حکایت یک عکس؛ کاش منهم یک دختر بودم!
این عکس مربوط است به فروردین سال 78. پشتش نوشته ام :" از راست به چپ: ارسلان سیدی فر-بابک معینی منش-آیدین بابایی-فرزاد تیغ پناهی و من(حامد عطائی). محل: پیش دانشگاهی ابن سینا( به یاد سوم ریاضی دبیرستان مولوی) "
حلقه ای از بروبکس ماجروجو و شروشور که از اوایل دهه هفتاد دور هم جمع شدیم و باهم راهنمایی و دبیرستان را هم گذراندیم. قصد خاطره گویی ندارم اما این حلقه آمد و در سال آخر دبیرستان کلا شد 16 نفر. 16 نفری که وقتی به پیش دانشگاهی ابن سینا پا گذاشتیم، با کلی تلفات رسیدیم به همین 5 نفری که در عکس می بینید.
ادامه نوشته
حلقه ای از بروبکس ماجروجو و شروشور که از اوایل دهه هفتاد دور هم جمع شدیم و باهم راهنمایی و دبیرستان را هم گذراندیم. قصد خاطره گویی ندارم اما این حلقه آمد و در سال آخر دبیرستان کلا شد 16 نفر. 16 نفری که وقتی به پیش دانشگاهی ابن سینا پا گذاشتیم، با کلی تلفات رسیدیم به همین 5 نفری که در عکس می بینید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:39 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...