حبسیه(8) – 13 مرداد 92 ساعت 14 و 45
شبی که قرار بود بیایم اینجا خواب عجیب و شلخته ای دیدم.
مدام داشتم از دست جماعتی درمی رفتم. این عده هم با یک چیزهای فلزی دنبالم می کردند. هی فرار می کردم و تا از دستشان فراغت می یافتم بازهم یک عده دیگر با همان ابزار فلزی را می دیدم که به سمتم هجوم می آورند. ول کن نبودند.
دیشب هم یک خواب عجیب و تامل برانگیز دیدم. یک عده به نماز جماعت ایستاده بودند و پیش نماز می خواست نماز را شروع کند که دیدند مکبر نیست. از من خواستند مکبری کنم. منهم یک میکروفون به دستم گرفتم و تکبیر گفتم. نماز که شروع شد کم کم همه داشتند از پشت پیش نماز پراکنده می شدند و من همچنان تکبیر می گفتم و پیش نماز هم نمازش را ادامه می داد.
کم کم ملاقاتها و روابط اینجا برایم عجیب و رعب انگیزتر می شود.نمی دانم چه می شود آخرش. خدا به خیر کند.