حبسیه(6) – دهم مرداد 92 ساعت 18 و 5 دقیقه
آدمهای خودساخته را دوست دارم. زندگی شان بدون پدرو بلاسر و سرپرست هم می گذرد. برای همین مرگ پدر تاثیر مادی در زندگی شان ندارد.
خودساخته ها زیاد زمین می خورند، کامشان تلخ است، لبخندشان هم.
کسی موقع زمین خوردن دست شان را نمی گیرد. اینطور آدمها با زمین خوردن و خاستن ساخته میشوند.
زندان یکی از سرنوشت های محتوم زندگی شان است. می گذرد اما با خون جگر.
کسی را جز خدا بالای سر ندارند اما کس خیلی از بی کس ها و ناکس ها هستند.
حبس خودساخته ها بدحبسی است. سخت، سرد و تلخ.
اولین جمعه زندان در آخرین جمعه ماه رمضان کاش آخرین جمعه زندانم هم باشد.
خدایا می بینی که!