خوابم نمی برد
بدخواب شده ام. دورو بری هایم می دانند که خواب یکی از اولویتهای اصلی من در زندگی است چون به این باور رسیده ام که خواب باید ثلث وقت مارا پرکند و الا از آن دو ثلث دیگر می دزدد. دو ثلث دیگر را گفته اند کاراست و سرگرمی؛ ولی من که زندگی ام به دو قسمت کار(دو سوم) وخواب( احتمالا یک سوم) تقسیم شده خواب درست و حسابی ندارم. می پرسید چرا؟ خب نگرانم جان من، نگران!
این یادداشتی را هم که دارم می نویسم و این وقت شب دارم می گذارمش گوشه دل وبلاگ؛ برای همین است که خوابم آشفته است.
همه راهها را امتحان کردم، تصور لمیدن در تشک پر قو کنار ساحل دریا با گوش سپردن به امواج آب یک نمونه اش بود، یکی هم بغل مادر که ما مردها همیشه فکر می کنیم در این مورد به خصوص خیلی ظلم شده به مان، علتش هم این است که برای بزرگ شدن عجله کردیم و فکرکردیم یک عده قبل از ما می رسند و می زنند و بار می کنند و می برند.
به مرحله ای رسیده ام که یا باید بنویسم یا شبها در رخت خواب چشم به سقف بدوزم و جملاتی را که از جلوی چشمم رژه می روند را ادیت کنم. خب یک جامعه چقدر باید مسئولیت اجتماعی داشته باشد؟ چقدرش سهم من است؟
این وسط از اینهمه حرفه که طلوع آفتاب رسمیت می یابند و غروبش تعطیلند، مثل نقاشی ساختمان، تعویض روغنی، خواروبار فروشی و فال فروشی سرچهارراه، باید من بیچاره کارم بشود دیدن و حس کردن و نوشتن؟ بابا انصافت را شکر خدایا!
این یادداشتی را هم که دارم می نویسم و این وقت شب دارم می گذارمش گوشه دل وبلاگ؛ برای همین است که خوابم آشفته است.
همه راهها را امتحان کردم، تصور لمیدن در تشک پر قو کنار ساحل دریا با گوش سپردن به امواج آب یک نمونه اش بود، یکی هم بغل مادر که ما مردها همیشه فکر می کنیم در این مورد به خصوص خیلی ظلم شده به مان، علتش هم این است که برای بزرگ شدن عجله کردیم و فکرکردیم یک عده قبل از ما می رسند و می زنند و بار می کنند و می برند.
به مرحله ای رسیده ام که یا باید بنویسم یا شبها در رخت خواب چشم به سقف بدوزم و جملاتی را که از جلوی چشمم رژه می روند را ادیت کنم. خب یک جامعه چقدر باید مسئولیت اجتماعی داشته باشد؟ چقدرش سهم من است؟
این وسط از اینهمه حرفه که طلوع آفتاب رسمیت می یابند و غروبش تعطیلند، مثل نقاشی ساختمان، تعویض روغنی، خواروبار فروشی و فال فروشی سرچهارراه، باید من بیچاره کارم بشود دیدن و حس کردن و نوشتن؟ بابا انصافت را شکر خدایا!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ ساعت 4:2 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...