نمی دانم چرا هر یادداشتی را که می خواهم برای این وبلاگ بنویسم احساس می کنم یادداشت آخرم است. اگر قرار بود در مورد دین و دیانت و خداشناسی ترازویی درست شود، تعهد روزنامه نگاری و دغدغه هایش قطعا «کفه» و «ترازو» را باهم می شکست؛ بدون اینکه بخواهد وضوی نداشته اش را به رخ همه بکشد یا پیشانی اش را بکند توی چشم این و آن.

همین جور جاهاست که آدم پی می برد وقتی بزرگی از هنر متعهد و سینمای دینی حرف می زند و داد سخن سرمی دهد که : ای که گوشهایتان سرب اندود! من نمی گویم بروید در فیلمها نماز خواندن را نشان بدهید، همین که ارزشهای انسانی و حدود دینی و اراده پروردگار نمایانده شود کفایت است، مردم خودشان اشارت می دانند.

قرار بود این یادداشت را برای انتهای سال بنویسم ولی از قضای روزگار افتاد به اینور سال، اولش، آنهم با یک رقم یکان اضافه تر، مثل سس اضافه یا نان باگت اضافه در ساندویچی. نخندید! این شوخی هایی که می شود با عمر یک آدم است، آدمی که یک سال به « قبر » نزدیک تر شده !
زیر بنر پشتی نمایشگاه مطبوعات نوشتم «تاسیس 1385» دو هدف بیشتر نداشتم. اول اینکه مثل این هنرمندهای آوانگارد کلاس بگذارم و به مخاطب و بازدید کننده بگویم خودت حدس بزن. بعد هرچی گفت را رد کنم، دستم را زیر چانه ام بگذارم و چندتا اصطلاح « ایسم » دار بکنم در چش و چال و گوش یارو. نهایتا مثل  آن کارتن ها که بالای سر آدم گیج چندتا ستاره در حال چرخیدن نشان می دهند راهی اش کنم برود.
دوم اینکه یک خودشفتگی ویران کننده ای ازم می خواست یک جورهایی خودم را متمایز نشان دهم، یعنی من سنم از همه تان بیشتر است. سن سایت گردانی ام را گفتم، و الا من اول جوانی ام است!
سال 78 که پا گذاشتم به نشریه صدای اورمیه، در بین اسامی شماره های پیشین این نشریه، دنبال یک گمکرده می گشتم. آدمی به شدت خوش تیپ با سن و سالی بالا، قدبلند، خوش پوش، باکلاس و با معلومات. گذر زمان با اینکه گردپیری بر موهایش پاشیده بود اما روحیه و رفتارهایش هنوز جوان و بانشاط بود.
مرحوم کاظم نخجوانی با مقاله اش در مورد یک تخته سنگ تاریخی ملکه ذهن من شد. این تخته سنگ که نقش چهار انسان بالدار( فروهر) را نشان می داد هنوز هم جزو معماهای ذهنی ام است. اینکه این مرحوم آن را کجا یافته بود و چه سرنوشتی پیدا کرد آخرش.
مقاله دومی که از نخجوانی دیدم دررابطه با دریاچه اورمیه بود و افشای این موضوع که راه خاکی که سالها قبل از جنوب دریاچه و طرفهای رشکان به سمت عجب شیر در آذربایجان شرقی کشیده شده بود را با دلایل و مستندات علمی، از جمله یک تصویر ماهواره ای نشان می داد و درصدد آن بود که با این تصویر و توصیفات تاریخی که برایش نوشته، ثابت کند که مسئول ها در کشیدن جاده میانگذر فعلی  راه را اشتباه رفته اند. این البته همه حرفهای این پیرمرد نبود. او در مقاله نصفه صفحه ای اش یک دایرة المعارف کامل از دریاچه به دست داده بود. از ویژگیهای اقلیمی، جنس کانیهای موجود در بسترآن، افسانه هایی که در موردش است، رابطه دریاچه با ادیان و پیروان آیین های پیرامونی و ...تا راه خاکی ساخته شده در اویل قرن بیستم و کارکردی که داشت و حتی محصولاتی که از آن به طرفین دریاچه ردو بدل می شد. این روزها اسم این جور نوشته جات را می گذارند « پرونده ».
یکی از خصوصیات بارز مرحوم نخجوانی، « ساده نویسی » و « موجز نویسی » بود. سبکی که الانه به اش می گویند « مینی مالیسم » ؛ یعنی انتقال مفاهیم با ساده ترین و کوتاهترین روش ها.
به نظرم در مورد این مرد بزرگ همین قدر کفایت است هرچند می توانستم به دلیل دینی که از او برگردنم دارم بیشتر و بهتر از این هم قلم فرسایی کنم، اما خاطرم خواهد ماند که زین بعد به بهانه های مختلف یاد بیشتری از « پدر معنوی » مطبوعاتی خودم داشته باشم.
اما سبب اینکه این اول سالی چرا سراغ استاد کاظم نخجوانی رفتم و چه شد که در دغدغه های ذهنی ناشی از تالمات و تاملات پس از جشنواره مطبوعات استان و حواشی و هیجانات پیرامونی اش رسیدیم به سال « مار » و شروعش را ندانستم به چه بیارایم، این بود که متوجه شوم و متوجه کنم عده ای را به این ضروریات و مهمات که استاد کاظم نخجوانی متولد 1304 شمسی بود و وفات یافته 1382، آنهم در اثر یک سانحه رانندگی. وی در 22 سالگی اولین نشریه محلی بعد از انقلاب مشروطه را برای نخستین بار سردبیری می کند و یکی دوسال بعد با مجموعه اختراعاتش می شود تیتر یک نشریات کشوری و سراسری. نخجوانی بنیانگذار اولین رادیو در آذربایجان غربی بود برای همین هم استان آذربایجان غربی افتخار این را که صاحب دومین ایستگاه رادیویی بعد از پایتخت شود را به مدد این مرد نابغه برجبین دارد. نخجوانی در دهه سی تلفنی غول پیکر ساخته بود که با آن آنطور که روزنامه های آن زمان نوشته اند می شد از داخل خودرو با منزل صحبت کرد. هنوز کسی نمی دانست اسم این وسیله بعدها می شود « موبایل » و تحول بزرگی در دنیای ارتباطات ایجاد می کند. این «اولین ها» مرا بدجوری شیفته این مرد کرده بود. با مجموعه یادداشتها و مصاحبه هایی که از او گرفتیم، موفق شدیم نظر مدیرکل وقت صداوسیمای استان، آقای همتی، که از قضا لُر بود و اهل ایلام، را جلب کنیم تا در یک جشن بزرگ به مناسبت سالروز تاسیس رادیو از کاظم نخجوانی به عنوان « پدر رادیو » تجلیل شود. و درست بعد از اینکه خستگی این تشریفات داشت از تنمان بیرون می رفت و ما بعد از برگزاری نمایشگاه مطبوعات شمال غرب در اورمیه داشتیم وی را به مدیرکل وقت به اصطلاح امروزی ها « پرزنت » می کردیم تا عنوان « پدر مطبوعات استان » را هم ازش برای او بگیریم و با تجلیلی و لوحی جاودانه اش کنیم، اجل امانش نداد و در یک سانحه ناخواسته و ناغافل از ما گرفتش.
نخجوانی بزرگ به این سبب ملکه ذهن من و دوستان حلقه آن روزهای ما شد که بسیاری از اولین های تاریخ این شهر و دیار به نام او ثبت شده بود. « اولین مخترع»، « اولین روزنامه نگار » ، « اولین مدیر رادیو » ، « اولین منتقد میانگذر » و عناوین چنین که نشان می داد خالق این اولین ها قابلیت این را دارد که بخشی از تاریخ این سرزمین شود.
راستی پربیراه نیست بگویم تا حد زیای من و بعضی از دوستان حلقه صدای اورمیه و کوشا در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد، « کاشفان فروتن » مرحوم کاظم نخجوانی، آنهم در انزوای بعد از نیم قرن افتخارآفرینی  بودیم. کاشفانی که امروز تنها دونفرشان تا حدودی بر مدار روزنامه نگاری مانده اند و مابقی به مسیرهای دیگری ادامه حیات داده اند.
می خواهم بگویم خواسته یا ناخواسته در خیلی از چیزها که امروز افتخاری برای کسی محسوب نمی شود ولی ممکن است سالهای بعد ازش به نیکی یاد شود، منهم مقصرم(!) و «اولین» محسوب می شوم. اینکه خیلی از مردم و مدیران با ادبیات سایبری و کلا کار با کامپیوتر آشنا می شوند؛ خیلی هایی که تو روی من وامی ایستند و می گویند یکی از انگیزه هایی که این کار را شروع کرده اند اینانیوز بوده؛ اینکه حتما خبرهایی هست که بازدید فلان مسئول عالیرتبه از غرفه آینانیوز زیر نور چشم خراش فلش دوربین ها انجام می شود؛ اینکه هم رویکرد مثبت و هم قهر و تحقیر و رویکرد قهرانه نسبت به اولین رسانه مجازی پایدار استان حاوی پیامها و تجربیاتی است؛ اینکه چهره همه مواجهین با مدیر این سایت متفاوت می شود و پیامهایی که زیر مطالب و دفتر یادبودش نوشته می شود از جنس دیگری است و گویا همه ذوق و خلاقیت افراد با آینانیوز یکجا گل می کند؛ اینکه باید حواسم باشد و حواس مان باشد که در شهری زندگی می کنیم که سایتی دارد اخبارش را پوشش می دهد که در آستانه پاگذاشتن به هفتمین سال زندگی اش است و این سایت با عقبه عظیم مخاطبینش یک عنصر وجودی غیرقابل کتمان است و در بسیاری از شئونات و رویدادهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی استان نقش خودآگاه و ناخودآگاه بسیار دارد.
شانه هایم روزبه روز سنگین تر می شوند از بار گرانی که رویشان گذاشته ام. در ردیف کردن این سطور بیشتر از آنکه دنبال حدیث نفس باشم، پی تلنگری بودم  که این «بار» و این «سنگینی»  را مدام به یادم بیندازد. تاریخ این شهر و این استان قطعا صفحاتی دارد که اسم من و اسم آینانیوز در آن بارها و بارها نوشته شده و اگر عمری باشد سی سال، چهل سال(، پنجاه...، نه به آن نمی رسم؛) دیگر شاید یکی دو جوان کنجکاو مثل خودم آمدند و از کنج انزوا درم آوردند و از ناگفته هایم پرسیدند و منهم مقابل چشمان حیرت زده شان « شرح عشق » ام را برایشان گفتم و شاید یک سکه ای هم کسی گذاشت کف دستم و لوحی هم دادند، خدا را چه دیدید؟
شروع سال باید با امیدواری باشد، ماهم به سبک خودمان «الکی خوش » شدیم، شما زیاد جدی نگیرید!