حکایت یک عکس؛ کاش منهم یک دختر بودم!

این عکس مربوط است به فروردین سال 78. پشتش نوشته ام :" از راست به چپ: ارسلان سیدی فر-بابک معینی منش-آیدین بابایی-فرزاد تیغ پناهی و من(حامد عطائی). محل: پیش دانشگاهی ابن سینا( به یاد سوم ریاضی دبیرستان مولوی) "

اما این پیش دانشگاهی ابن سینا کجا بود و دبیرستان مولوی یعنی چه؟ می گویم.
حلقه ای از بروبکس ماجروجو و شروشور که از اوایل دهه هفتاد دور هم جمع شدیم و باهم راهنمایی و دبیرستان را هم گذراندیم. قصد خاطره گویی ندارم اما این حلقه آمد و در سال آخر دبیرستان کلا شد 16 نفر. 16 نفری که وقتی به پیش دانشگاهی ابن سینا پا گذاشتیم، با کلی تلفات رسیدیم به همین 5 نفری که در عکس می بینید.

ادامه نوشته

کهلیک خالا، آپولو و یادداشت های نیمه تمام من

وقتی دختر اولم به دنیا آمد، رئیس اداره ای که کار می کردم صدایم کرد و بهم گفت: « بچه ات دختره ؟ » گفتم : « بله جناب رئیس» . و ادامه داد: « حواست باشه تو شغلت حساسه، کاری کن که به ات عادت نکنه ! » و من بی درنگ گفتم : « چشم جناب رئیس » . این بی درنگ گفتن هم ناشی از تازه خدمتیم بود. آخر کارمند صفرکیلومتر را چه به درنگ و چون و چرا؟!
حالا هشت سال از آن تاریخ گذشته. آن اوایل ماهنی، دختر اول من، چون خیلی پرجنب و جوش بود و پرانرژی( یک بار به خاطر این انرژی زیادش بردیمش پیش روانپزشک و بعد که پزشک محترم فهمید علت مراجعه مان چیست بدون اینکه حرف خاصی بزند ازما خواست که در اتاقش را از پشت ببندیم و برویم! ما هم سوال زیادی نپرسیدیم چون آقا دکتر موصوف حوصله توضیح بیشتر دادن را نداشت!) یک لقب از بابایش دریافت کرد. آخر این رسم است که دخترها مفتخر می شوند به دریافت القاب ملوکانه از پدرانشان!

ادامه نوشته

ای دل غافل! پیر شدیم رفت...

پنجشنبه قبل تصمیم قاطعانه گرفتم که دوباره به میادین فوتبال برگردم و با بروبکس خبرنگار تو سالن یک فوتبال مشتی بزنیم توی رگ. قبل از این کار و برای اینکه ترسم حسابی بریزد رفتم سراغ آلبوم عکسهای قدیمی ام و یکی دوتا از عکس های دوران فوتبال بازی کردنم را نگاه مجددی انداختم و حسابی مغرور و شارژ شدم. مدتی بود که با پیاده روی خودم را سرفرم رسانده بودم تا حداقل از خبرنگارهای پیروتپل مثل خودم کم نیاورم. با اینکه یکی دوبار در این یکسال( بعد از عمل جراحی رباط صلیبی) به سالن آمده بودم اما خداییش هم خودم خیلی می ترسیدم ازبازی کردنم و هم بچه ها هوایم را حسابی داشتند تا با من برخورد جدی نکنند.

ادامه نوشته

این جنایت را کجای دلم بگذارم؟

برای خیلی ها راحت است اما برای من نه! اینکه چکیده ای از دسترنج یکساله ات را برداری بفرستی به جشنواره تا بنشینند و ارزیابی اش کنند و برایش نمره بدهند.آنوقت موقع اعلام نتایج ببینی هیچ خبری نیست. یعنی اصلا نگاهی هم به اش نینداخته اند، شاید هم انداخته باشند و مانند آن اظهارنظری که گفته بودند « فلانی منفی می نویسد» یا « فلانی چون منتقد است» و ... دچار چیزی شبیه « سانسور » شده باشد. هیچکدام از این گمانه ها هنوز به اثبات نرسیده ولی من امیدوارم با پیگیری هایی که انجام می دهم جوابم را بگیرم. اینکه آثاری را که من به دبیرخانه جشنواره فرستادم از کجا سردرآورد و چه سرنوشتی پیدا کرد.
در این پست من همه این اثرها را که در بخش های مختلف به داوری ششمین جشنواره مطبوعات آذربایجان غربی ارسال کرده بودم را آورده ام تا « سنگ سراچة‌ دل به الماس آب دیده...» بمالم و دل خودم کمی خنک شود، همین. حالا اگر وقت کردید این وسط نگاهی هم به مطالب انداختید و قضاوت کردید مدیونم کرده اید.

ادامه نوشته

این ویژگیها را به یاد داشته باشید

بسیار پیش آمده که کسی ازم پرسیده:« بابا بی خیال شو، چرا اینقدر پیگیر این موضوعی؟» و یا « تو زندگی نداری؟ همش باید بشینی پای این کوفتی؟» ؛ یا « میشه بهم بگی کلا این کاری که می کنی چقدر برات می ارزه؟ » و سوالات مشابهی که به جز اینکه اعصاب آدم را خط خطی کنند، ثمری نداشته اند، نه برای من که درصدد پیچاندن موضوع بودم و نه برای سوال کننده که فکر کرده جوابی که داده ام بهش عین منظورم بوده!
خبرنگار برای خودش مختصاتی دارد، ویژگیهایی، روحیاتی و کلا چارچوبهایی که آدمهای عادی ممکن است باهاش کنار نیایند. ممکن است بسیاری از شما خیلی وقتها با برخی از این ویژگیها مواجه شوید که به نظرتان عجیب به نظر برسد. برای بارآخر بعضی از این ویژگیها را که ممکن است مورد سوال خیلی از شما باشد اینجا می آورم، فقط همین یک دفعه را و دیگر نخواهم نوشت و نخواهم گفت. چشمتان کور، دندتان نرم! بروید خودتان مطالعه کنید بفهمید دیگر.

ادامه نوشته

تاریخ ورق خواهد خورد

نمی دانم چرا هر یادداشتی را که می خواهم برای این وبلاگ بنویسم احساس می کنم یادداشت آخرم است. اگر قرار بود در مورد دین و دیانت و خداشناسی ترازویی درست شود، تعهد روزنامه نگاری و دغدغه هایش قطعا «کفه» و «ترازو» را باهم می شکست؛ بدون اینکه بخواهد وضوی نداشته اش را به رخ همه بکشد یا پیشانی اش را بکند توی چشم این و آن.
همین جور جاهاست که آدم پی می برد وقتی بزرگی از هنر متعهد و سینمای دینی حرف می زند و داد سخن سرمی دهد که : ای که گوشهایتان سرب اندود! من نمی گویم بروید در فیلمها نماز خواندن را نشان بدهید، همین که ارزشهای انسانی و حدود دینی و اراده پروردگار نمایانده شود کفایت است، مردم خودشان اشارت می دانند.

ادامه نوشته