سواره و پیاده

سواره از حال پیاده خبر ندارد. این یکی از جملاتی است که در فرهنگ ما ماندگار و تبدیل به ضرب المثل شده.
احتمالا هم دلیلش این بوده که آدمی که بر مرکبی سوار است لابد وضع مالی اش خوب است و کسی که پیاده طی مسیر می کند لاجرم فقیر.
درجه بندی پیاده و سواره هم احتمالا متعلق به عهد بوق بوده و مقتضای بیابان و مسیرهای آن زمان که سواره بودن امتیاز محسوب می شده است.

ادامه نوشته

فاحشه بودن یا بازنده بودن؛ مسئله این است

فاحشه یعنی خودفروش. این «خود» می تواند وجود جسمانی باشد یا وجود روحانی و یا هردو. فرهنگ فارسی عمید در توصیف این کلمه نوشته:« گناهی که قبحش از همه گناهان بیشتر باشد».
فاحشگی می تواند حراج ظاهرو باطن یکجا باشد. فروختن فکر، خط سیر، علم و همه داشته های ماورائی و غیرجسمانی هم یک نوع فاحشگی محسوب می شود.

ادامه نوشته

آنچه از سیاست آموختم

از سیاست خیلی چیزها یاد گرفته ام. چه کسی گفته سیاست کثیف است و «من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت!...»، خب این را که سهراب سپهری گفته، اما در اینکه بگوییم و بگویند که سیاست و سیاست بازی دودوزه بازی و کلک و اینجور چیزهاست را من قبول ندارم.
سیاست و دنیای رنگ به رنگش خیلی هم آموزنده است. کارگاه آدم سازی است. چکش کاری روح است و جلای باطن. اصلا خودِ «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان» است. می شود در کلاس درس سیاست دروغ مصلحتی یاد گرفت. می شود مثل شاگردان ملاصدرا با توسل به آن ثابت کرد که داخل حوض پراز آب، آبی نیست و حتی اگر شیخ آب را برداشت پاشید روی صورتمان بازهم وجودش را انکار کرد.
می شود با سیاست مثل این سوفسطائی های پیش از سقراط در رد یا تایید یک موضوع دلیل آورد و ساعتها سخن گفت، به صورت همزمان.
می شود با توسل به سیاست با دشمنِ دشمن دوست شد بدون اینکه هیچ نکته مثبتی از او سراغ گرفت و می توان با این علم سحرآمیز رسید به اهداف حتی با قربانی کردن همه ارزشها و اصول. می شود تشر زد به ماکیاولی و از بد بودن کتاب «شهریار» داد سخن راند و طفلک «نیکولو» را به باد نفرین گرفت اما شبها دزدکی زیر لحاف سطربه سطرش را جوید!
می شود با سیاست روز رفت به دیدار عده ای و شب علیه همین عده با اسم مستعار کامنت گذاشت؛
 و می شود دست را به گرمی در روز فشرد و شب برایش در بخش نظرات کاربران نوشت[...]!

می شود دوست بود در عالم حقیقی( کدام حقیقت؟!) و در عالم مجازی به هم پرید...

آهای شما، بله شما را می گویم خودت را کنار نکش شماهم بامن و خیلی ها در این کارگاه آموزشی دوره دیده ای و ممتاز شده ای! فکر نکنید نمی شود.

می شود، بله می شود و ما می توانیم!

لذت معمولی بودن

مثل همه آدم معمولی های دنیا از خواب بیدار شدم. بعد از گرفتن مرخصی ساعتی یکی دوتا کار مانده روی زمین را راست و ریست کردم. امروز آخرین روز اعتراض به حکم اخیر یکی از شعبات دادگستری بود. مثل یک آدم معمولی راهی مجتمع والفجر شدم. با اینکه دست کم بیست – سی تا رفیق فابریک وکیل دارم با هیچکدامشان تماس نگرفتم تا بپرسم چه کار باید بکنم و یا ازشان بخواهم که متن اعتراضم را بنویسند. مثل بچه آدم رفتم پیش یک عریضه نویس و وقتی دید اتهامم مطبوعاتی است و یک خبرنگارم، نگاه عجیبی به ام انداخت و پرسید: چرا درخواست ندادی شعبه ات را عوض کنند که تو دادگاه مطبوعات محاکمه بشی اقلا؟ گفتم چه فرق می کند داداش؟ بنویس!

ادامه نوشته

پدرانی که مرد نیستند؛ مردهایی که پدر نیستند

میدانم یتیمی بد دردی است. بویژه از نوع من که وجود پدرم را سیر ننوشیدم. سخت است پدربودن، دردسر دارد، خرج دارد، مسئولیت دارد.
اما شیرینی اش مثل شکلات تلخ است. هم شکلات است و هم تلخ. هم باید صورتت را مقابل سیلی روزگار سرخ نگه داری و هم شب/ظهر که به خانه می رسی گردنت را خم کنی تا فرزندت/فرزندانت از آن آویزان شوند.
شبانه روز هم که کار کنی باید موقع رسیدن به خانه بچه/بچه هایت را بغل کنی و حواست باشد که اخم و تخم ات را نبینند.

ادامه نوشته