سخت می فهمی یعنی چی؟
خوابیده بودم و
داشتم خواب رفتن به سالن وشروع دوباره پابه توب شدن را می دیدم. شاید برای خیلی ها
غیرمنتظره باشد اما برای من خیلی مهم است. برای کسیکه خیلی از برنامه ها و
مناسباتش را متناسب با برد و باخت تیم محبوبش تنظیم می کند، حتی رفتارهای درون
خانوادگی اش را، مهم است که یک سال به دور از توپ باشد. آخرین باری که به پزشک
معالجم مراجعه کردم گفت که تا یک سال از عمل جراحی ات نگذشته اجازه بازی نداری.
خواب شیرینی بود اما زود تمام شد. هنوز لباسهایم را نکنده بودم که ساعت زنگ خورد و
بیدار شدم.
برای من فوتبال بازی و خیلی از مسخره بازی های دیگری که یادگار از نوجوانی ام است حلقه اتصالی است به دنیای ساده و صمیمی و بی غل و غش کودک درونم و این ماههای آزگار که از یکی از مهمترین حلقه های اتصالم به این دنیای دوست داشتنی به دور بودم عذاب آور است و سخت.الان نه ماه است که من به دلیل مصدومیت رباط صلیبی زانوی راستم نتوانسته ام فوتبال بازی کنم.
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...