«سرانگشتان ظریف و حساس زخمه بر تار می زنند؛ تار خون می گرید و شهریار شعر بلند آرزوهایش را بر دشت خشکناب جاری می سازد...»

این یا همه آن جمله بود یا مضمونی اینچنین داشت. وقتی من و حمید برای اولین بار یک نوشته مشترک برای روزمرگ شهریار دوست داشتنی مان آماده کردیم و دادیمش به دست چاپ با این مطلع آغازش کردیم.

آن موقع ها هنوز بیست و هفتم شهریور روز شعر و ادب نامگذاری نشده بود و من و حمید پاراگراف به پاراگراف این گزارش را یک در میان تکمیل کردیم. می خواستیم از این نشریه سیاه و سفید محدود که چند صدتایی در اورمیه و چند شهر اطراف توزیع می شد در حمایت از نامگذاری روز مرگ شهریار به عنوان روز شعر و ادب فریاد بزنیم.

یادم هست حمید احساسی مینوشت و من لحظات آخر مرگ او را در بیمارستان تصویر می کردم با فلاش بکی به خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی و عاشق شدنهایش.

چه روحیاتی داشتیم و چه احساسی ما را با خود به پرواز وامیداشت یک زمانهایی.

یاد جوانی هایمان، عاشق شدنهایمان،شهریار دوستی مان، سادگی مان، کار مشترک کردنهایمان، روزنامه سیاه و سفید درآوردنهایمان،با یک بیت و یک تک مصرع  آتش گرفتن هایمان،بودنمان و زندگی کردنمان...

همه اش به خیر!

سالمرگ شهریار که نزدیک شد بهانه ای شد برای یادآوری یک بعد از ظهر شیرین و صمیمی با بروبچه های تحریریه صدای اورمیه در سال 79.