فقط می خواست شعرش را بشنوند
چهره اش هیچ شباهتی به مردم حاضر در خیابان نداشت. هرچند در ردیف جلویی نشسته بود اما اصلا نه قیافه ظاهرالصلاحی داشت و نه وانمود می کرد با شنیدن نام علی بن موسی الرضا(ع) اشک در چشمش حلقه می زند.
یک جور خاصی «معمولی» بود درست مثل همه آدمهایی که گذری از خیابان امام اورمیه رد می شدند. سرو وضعش هم ژولیده بود اما نه از آن جنس هایی که با متد خاصی خودشان را به شوریدگی ظاهری می زنند و به قولی «تریپ آرت» اند.
کت و شلوار سیاه رنگی هم که برتن کرده بود به نظر می رسید از آخرین اتویش یک سالی گذشته باشد. قیافه اش بدجوری به آدم حس نزدیکی و صمیمیت می داد. از آن جمله آدمهایی بود که می شد نزدیکش شد و از بوی عطر «ریا» و خوف «ریا» و «وقار» ریاگونه اش نترسید. می شد به او دست زد و حتی وقتی جلویت را نمی بینی بگویی«آی عمو... بشین بینیم!» .
نه اینکه از پشت سرش هم بترسی و و برای دیدن مقابل مجبور باشی سرت را با حرکات سر او تنظیم کنی.
مدتی نشست بعد از جیبش تکه کاغذی چروکیده درآورد. مرد بغل دستی اش پرسید: چی نوشته ای تو این کاغذ؟
گفت: برای آقا شعر گفته ام. مرد میانسال نگاهی از صدر تا ذیل پیرمرد انداخت و گفت: تو؟ شعر؟ و بعد با کنایه ادامه داد: خدا قبول کنه!
پیرمرد آشیق بود. یکی از آشیق های معروف شهر. آمده بود اگر بشود ببرندش بالای سن و در عرض خیر مقدم از خدام حرم رضوی چند بیتی شعر بخواند. اسمش و برنامه اش توی کنداکتور نبود. به هر دری که به نظرش می رسید می زد. هرکس را که سرووضع اتوکشیده ای داشت صدا می زد و می گفت: پسرجون! ببین این شعرو برا امام رضا گفتم، برو بگو فلانی می خواد شعر بخونه . و هر بار با جواب سربالای یک نفر دست به سر می شد و آرام و متین سرجایش می نشست.
وقتی دید که برنامه دارد به آخر می رسد و وعده همه شده سرخرمن، چاره ای نیافت جز اینکه متوسل به خبرنگار صداوسیما شود. خبرنگار آدمهای چادری و ریش دار و آنکارد را گیر می آورد و بعد از اینکه به شان می گفت چه باید بگویند شروع می کرد به مصاحبه. اینجوری بهتر هم بود چراکه هم جملات مورد نظرشان ادا می شد و هم به همه نشان داده می شد که شیعه امام رضا یعنی چه تیپ آدمهایی. اصلا چه می شود برای عاشق امام رضا تیپ سازی هم بشود؟ آن موقع نور علی نور است. راه و رسم عاشقی را هم خود همین رسانه ملی یاد ملت دهد؛ چه اشکالی دارد؟
پیرمرد هرچه خواست جلوی دوربین و میکروفون خبرنگار برود بلکه توی چشم باشد و ازش مصاحبه بگیرند نشد. آخر سر هم جلوی خبرنگار را گرفت و گفت: آقای مهندس! من یه شعر گفتم برای امام رضا، اجازه بدین اینو بخونم! خبرنگار هم به سوژه ای اشاره کرد و گفت که اول باید برود سراغ آن بعد، و ماجرا را پیچاند تا دوربینش و آنتنش را با تیپ دهاتی آشیق به هم نزند.
آشیق وقتی از همه خسته شد آهی کشید و دوباره برگشت سر صندلی خودش. نشست و تا آخر مراسم را دید. بعدهم بلند شد و تسبیح سیاهی از جیبش درآورد چرخاند و به راه افتاد.
به نظرم آمد، نه، اجازه بدهید از اینجا به بعد قصه را دیگر روایت نکنم...
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...