این شعر زیبا از استاد عزیزم محمدعلی بهمنی را بدون هیچ توضیحی اینجا آوردم به یاد ترانه ای که هنرمند بازگشته به وطن از این شعر ساخته و من هروقت در تنگنا(آمپاس!) قرار می گیرم با هروسیله ای که دم دستم است گوشم را می سپارم به صدای خش دار و گرم او و دم می گیرم با معانی ژرفش.

یادش به خیر استاد بهمنی و همسرش تو کنگره شمس دو سال قبل مهمان استان ما بودند و من موقع آمدنشان از فرودگاه رفتم به استقبالشان و استقبال دهها غول ادبیات معاصر، چه دورانی بود برای خودش؛ هی....ی ی ی ی!

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را؟
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمالِ دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگیِ نامردم زوال پرست