قرار ما، روز آخر دنیا!
سال 80 تصمیم داشتم کتابی منتشر کنم در آسیب شناسی جریان قومی فرهنگی تحت عنوان جنبش مدنی آذربایجان. مجموعه 16 فصل یادداشت من که در نشریه کوشا منتشر شده بودند را می خواستم گردهم بیاورم.
این مسئله در همان بدو امر با مانعی جدی روبرو شد و من از انتشار این مثلا کتاب که اسمش را هم گذاشته بودم « معمای هویت » منصرف شدم. اعتراف می کنم که مهمترین دلیل برای این کار من، ماجراجویی و هیجان انتشار کتاب در بیست سالگی بود و فکر می کردم با این کار در تاریخ ثبت می شوم برای همیشه.
الان که به این نوشته ها نگاه می کنم خنده ام می گیرد از سطح پایین تحلیل هایم و اینکه واقعا چه شانسی آوردم این کار را آن موقع نکردم و الا باید چند نفری را با مزخرفاتم می گذاشتم سرکار!
بعدها زمینه های زیادی برایم فراهم شد تا مجموعه آثارم را به دست چاپ بسپارم. از مجموعه اشعارم گرفته تا خاطرات و خطرات روزنامه نگاری. از داستانهای جالب دادگاههایم گرفته تا رازهای مسجد مهدی القدم که یک مجموعه سفارشی بود و کل پروژه بعدا تعطیل شد.
از مجموعه ناگفته های انتخابات نهم ریاست جمهوری گرفته تا مسافران طبیعت که قرار بود حاصل همکاری مشترکی با یک دوست باشد و ...
اما مهمترین سوژه ای که این روزها وبا داغ شدن حال و هوای انتخابات به ذهنم رسیده بازشکافی گذشته ای بود که بر من در عالم سیاست این استان رفت وافشای زوایای پنهان جریانهایی که دست به دست هم دادند تا موجودیتی به نام حامد عطائی را درنطفه خفه کنند، تا یک روز این موجود دم در نیاورد و برای سیاسیون و مقامات استان شاخ نشود.
دیروز یکی از کاندیداهای شورای شهر اورمیه که از قضا از رفقای فابریک بنده هم هست لطف کرد و دوتا کاغذ نشانم داد و گفت که اسمم را نوشته توی شورای راهبردی و اتاق فکر ستادش. شام را دیشب مهمان یکی دیگر از دوستانم که کاندیدا است بودم. بعد از شام رفتیم منزل پدر یکی دیگر از کاندیداها و در جلسه خصوصی با اقوامش ماهم شرکت کردیم و حرفهایی زدیم و حرفهایی شنیدیم. همان روز در مورد یکی دیگر از دوستانم که به شدت اصرار داشت در جلسه کمیته راهبردی اش شرکت داشته باشم بدقولی کردم و نرسیدم. راستش اصلا مقدور نشد برایم. همه این اوضاع در حالی است که من تنها ده درصد پیشنهادها را قبول می کنم و به شان وقت می گذارم آنهم بدون استثنا دلیلش فقط و فقط رودربایستی است و انتظاری دوستانه که در چنین مواقعی ازم دارند.
هفته ای که گذشت دعوت طرفداران دوتا کاندیدای ریاست جمهوری را برای شرکت در برنامه شان رد کردم و از زیرش دررفتم. یک هفته قبل تر هم دوتا کاندیدا در یک هفته آمدند به اورمیه و من به ناچار در یکی از برنامه ها ده دقیقه ای حاضر شده و خیلی زود دررفتم.
یک هفته قبل ترش هم جلسه ای که مقرر بود در آن به عنوان مسئول کمیته اطلاع رسانی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری یازدهم معرفی شوم را دودره کردم.
حدودا 18 سال است که به صورت جدی دارم کار سیاسی و انتخاباتی می کنم و حول و حوش 10 سال است که دیگران لباس مشاورت را در انتخاباتهای گوناگون تنم کرده اند.
مشاورت در انتخابات را هم معنی کنم بد نیست. از نحوه لباس پوشیدن و اصلاح صورت و حرف زدن و ادکلن زدن گرفته تا شعار و رنگ و طرح پوسترها و رزومه و برنامه نویسی و اهداف و الی آخر. تازه اگر شانس بیاوری و متن سخنرانی های گوناگون، که بعضا تا چهار مورد در روز است را ندهند که بنویسی.
این قسمت ماجرا را حتما از تعجب شاخ درخواهید آورد. حداقل 60 نفر از 249 نفر کاندیدای شورای چهارم شهر اورمیه انتظار جدی داشتند تا من این کارها را در انتخابات برایشان بکنم. با احتساب اینکه کلا با یکسری افراد اصلا حال نمی کنم و خیلی از کاندیداهای محترم حاضرند سربه تن بنده نباشد، می توان اقلا برآورد کرد که نزدیک یک چهارم این کاندیداها در این شهر به این درندشتی آویزان من بیسوارد یک لاقبا هستند. یعنی می خواهند ورود کنند به شورای شهری که برای من و ماها قرار است سیاستگزاری کنند و برنامه بچینند. یعنی من و ماهایی که مثلا شده ایم مشاور این باباها هنوز قابلیت لازم برای شورای شهر را پیدا نکرده ایم آن وقت داریم برای دیگران نسخه می پیچیم.
نمی دانم، من که دارم گیج می شوم! یعنی وضعیت تا این حد بغرنج است؟!
از خداکه پنهان نیست، از شما چه پنهان، در چنین مواقعی دلم برای خودم بدجور می سوزد. به خاطر اینکه در یک پروسه ده پانزده ساله آمد سرمن بلایی که نباید می آمد.
آنقدر این ماجراها پیچیده است و آنقدر مقصرین و متهمین وضعیت فعلی من بیشمارند که فرصت رسیدگی به تک تک شان را اقلا در ذهنم هم ندارم. می سپارمشان به خدا آنهایی را که از گوش من گرفتند و از اتاق روابط عمومی اداره کل زندانها انداختنم به پشت میز مددکاری زندان باز و از آنجا پشت میز افسر نگهبانی زندان مرکزی اورمیه. حلالشان نمی کنم آنهایی را که وسط امتحانات و درحالیکه پیراهن سیاه پدرم هنوز تنم بود تبعیدم کردند به اردوگاهی در شمال استان تا ناچارم کنند فرار کنم و آواره این اداره و آن اداره شوم.
ازش نمی گذرم آن به ظاهر دوستی را که روز اول که رفتم اتاقش به ام گفت کمربندت را سفت کن و وقتی اوج گرفتیم باهم، خودش کمربندم را شل کرد تا سقوط کنم.
چهره اش هرگز از یادم نخواهد رفت آنی را که در وبلاگش نوشت فلانی آلترناتیو مدیریتی آینده استان است و بعد سرم را گوش تاگوش برید گذاشت جلوی اربابش!
حتما خدا دیده همه اینها راو حتما دارد می بیند شانه های خاکی ام را و یقین دارم دارد اوضاع را رصد می کند و یک روز تلافی همه این کارها را سر این حیوانات در هیبت انسان درخواهد آورد. فقط کاش آن روز دنیا به آخر نرسیده باشد، اقلا یک روز به عمر دنیا باقی مانده باشد، فقط یک روز...
این مسئله در همان بدو امر با مانعی جدی روبرو شد و من از انتشار این مثلا کتاب که اسمش را هم گذاشته بودم « معمای هویت » منصرف شدم. اعتراف می کنم که مهمترین دلیل برای این کار من، ماجراجویی و هیجان انتشار کتاب در بیست سالگی بود و فکر می کردم با این کار در تاریخ ثبت می شوم برای همیشه.
الان که به این نوشته ها نگاه می کنم خنده ام می گیرد از سطح پایین تحلیل هایم و اینکه واقعا چه شانسی آوردم این کار را آن موقع نکردم و الا باید چند نفری را با مزخرفاتم می گذاشتم سرکار!
بعدها زمینه های زیادی برایم فراهم شد تا مجموعه آثارم را به دست چاپ بسپارم. از مجموعه اشعارم گرفته تا خاطرات و خطرات روزنامه نگاری. از داستانهای جالب دادگاههایم گرفته تا رازهای مسجد مهدی القدم که یک مجموعه سفارشی بود و کل پروژه بعدا تعطیل شد.
از مجموعه ناگفته های انتخابات نهم ریاست جمهوری گرفته تا مسافران طبیعت که قرار بود حاصل همکاری مشترکی با یک دوست باشد و ...
اما مهمترین سوژه ای که این روزها وبا داغ شدن حال و هوای انتخابات به ذهنم رسیده بازشکافی گذشته ای بود که بر من در عالم سیاست این استان رفت وافشای زوایای پنهان جریانهایی که دست به دست هم دادند تا موجودیتی به نام حامد عطائی را درنطفه خفه کنند، تا یک روز این موجود دم در نیاورد و برای سیاسیون و مقامات استان شاخ نشود.
دیروز یکی از کاندیداهای شورای شهر اورمیه که از قضا از رفقای فابریک بنده هم هست لطف کرد و دوتا کاغذ نشانم داد و گفت که اسمم را نوشته توی شورای راهبردی و اتاق فکر ستادش. شام را دیشب مهمان یکی دیگر از دوستانم که کاندیدا است بودم. بعد از شام رفتیم منزل پدر یکی دیگر از کاندیداها و در جلسه خصوصی با اقوامش ماهم شرکت کردیم و حرفهایی زدیم و حرفهایی شنیدیم. همان روز در مورد یکی دیگر از دوستانم که به شدت اصرار داشت در جلسه کمیته راهبردی اش شرکت داشته باشم بدقولی کردم و نرسیدم. راستش اصلا مقدور نشد برایم. همه این اوضاع در حالی است که من تنها ده درصد پیشنهادها را قبول می کنم و به شان وقت می گذارم آنهم بدون استثنا دلیلش فقط و فقط رودربایستی است و انتظاری دوستانه که در چنین مواقعی ازم دارند.
هفته ای که گذشت دعوت طرفداران دوتا کاندیدای ریاست جمهوری را برای شرکت در برنامه شان رد کردم و از زیرش دررفتم. یک هفته قبل تر هم دوتا کاندیدا در یک هفته آمدند به اورمیه و من به ناچار در یکی از برنامه ها ده دقیقه ای حاضر شده و خیلی زود دررفتم.
یک هفته قبل ترش هم جلسه ای که مقرر بود در آن به عنوان مسئول کمیته اطلاع رسانی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری یازدهم معرفی شوم را دودره کردم.
حدودا 18 سال است که به صورت جدی دارم کار سیاسی و انتخاباتی می کنم و حول و حوش 10 سال است که دیگران لباس مشاورت را در انتخاباتهای گوناگون تنم کرده اند.
مشاورت در انتخابات را هم معنی کنم بد نیست. از نحوه لباس پوشیدن و اصلاح صورت و حرف زدن و ادکلن زدن گرفته تا شعار و رنگ و طرح پوسترها و رزومه و برنامه نویسی و اهداف و الی آخر. تازه اگر شانس بیاوری و متن سخنرانی های گوناگون، که بعضا تا چهار مورد در روز است را ندهند که بنویسی.
این قسمت ماجرا را حتما از تعجب شاخ درخواهید آورد. حداقل 60 نفر از 249 نفر کاندیدای شورای چهارم شهر اورمیه انتظار جدی داشتند تا من این کارها را در انتخابات برایشان بکنم. با احتساب اینکه کلا با یکسری افراد اصلا حال نمی کنم و خیلی از کاندیداهای محترم حاضرند سربه تن بنده نباشد، می توان اقلا برآورد کرد که نزدیک یک چهارم این کاندیداها در این شهر به این درندشتی آویزان من بیسوارد یک لاقبا هستند. یعنی می خواهند ورود کنند به شورای شهری که برای من و ماها قرار است سیاستگزاری کنند و برنامه بچینند. یعنی من و ماهایی که مثلا شده ایم مشاور این باباها هنوز قابلیت لازم برای شورای شهر را پیدا نکرده ایم آن وقت داریم برای دیگران نسخه می پیچیم.
نمی دانم، من که دارم گیج می شوم! یعنی وضعیت تا این حد بغرنج است؟!
از خداکه پنهان نیست، از شما چه پنهان، در چنین مواقعی دلم برای خودم بدجور می سوزد. به خاطر اینکه در یک پروسه ده پانزده ساله آمد سرمن بلایی که نباید می آمد.
آنقدر این ماجراها پیچیده است و آنقدر مقصرین و متهمین وضعیت فعلی من بیشمارند که فرصت رسیدگی به تک تک شان را اقلا در ذهنم هم ندارم. می سپارمشان به خدا آنهایی را که از گوش من گرفتند و از اتاق روابط عمومی اداره کل زندانها انداختنم به پشت میز مددکاری زندان باز و از آنجا پشت میز افسر نگهبانی زندان مرکزی اورمیه. حلالشان نمی کنم آنهایی را که وسط امتحانات و درحالیکه پیراهن سیاه پدرم هنوز تنم بود تبعیدم کردند به اردوگاهی در شمال استان تا ناچارم کنند فرار کنم و آواره این اداره و آن اداره شوم.
ازش نمی گذرم آن به ظاهر دوستی را که روز اول که رفتم اتاقش به ام گفت کمربندت را سفت کن و وقتی اوج گرفتیم باهم، خودش کمربندم را شل کرد تا سقوط کنم.
چهره اش هرگز از یادم نخواهد رفت آنی را که در وبلاگش نوشت فلانی آلترناتیو مدیریتی آینده استان است و بعد سرم را گوش تاگوش برید گذاشت جلوی اربابش!
حتما خدا دیده همه اینها راو حتما دارد می بیند شانه های خاکی ام را و یقین دارم دارد اوضاع را رصد می کند و یک روز تلافی همه این کارها را سر این حیوانات در هیبت انسان درخواهد آورد. فقط کاش آن روز دنیا به آخر نرسیده باشد، اقلا یک روز به عمر دنیا باقی مانده باشد، فقط یک روز...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:7 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...