به خواهرم گفته ام دیگر «خبربد» به من ندهد. از روی شانس اش است یا چی نمی دانم؛ انگار قرار است خبر مرگ اقوام را او به من بدهد. دیشب اس ام اسی از او رسید برایم:«نمیخواستم بازهم خبربد بدهم، ولی فرزین تمام کرد»
«فرزین» پسر دخترخاله مادرم است. بیست سال داشت. چند روز پیش اقدام به خودکشی کرده بود. بعد از اینکه دارو خورده بود پشیمان شده و به مادرش گفته بود. مادرش هم ناغافل مقداری ماست به او خورانده و وادارش کرده بود که بالا بیاورد. شب را ظاهرا تا نزدیکهای صبح در بغل همدیگر درددل کرده، از بدبختیهای هم گفته و گریه کرده بودند. مادر بی خبر از همه جا اوایل صبح متوجه می شود که گل پسرش حالش خراب است و...
در این سه سال چهارمین مرگ اینچنینی است که خبرش برایم می رسد. دوستان، اقوام و نزدیکان بسیاری یا پسرشان خودکشی می کند یا چاقو می خورد یا تیر. نمی دانم چه مان شده،کجا می رویم، این همه پسرکشی و جوان کشی معلول چیست؛ اما نگرانم. جوانها دارند یکی یکی پرپر می شوند و چه بد مرگی گریبانشان را می گیرد. شب برای خودم کلی فلسفه بافی کردم.از اینکه آمار پسرهای آذربایجان غربی چندسالی است از دخترها بیشتر است، از اینکه آمار مصرف شیشه دارد بالا می رود، از اینکه برای حمل و استفاده سلاح سرد،همچون نوع گرمش، مجازات اعدام تعیین می شود ولی بازهم تاثیر ندارد، از اینکه این جوانها پس کی قرار است ازدواج کنند، جهان بینی یک جوان بیست بیست و پنج ساله چیست، چه نگاهی به دنیا، آن دنیا، عرفان، فلسفه، ، دین، سیاست، اخلاق و ... دارد. اصلا فرصت دارد به این مقولات بیندشید؟اصلا  می اندیشد؟ ما چطور؟...