارگرها و گردوخاکش امانمان را بریده، بالحن متعجبانه ای روکرد به من و گفت:«خب تقصیر خودتان است نباید رضایت می دادید» و من وقتی مثل مستشار سریال قهوه تلخ همینطور زل زدم به چشمانش که منظورش چیست؟ جوابم داد: آخه مگه اینطوری نیست که اگه کسی بخواد عملیات ساختمونی تو کوچه ای انجام بده باید از همسایه ها اجازه بخواد و رضایت بگیره؟
و من اینبار با چشمانی ورقلمبیده تر از قبل نگاهش کردم که این حرفهایی که می زنی یعنی چی؟ که جوابم داد: اونجا که اینطوریه نمی دونستم اینجا رعایت نمی کنن!
و من بعدش در این افکار که شخصیت انسان چه پوست تخم مرغ نازنینی است که در دنیای امروز و در ایران خودمان دارد به دیوار کوبیده و له و لورده می شود!، غرق شدم.
3-ساعت 2 بامداد بود. باصدای مهیب و گوشخراشی از خواب پریدم. معمولا در چنین مواقعی دوتا فکر بیشتر به ذهنم نمی رسد. یا در هول سقوط هواپیمایم یا ترس زلزله. اینبار این دو هراس همزمان به سراغم آمد. با همان لباس منزل و پیژامه ای که تنم بود دویدم به طرف کوچه. همسایه بغلی مان بود که چندماهی است به لطف ساختمان سازی اش تا مرز جنون و خودکشی رفته ام(باور کنید). عملیات ساختمانی اش به دلیل کنتراتی بودن شبانه روزی است! ساعت 2 بامداد هم نمیشناسد. ماجرای دیشب هم مربوط بود به خالی کردن محموله یونولیت از کامیون که البته با چاشنی سروصدا و آوازخوانی و صدای پخش کامیون مربوطه سمفونی باشکوهی راه انداخته بودند که بیا و ببین!
سراغ شماره های سه رقمی رفتم که ببینم در این مملکت اینجور مواقع باید به چه شیرپاک خورده ای زنگ زد. عقلم قد نداد. با 118 تماس گرفتم. صدای اپراتور خواب آلود با یک بفرمایید طعنه دار که از هزار تا فحش و لیچار هم بدتر بود از پشت تلفن آمد. وقتی ماجرا را گفتم راهنماییم کرد به پلیس 110. در تماس با این مرکز متوجه شدم که در حوزه اختیاراتشان نیست و باید با اجرائیات شهرداری تماس بگیرم. اپراتور اجرائیات برخلاف 118 ی خیلی مودب تر و باحوصله تر بود. وقتی ماجرا را تعریف کردم اول از جزئیات ساختمان پرسید و مالکش و اینکه آیا مجوز دارد یا نه. وقتی در مورد همه شان اظهار بی اطلاعی کردم گفت پس داستان چیه؟ گفتم مزاحمت آقا!این پدر صلواتی شب و روز نمی شناسد که...
اعتراض و شکایت من وقتی لحن درددل به خودش گرفت تازه سفره دل اپراتور باز شد و شروع کرد به سختی های این کار و اینکه قانون اجازه داده تا ساعت 10 شب هرکس دوست داشت ساختمان سازی کند( طبیعتا سروصدا کردن هم که آزاد خواهد بود). و بعد با طمانینه به من فهماند که بروم بخوابم چون اعتراضم به جایی نمی رسد، تازه اگرهم بخواهد اجرائیات یا هر ارگان دیگری به خود بجنبد کامیون مربوطه بارش را خالی کرده و رفته پی کارش.
راستش را هم می گفت بنده خدا. سرم آنقدر به صحبت با اپراتور گرم شد که کامیون بارش را تخلیه کرد و فلنگ را بست! منهم سرم را گذاشتم روی بالش و خوابیدم ، البته با یکی دو ساعت تاخیر!
و یادم ماند که در این کشور این انسان ،که معرف حضور همه هست، هیچ وزن و جایگاهی در هیچ قاموسی ندارد، حتی همسایگی.
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...