وقتی دختر اولم به دنیا آمد، رئیس اداره ای که کار می کردم صدایم کرد و بهم گفت: « بچه ات دختره ؟ » گفتم : « بله جناب رئیس» . و ادامه داد: « حواست باشه تو شغلت حساسه، کاری کن که به ات عادت نکنه ! » و من بی درنگ گفتم : « چشم جناب رئیس » . این بی درنگ گفتن هم ناشی از تازه خدمتیم بود. آخر کارمند صفرکیلومتر را چه به درنگ و چون و چرا؟!
حالا هشت سال از آن تاریخ گذشته. آن اوایل ماهنی، دختر اول من، چون خیلی پرجنب و جوش بود و پرانرژی( یک بار به خاطر این انرژی زیادش بردیمش پیش روانپزشک و بعد که پزشک محترم فهمید علت مراجعه مان چیست بدون اینکه حرف خاصی بزند ازما خواست که در اتاقش را از پشت ببندیم و برویم! ما هم سوال زیادی نپرسیدیم چون آقا دکتر موصوف حوصله توضیح بیشتر دادن را نداشت!) یک لقب از بابایش دریافت کرد. آخر این رسم است که دخترها مفتخر می شوند به دریافت القاب ملوکانه از پدرانشان!
منهم ناچار شدم از آن به بعد دخترکم را « سئرچه »  و  «مَشَ سئرچه » ( مشهدی گنجشک) صدا بزنم.این پیشوند به خاطر سفر زیارتی بود که رفته بود.
اما یک فرشته دیگر هم سه ماهی است در زندگی من وارد شده. نازلی خانم. با نام مستعار « کهلیک خالا » ( خاله کبک)
حالا وجه تسمیه دختر دومم. کهلیک یا همان کبک پرنده ای است زیبا که در ادبیات ما آذربایجانی ها تقریبا تبدیل به نماد زیبایی و دلربایی شده است. آنهایی که برای مدتی این پرنده کمیاب و تحت حفاظت محیط زیست را قاچاقی در خانه نگهداری کرده اند می دانند که یکی از خصوصیات این پرنده زیبا این است که صبح ها شروع به آواز خواندن می کند به سبک و سیاق خودش. این آواز خواندن البته از آواز خواندن های خروسی نیست که صبح ها آدم را مجبور کند هم بیدار شود و هم دنبال لنگه دمپایی بگردد تا خروس کذا را تنبیه اساسی کند. آواز نقلی و فانتزی کبک به طور عجیبی به دل آدم می نشیند. اینجور وقتها اگر هم قرار است بیدار شوی و دنبال این پرنده بگردی، با نیت کتک زدنش با دمپایی نیست و دلت می خواهد مخفیانه بنشینی و یک دل سیر تماشایش کنی و به آوازش با دقت و لذت بیشتری گوش کنی.
روز گار است دیگر، چه می شود کرد. تا نصفه های شب بچه های هفت هشت ساله بیدار می مانند و مجبوری باهاشان سر کنی. مجبوری به سوالات جورواجور و عجیبشان جواب بدهی. وقتی  این « مش سئرچه »(دختر بزرگه) بیاید موقع کار کردن ازت هی بپرسد:« بابایی! ارشمیدس توی وان حموم چی کشف کرد که هی داد کشید « اورکا » ؟ »، « دیوژن چطوری توی یک بشکه جا می شد؟ » و این سوال نوبر که : « اسم دیگه ی فروگوپر چیه؟ » باید هم کارت باشد سرچ کردن کلیدواژه سوالاتی که می پرسد تا اول خودت بفهمی چی به چی هست بعد پاسخ دخترکت را بدهی.

تازه وقتی بخشی از کارت به روز تعطیل می افتد که قاعدتا روز استراحت و گشت و گذار است و خب خانواده ازت انتظار دارند(!) باید قید خواب نوشین صبحگاه بهاری را بزنی تا یادداشتی را که از دیشب نوشتنش را آغاز کرده ای را تمام کنی، اینجاست که پای پرنده دیگر زندگی ات یعنی « کهلیک خالا » باز می شود و داستانش آغاز.

بعد از یک غر زدن و جیغ و داد کوتاه، کله سحری نازلی خانم شیرش را که خورد و آروغ مبارک را که زد تازه دلش بغل بابایی را می خواهد که بیاید بنشیند با صداهای نامفهوم کبک واری که از دهان کوچکش خارج می شود دلربایی کند و جلوی ادامه تایپ مطلبت را بگیرد. تازه مردم انتظار دارند حامد عطائی در این هیروویر آپولو هوا کند.
راستی مَشَ سئرچه (ماهنی) در مورد «آپولو » ازم پرسیده بود، بروم اطلاعاتی برایش گیر بیاورم تا ضایعم نکرده!...