دل ما و پایه های عرش
حبسیه(11) – 15 مرداد 92- ساعت 20 و 22 دقیقه
نمی دانم چرا دل شکسته ام پایه های عرشت را نمی لرزاند.خودت می دانی چه می گویم. قرارمان این بود که تا مغز استخوان شکیبایی ام را بسنجی در حالیکه من آدمش نبودم. می دانستی که من...
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید
عصر امروز وقتی صدای ضجه های و ناله های پشت تلفن را شنیدم به بی کسی و تنهایی خودم و خانواده ام دلم سوخت.
این سوژه برای دیگری اگر پیش می آید تا حالا یک رمان ملودرام از تویش درآورده بودم.
نمی دانم چرا این زخم دل پایه های عرش را نمی لرزاند. چرا بیتابی ماهنی کاری نمی کند؟ چرا خدای نازلی نجاتم نمی دهد؟
درست است دارم حبس می کشم اما خدا می داند چقدر شاکی ام. هم از بندگانی که با لباس ... و با نام خدا و نمایندگی اش روی زمین به بندم کشیدند هم از جماعتی که آب دهانشان بابت گرفتار کردن انسانی جاری است نه نجاتش.
صبرم زیاد است. تو هم صبرت زیاد است. من تلخی صبرت را بارها چشیده ام. اما... نپسند خدای من، نپسند که این اصلا رسمش نیست. همه چیز که آخرت نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:0 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...