لحظه های سختی است. باید درش باشی تا بفهمی چه می گویم. از سرشب پشت کامپیوتر بنشینی و برسی به ویرایش آخر مطلبت؛ عکسش که آماده است، آهــــــان... اینهم از این، و کلید اینتر را محکم می کوبی روی کیبورد؛ شَتَـــــــرَق...یعنی که مطلب رفت روی خروجی.
فردا صبح با هزار امید و بیم باید منتظر باشی که مطلب هیجان انگیز تازه ات چه بازتابی پیدا می کند.
اینجور حالات معمولا وقتی به سراغم می آید(می آمد) که یک مطلب جدی بسیار بسیار خطرناک را می خواهم(می خواستم) منتشر کنم. از چند روز قبلش با خودم صغرا کبرا می کنم که چه می شود بالاخره، اولویت ها را پشت سرهم ردیف می کنم؛ عقل و احساس و مردم و جسارت و حرفه ای گری(  اگر داشته باشم!)،و خطوط قرمز را یکجا می چینم مقابلم. بعد کلاه را هم کنارشان می گذارم.
شبهای سختی است شبهای  اینچنین قضاوتهایی. نهایتا آنچه نباید( و شاید باید) بشود می شود و مطلب هم منتشر می شود. اینچنین بود سرگذشت شبهایی که من مطلبی جریان ساز و موج ساز بیرون می دادم. مطلبی که تهش بین خودم و خدای خودم راضی بودم چون می دانستم که رسالتم را درست انجام داده ام.
این فشار شدید انگشت روی اینتر، لحظه پرواز مطلب، لحظه ورود اطلاعات به فضای بیکران مجازی و لحظه فریاد ذهن و عقیده من درست مثل پریدن از روی ارتفاع به ته دره ای عمیق است، دره ای که هم رودخانه دارد، هم صدای چکاچاک پرنده، هم ابرهای سفید، هم خنکای نسیم دل انگیز اوایل بهار که خیلی دوستش دارم؛ دره ای که می دانم خواهم مرد ولی به چشیدن همه این زیبای ها، یکجا می ارزد.
اشتباه نکنید، توهم نزده ام. یکهو احساسی آمد و رفت.
دو روز پیش دوستی به ام گفت:« اداری می نویسی؛ نمی چسبه» چیزی نگفتم؛ خسته شده ام از بس گفته ام:« این نیز بگذرد!»