مثل همه آدم معمولی های دنیا از خواب بیدار شدم. بعد از گرفتن مرخصی ساعتی یکی دوتا کار مانده روی زمین را راست و ریست کردم. امروز آخرین روز اعتراض به حکم اخیر یکی از شعبات دادگستری بود. مثل یک آدم معمولی راهی مجتمع والفجر شدم. با اینکه دست کم بیست – سی تا رفیق فابریک وکیل دارم با هیچکدامشان تماس نگرفتم تا بپرسم چه کار باید بکنم و یا ازشان بخواهم که متن اعتراضم را بنویسند. مثل بچه آدم رفتم پیش یک عریضه نویس و وقتی دید اتهامم مطبوعاتی است و یک خبرنگارم، نگاه عجیبی به ام انداخت و پرسید: چرا درخواست ندادی شعبه ات را عوض کنند که تو دادگاه مطبوعات محاکمه بشی اقلا؟ گفتم چه فرق می کند داداش؟ بنویس!
عریضه نویس نگاهی به اسم شاکی پرونده ام هم انداخت و وقتی دید او هم همکار مطبوعاتی است، پرسید: جریان چیه؟ شماها واقعا علیه هم شکایت می کنید؟
 گفتم: بنویس داداش من!
موقعیکه داشت متن را می نوشت و همزمان صحبتهایم را گوش می داد پرسید: دوستی موستی چیزی نداشتی یه لایحه ای چیزی برات بنویسه؟
گفتم: الله اکبرها! بنویس عمو کار دارم!
عریضه نویس شروع کرد به نوشتن: چایی می خوری؟
گفتم شما بفرمایید!
 «بسمه تعالی... از طرف مدیردفتر شعبه... دادگاه ... جزایی اورمیه... به...»
بعد اینکه متن تمام شد بلند شدم. یک ده هزار تومانی دادم به یارو و رفتم  داخل مجتمع. از برگه هایم کپی درآوردم، تمبرشان را زدم و به شعبه مربوط تحویل دادم. مسئول دفتر نگاهی به تاریخ انداخت و وقتی با انگشتهایش 20 روز را شمرد و گفت: « خیلی خب، امروز فرصت آخرت بود، میتونی بری» اجازه داد که از محضرش مرخص شوم.
یک فراگرد کاملا معمولی در رابطه با آدمی که خیلی ها فکر می کنند اطرافش چه خبر است و پشتیبانش چه غول هایی. از درب دادگاه که بیرون آمدم باد خنکی بوی خاک باران خورده سحرگاهی را به صورتم پاشید و من از اینکه مثل یک آدم کاملا معمولی داشتم روزم را شروع می کردم و با مسائل زندگی روبرو می شدم احساس جالبی به ام دست داد. چه لذتی داشت زندگی معمولی، چه عمری را به باد داده ام واقعا!