عشق و تردید(1)- این داستان ادامه دارد
ایستاده بود جلوی تلویزیون ال سی دی بزرگ خانه شان و داشت به زمین و زمان فحش می داد. شبکه خبر داشت همینطوری آخرین اخبار جنگ 22 روزه غزه را پخش می کرد. احسان لبش را مدام می گزید و سیبیل پرپشتش را که سنش را چندسالی بزرگتر نشان می داد، با دستش روی لبش می کشید. اولش فکر می کردم دارد فیلم درمی آورد اما وقتی چشمهای سرخش را دیدم به عمق حرص و احساساتش پی بردم.
اگر بگویم روزنامه خواندن و آرشیو جمع کردن و جنگ و جبهه و شهدا را با احسان شناختم بیراه نگفته ام. از همان ابتدا که تصمیم گرفتیم باهم «شلمچه» ی مسعود دهنمکی را بخریم و آرشیوش را نگه داریم تا وقتی که به هم قول دادیم نصف این نشریه را که سیاسی بود نخوانیم و فقط موضوعات جبهه و جنگش را تعقیب کنیم، باهم بودیم. حتی وقتی زیرزمین خانه شان را تبدیل به سنگر کرده بودیم و بساط گونی شنی و پرچم و تصاویر شهدا به راه بود. شلمچه که توقیف شد، احسان سراغ هیچ نشریه دیگری نرفت، اما من در مسیر روزنامه نگاری افتادم. روحیاتش با هم سن و سالهایش فرق داشت. اصلا انگار در دهه هشتاد زندگی نمی کرد. نه تنها حال و هوا، که حتی ظاهرش را هم ذره ای تغییر نداده بود. پاتوق عصرهایش پناهگاه جلوی مسجد آقاعلی اشرف بود که برایش حال و هوای آن روزها را زنده می کرد.
این راهم بگویم که با هم فقط دو هفته اختلاف سنی داشتیم. مثل دوتا داداش بودیم، بااینکه من سعی کرده بودم خودم را آپ تو دی و به روز جلوه دهم، اما خوب درکش می کردم و حرفش را می فهمیدم. پدرومادرش سپرده بودند که مواظبش باشم. حاج علی،پدرش می گفت این روزها طوری شده، تو حال خودش نیست، احساس می کرد به یک بیماری روانی دچار شده. بیماری ای که روز به روز زجرش می داد و از درون تهی اش می کرد.
تا روز آخری که بر اثر یک اتفاق تلخ، دنیا او را از من گرفت(مرداد سه سال پیش) دلخوش بودم به اینکه یک آدم در این دنیا هست که ارزش ها و اعتقاداتش را حفظ کرده و متعلق به دنیای ما نیست. احسان برای من نمونه ایمان بود، ایمانی قرص و محکم که همیشه غبطه اش را می خوردم و می خورم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:17 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...