دلخوشی های خیلی خیلی خیلی کوچک
رفته ایم باغ یکی از اقوام. از میان برگهای ریخته زیر درخت گردویی که به تازگی محصولش را چیده اند یک عدد گردوی پوست کنده کوچک پیدا می کنم. دست کوچکش را می گیرم توی دستم و میگذارمش کف دستش.
هوا سرد است من در محوطه باغم. نازلی با مادرش رفته توی کوله باغ. چند دقیقه بعد بیرون می آید به بهانه دست به آب. از من بازهم گردو می خواهد. تا برود دستشویی و برگردد میروم زیر همان درختی که برگهایش را تازه ریخته زیرش، دستهایم را در تاریکی شب میمالم تا یک گردوی دیگر هم پیدا کنم. شانس باهاش یار است. گردوی دوم را هم میبرم میگذارم کف دستش.
خدا خدا می کنم سومی را نخواهد. تا بیاید بخورد و بهانه سومی را بگیرد راه افتادیم و آمده ایم خانه. در خانه گردو نداریم. صبح با یکی از دوستان چندساعتی باهمیم. برای یک کاری به درب منزلشان می رود. موقع برگشتن چند تایی گردو توی دستهایش برایم می آورد. «ببخشید معطل شدی؟ بیا مشغول باش.» دو سه تایش را همانجا تو ماشین با هم میخوریم. بقیه را میریزم در جیبم.
ظهر که میرسم خانه مثل همیشه قایم می شود تا پیدایش کنم و مثل همیشه از بوس دادن به «بابالی» طفره می رود. گردوها را که نشانش می دهم می پرد در بغلم.
نازلی با همین دوتا گردو به آسمان می رود. دلخوش کردنش خیلی ساده است هنوز سه سالش تمام نشده...
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...