دل ما و پایه های عرش

حبسیه(11) – 15 مرداد 92- ساعت 20 و 22 دقیقه
نمی دانم چرا دل شکسته ام پایه های عرشت را نمی لرزاند.
خودت می دانی چه می گویم. قرارمان این بود که تا مغز استخوان شکیبایی ام را بسنجی در حالیکه من آدمش نبودم. می دانستی که من...
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید
عصر امروز وقتی صدای ضجه های و ناله های پشت تلفن را شنیدم به بی کسی و تنهایی خودم و خانواده ام دلم سوخت.
این سوژه برای دیگری اگر پیش می آید تا حالا یک رمان ملودرام از تویش درآورده بودم.
نمی دانم چرا این زخم دل پایه های عرش را نمی لرزاند. چرا بیتابی ماهنی کاری نمی کند؟ چرا خدای نازلی نجاتم نمی دهد؟
درست است دارم حبس می کشم اما خدا می داند چقدر شاکی ام. هم از بندگانی که با لباس ... و با نام خدا و نمایندگی اش روی زمین به بندم کشیدند هم از جماعتی که آب دهانشان بابت گرفتار کردن انسانی جاری است نه نجاتش.
صبرم زیاد است. تو هم صبرت زیاد است. من تلخی صبرت را بارها چشیده ام. اما... نپسند خدای من، نپسند که این اصلا رسمش نیست. همه چیز که آخرت نیست.

مرزها عوض می شوند؛ مردها هم

حبسیه(10)- دوشنبه چهاردهم مرداد- ساعت 20 و 44 دقیقه
مصطفی دیروز آمد ملاقاتم. چندروز قبل مادر و خواهرهایم بعد از خوردن سحری یکراست آمده بودند تا مرا ببینند اما مسئول ملاقات زندان اجازه نداده بود به شان.
مصطفی عجیب پیگیر کارهای من است. تلاش می کند با وساطت یکی از بزرگان شهر برایم مرخصی جور کند. به ام قول داده تا فردا این کار را نهایی کند.
نمی دانم چرا اینهمه به من کمک می کند. اصلا اینقدر ازش انتظار نداشتم.
چهارده سال از عضویتم در خانه مطبوعات استان و هفت سال از عضویتم در انجمن خبرنگاران می گذرد اما دریغ از یک واکنش صنفی!
کسانیکه این روزها دارند کارهای مرا پیگیری می کنند که اصلا به ذهنم هم نمی رسید.
یک عده که خیلی رویشان حساب کرده بودم حسابی تنهایم گذاشته اند.
تصمیم دارم از خجالت هردوگروه دربیایم، بعد از آزادی.

برایم مهم است

حبسیه(9) – یکشنبه سیزدهم مرداد- ساعت 17 و 37 دقیقه
فکر می کنید چه چیزی برای خبرنگاری که دارد ایام حبسش را می کشد دغدغه است و جانش را مثل خوره از درون می خورد؟
-اینکه چهارروز مانده به روز خبرنگار و او این داخل است؟
-اینکه واکنش دوستان و دشمنانش به زندانی شدنش چیست؟
-اینکه عمرش دارد به بطالت می گذرد و هیچ وسیله ارتباطی در دسترسش نیست؟
-اینکه...
امروز حسن روحانی در مجلس مراسم تحلیف به جا آورد. چند دقیقه قبل من جریان زنده اش را از شبکه خبر نگاه کردم. دیروز هم حکم رئیس جمهوری توسط رهبری تنفیذ شد.
مصیبت از این بزرگتر که هیچ نقشی در مبادلات اخبار و تحلیل های این چند روزه ندارم. سخت است، خیلی سخت.

خواب دیده ام

حبسیه(8) – 13 مرداد 92 ساعت 14 و 45
شبی که قرار بود بیایم اینجا خواب عجیب و شلخته ای دیدم.
مدام داشتم از دست جماعتی درمی رفتم. این عده هم با یک چیزهای فلزی دنبالم می کردند. هی فرار می کردم و تا از دستشان فراغت می یافتم بازهم یک عده دیگر با همان ابزار فلزی را می دیدم که به سمتم هجوم می آورند. ول کن نبودند.
دیشب هم یک خواب عجیب و تامل برانگیز دیدم. یک عده به نماز جماعت ایستاده بودند و پیش نماز می خواست نماز را شروع کند که دیدند مکبر نیست. از من خواستند مکبری کنم. منهم یک میکروفون به دستم گرفتم و تکبیر گفتم. نماز که شروع شد کم کم همه داشتند از پشت پیش نماز پراکنده می شدند و من همچنان تکبیر می گفتم و پیش نماز هم نمازش را ادامه می داد.
کم کم ملاقاتها و روابط اینجا برایم عجیب و رعب انگیزتر می شود.نمی دانم چه می شود آخرش. خدا به خیر کند.

شعری از سایه

حبسیه(7)- دوازدهم مرداد 92- ساعت 22 و 20 دقیقه
شعری از هوشنگ ابتهاج(سایه) را امروز در حالیکه لم داده بودم روی تخت و پشتم به میله های پنجره بود به صورت تصادفی از یکی از شبکه های تلویزیون شنیدم. خلاصه حال امروزم بود:
زسرنوشت چمن دل به درد می آید
ببند پنجره را باد سرد می آید


آدمهای خودساخته

حبسیه(6) – دهم مرداد 92 ساعت 18 و 5 دقیقه
آدمهای خودساخته را دوست دارم. زندگی شان بدون پدرو بلاسر و سرپرست هم می گذرد. برای همین مرگ پدر تاثیر مادی در زندگی شان ندارد.
خودساخته ها زیاد زمین می خورند، کامشان تلخ است، لبخندشان هم.
کسی موقع زمین خوردن دست شان را نمی گیرد. اینطور آدمها با زمین خوردن و خاستن ساخته میشوند.
زندان یکی از سرنوشت های محتوم زندگی شان است. می گذرد اما با خون جگر.
کسی را جز خدا بالای سر ندارند اما کس خیلی از بی کس ها و ناکس ها هستند.
حبس خودساخته ها بدحبسی است. سخت، سرد و تلخ.
اولین جمعه زندان در آخرین جمعه ماه رمضان کاش آخرین جمعه زندانم هم باشد.
خدایا می بینی که!

درد عشقی کشیده ام که مپرس

حبسیه(5)- دهم مرداد 92 ساعت 16 و 15 دقیقه
امروز مجله دوست داشتنی ام به دستم رسید. یک شلوار راحتی و یک تی شرت هم.
هم کوپه ای هایم گفتند تصمیمت را گرفتی؟ گفتم که چی؟ گفتند: که حبس بکشی؟
بهروز آمده بود به دیدنم. یک بار هم مادر و خواهرهایم به افسرنگهبانی زنگ زده بودند.خواهرم گفت اینجا زمان متوف شده. گفتم اینجا هم.
پریروز به حمید زنگ زدم بابت زحمتهایی که طی چند روز گذشته برایم کشیده بود ازش تشکر کنم. رفته بوده دنبال جلب رضایت شکات.به ام گفت: هیچ زندانی ظرفیت نگهداری تو را ندارد.
توی ذهنم دارم یک مصاحبه جنجالی با خودم می سازم. اینکه وقتی خبرنگار ازم پرسیده باشد که چه خبر؟ بگویم: درد عشقی کشیده ام که مپرس...
گفتم شاکی تا یادم  نرفته بگویم که جریان اخذ رضایت از یکی از شکات طبق پیش بینی های من دارد به بن بست می خورد.
دوست دارم مثل یک قهرمان حبس بکشم و مثل یک دلشکسته عفو خدا و رهبری را ببینم و بعد بیایم و دخترهایم را در آغوش بکشم. مثل یک قهرمان. رضایت شاکی برای آدم قهرمانی نمی آورد.

چقدر گنجشکم!

حبسیه(4)- چهارشنبه نهم مرداد 92- ساعت 23 و 25 دقیقه
یک بار یک اس ام اس برایم آمد که خیلی عاشقانه، ساده و صمیمی بود:
جابرای من گنجشک زیاد است ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم
کاش دردهایی که باآنها درگیرم مجال عاشقانه گویی به ام می داد. کاش فرصت می کردم سری به اشعار 10 – 15 سال قبلم بزنم و باهاشان حال کنم و کاش این حس دلتنگی بامن می آمد در آنسوی دیوار.
چقدر این روزها نوشتنم می آید. چقدر حوصله نوشتن دارم. چقدر گنجشکم این روزها!

صبح آزادی یا بعد از ظهرش؟

(حبسیه(3)- چهارشنبه نهم مرداد ساعت 23 و 15 دقیقه)
آزاد می شوم. یکی از همین روزها.شاید چند روز دیگر.
اینجا آدمهایی هستند که غافلگیرانه می آیند و خبر آزادی شان را می دهند. انفجاری درونشان رخ می دهد و بعد... تمام!
من اما از روز اول دارم می شمارم لحظه هایم را. امروز محمد، یکی از هم کوپه ای هایم گفت اگر این چند روز لعنتی بگذرد.. گفتم عمر است، می فهمی؟
صبح ها می آیند و یکسری آدم را آزاد و یکسری را در بند می کنند.کار به ظهر و یا بعدازظهر هم می کشد. بعضا هم بعدازظهر کار می کنند و کار به صبح روز بعد می کشد.
می گویند ممکن است مشمول عفو رهبری عید فطر شوم. فقط ممکن است. دوست دارم هلال ماه شوال زودتر رویت شود. عید چرا اینقدر دیر کرده؟

اگر صبح آزادی را ببینم

حبسیه(2)- چهارشنبه نهم مرداد 92 ساعت 23
دلگیرم؛ نه به سبب شرایطی که با آن دست به گریبانم، نه. من زاده دردم.
امروز امید آمد به دیدنم. آدم زجر کشیده ای است. عجیب پیر نمی شود! کمِ کم هفت سال از من بزرگتر است. گفتم بی خیالی، گفت این حرف را نزن. اینهمه بلا سرم آمده. امید موقعیکه من در اداره کل بودم آشپز و آبدارچی بود. به اش می گفتم متخصص سیاست خاورمیانه. از اسم نوه سلطلان قابوس پادشاه عمان گرفته تا سگ رئیس جمهور مصر را بلد بود. اما کارش را خیلی دوست داشت. چارچنگولی می چسبید به کارش.
امید به ام دلداری داد و گفت که یک چندوقتی است استخدام رسمی سازمان شده و پاسیار است. نگهبان قفل اول زندان واقعی!
داشتیم ازهم خداحافظی می کردیم که گفت ازت گلایه دارم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم بگو، گفت: لامصب فوت باباتو چرا به ام نگفتی؟ من ازت انتظار داشتم. همدیگر را بغل کردیم و جدا شدیم.
دلگیرم؛ نه برای غمهایی که در مسیرم قرار گرفته اند، نه. علی(ع) حرفی دارد که به درد اینجور موقع می خورد. می فرماید: خدا را زمانی شناختم که دیدم کاری را می خواهم بکنم اما نمی شود، اراده ام جواب نمی دهد.
بیرون کارهایم همینطور روی زمین ولو مانده. تازه داشتم پا می گرفتم، یکهو ترمزم کشیده شد.
دلگیرم؛ شرایط خیلی پاردوکسیکال است. اراده ام درست بود یا...
حکمتش حتما به جا بود. باید متوقف می شدم.

مرد زخم، مرد صبر

حبسیه(1)- نهم مرداد 92 ساعت 16
هفتاد و دو ساعت از گرفتار شدنم گذشت. نادر قاضی پور صبح آمد در اتاق رئیس زندان به ملاقاتم. گفت برایت چه کنم؟ گفتم سیاست یادم بده.
همسر و عمویم آمده بودند ملاقات. لحظه اولین دیدار نیاز به توصیف دارد؟
دور روز قبل وارد بند پذیرش زندان مرکزی اورمیه شدم. به اتهام نشر اکاذیب و با شکایت روح الله بیگی و کارکنان اوقاف. نمیروم پی جزئیاتش. هرچه بود، مهر زندان بر پیشانی ام خورد آنهم به یک جرم مطبوعاتی. چهارماه حبس برایم بریده اند. دلم برای ماهنی و نازلی تنگ است.
روز اول که تلفن زدم به خانه گریه نمی گذاشت جملاتم را درست ادا کنم. اینجا همه روز اول گریه می کنند بعد برایشان عادت می شود. با آبجی بزرگه که داشتم حرف می زدم کلا زار زدم.بیگناهم، خدا می داند!
شب رئیس زندان آمد و احضارم کرد. گفت باقری، مدیرکل زندانها سفارشت کرده احساس غریبی نکن. گفتم حبس است دیگر، می گذرد چاره ای نیست.
امیدوارم به عفو همگانی عید فطر. می گویند هرسال با نظر رهبری انجام می شود.
خدای ماهنی و نازلی حتما به دادم خواهد رسید.

روزی که خودم سوژه شدم

آیت الله سیدعلی اکبر قرشی نماینده مردم آذربایجان غربی در مجلس خبرگان رهبری، آقایان نادر قاضی پور و دکتر جواد جهانگیرزاده نمایندگان مردم اورمیه در مجلس شورای اسلامی، حجت الاسلام سیدسلمان ذاکر نماینده پیشین اورمیه و بازرس ویژه قضات قوه قضائیه، جبار باقری مدیرکل زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی آذربایجان غربی، مختاری رئیس ندامتگاه مرکزی اورمیه و پرسنل این زندان،محمد حضرت پور شهردار اورمیه، ابراهیم خلیل رضائیه مدیرعامل سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری اورمیه، یوسف رحیمی رئیس انجمن خبرنگاران آذربایجان غربی، محمدباقر کریمی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی،مدیران مسئول سایتهای خبری تحلیلی جوان پرس، دیباپرس،ذوالفقار، چاپار و راوی نیوز، اعضاء محترم هیات رئیسه انجمن خبرنگاران استان، نویسندگان و خبرنگاران سرپرستی روزنامه همشهری در آذربایجان غربی، دوستان عزیزتر از جانم آقایان مصطفی میلانی، (...)، حمیدرضا فرشبافی صالحی،مهرداد تبریزی، امید عظیمی، آیدین و اکبر بابایی، رضا امین آذر، کریم چاقوساز،محمد آقایی پر، عبدالسلام معروفی، سینا میرزامحمدی و همه عزیزانی که در ده روز گذشته با گرفتاری من اندوهگین شدید و شرایط شادی خانواده ام را فراهم آوردید برایم بزرگید و غیرقابل فراموش. می دانم ممکن است اسم بعضی ها  را هم فراموش کرده باشم و حتی با کلمات بیمقدارم نتوانسته باشم عمق محبت شما عزیزان را جبران کنم. همین بس که بدانید ده روز سختی برمن گذشت و اگر شما انسانهای پاک و ارزشمند نبودید سخت تر از این هم می شد بگذرد.
به زودی مجموعه ده یادداشت اولیه ام با عنوان «حبسیات» که حاصل ده روز اول ورودم به زندان مرکزی اورمیه به جرم مطبوعاتی است را می توانید از طریق همین وبلاگ پیگیری نمایید. خبرهای مرتبط هم از روز پنجشنبه در خروجی آینانیوز قرار خواهد گرفت. تجربیات اولین خبرنگار زندانی تاریخ آذربایجان غربی را از دست ندهید!

دست گذاشتم روی زانوهایم و بلند شدم(2)

فصل میوه چینی بود. یکی از دوستان از من خواسته بود که دوسه ماه تابستان را برویم در باغی زیردرختی جمع کنیم. از آن تصمیمهای کله شقانه(!) ای که هرازچندی می گیرم تا اقلا خودم را آسوده کرده باشم. چندماه قبل که زمزمه جابجایی دولت پیش آمده بود، مدیرعالی(!) صدایم کرده و از کمکهایی که برایش، در طول چهارسال کرده بودم تشکر کرده بود. به یکی از مدیرانش سپرده بود که برایم کاری کنند. اوهم مرا فرستاده بود صوفیان برای اخذ نمایندگی فروش سیمان این شهر. گفته بود با مدیرعاملش دوست است و سفارش می کند سهمیه خوب به ات بدهند.حساب کنید ما قطب سیمان کشور باشیم و آنوقت...

ادامه نوشته

مردانگی، برخلاف قواعد آفرینش

آدمها وقتی باهم سر مسائل سیاسی می جنگند خیلی زود همه چیز فراموششان می شود و کورکورانه فقط نوک مگسکی را می بینند که قرار است زیر خال سیاه را نشانه بگیرد.
برای همین است که رقابتهای سیاسی از حداقل های ارزشهای انسانی و اخلاقی بی بهره اند. رقابتی که ته اش می رسد به یک میز و صندلی ناقابل که ارزش گرانقیمت ترینش، حتی از لحاظ مادی، انگشت کوچک سرمایه ای که برای به دست آوردن یکسری ارزشها هزینه شده نیست. ارزشهایی مثل رفاقت، آرامش، خانواده وعشق.

ادامه نوشته

دست گذاشتم روی زانوهایم و بلند شدم(1)

سال 79سر یک سوء تفاهم و یک تهمت بی مورد من و یکی از بچه های تحریریه یکی از نشریات محلی از این نشریه جدا شدیم. جدا شدنمان البته زیاد طول نکشید و بعد چندماه با یک آشتی کنان زورزورکی- از آشتی های معروف مدیران فوتبالی با بازیکنان یاغی که گاه گداری رسانه ای می شود- برگشتیم سرجای اولمان البته با یک سری تضییقات و فشارهای جدید!

ادامه نوشته