وقتی یک مرد ویران شد!
اولین سال حضور رسمی محمود احمدی نژاد در راس یک دستگاه اجرایی در قواره های استانداری برابر شد با وقوع زلزله ای مهیب در حوزه مدیریتش. زمستان 75 بود و هنوز دوم خرداد نشده و خاتمی بر سر کار نیامده بود. احمدی نژاد در ماههای آخر ریاست جمهوری هاشمی راهی استانداری بیست و پنجمین استان کشور(آن زمان) در بدو تاسیس شده بود.
بعد از عید من و بابا به همراه حسن آقا و علی پسرش با یک رنو5 یشمی به صورت خودجوش راهی مناطق زلزله زده شدیم. آن زمان هنوز سفرهای خیرخواهانه به مناطق زلزله زده مثل این روزها مد نشده بود. بابا گفت احمدی نژاد را ،که اینجا استاندار شده، خوب می شناسد. سالها پیش باهم در وزارت کشور همکار بودند. وقتی بابا در پلدشت شهردار بود اوهم فرماندار ماکو بود. یک عکس یادگاری هم باهم در کنار ناطق نوری( وزیر کشور وقت) داشتند و هروقت مطلبی یا مصاحبه ای با این مرد در روزنامه می دیدم فوری می بردم و بهش نشان می دادم.
به اردبیل که رسیدیم یک راست رفتیم به ساختمان استانداری که موقتا از ساختمان فرمانداری سابق استفاده می شد. با وجودیکه چند هفته ای از وقوع زلزله مهیب در آنجا گذشته بود اما همه جا می شد آثار آن را دید. سال 76 یک سال عجیب اقلیمی بود. یادم هست خرداد آن سال برف بارید. حالا حساب کنید سالی که خردادش برف ببارد فروردینش چه می شود؟!
از وقتی که از اورمیه خارج شدیم هوا مه گرفته و بارانی بود. اردبیل هم که رسیدیم هنوز بارش باران ادامه داشت. برف زمستان قبل هم هنوز در زمین باقی بود. در چنین وضعیتی مردم را در چادرهای موقت جا داده بودند و وقتی من از بابا پرسیدم در این سرما چطوری سرمی کنند این بنده خداها؟ جوابم داد: اینها اردبیلی اند؛ تن و بدنشان قوی است. قبلا تجسم آدمهای اردبیلی را در وجود علی دایی دیده بودم. جوان ترکه ای بلند بالایی که مدتی بود ظهور کرده و در آسیا خوب درخشیده بود. اردبیلی ها مردمانی قوی و باروحیه بودند اما زلزله چیز وحشتناکی بود!
به استانداری که رفتیم بابا روبه دوستش حسن آقا کرد و گفت: یعنی احمدی نژاد منو میشناسه؟ حسن آقا جواب داد: چرا نشناسه؟ هنوز ده پونزده سال که بیشتر نگذشته. بابا خودش پیاده شد و رفت داخل از نگهبان در سراغ استاندار را گرفت. نگهبان هم آدرسی را داد و بابا برگشت. نشست تو ماشین و گفت: میگن رفته مناطق زلزله زده؛ حسن آقا با کنایه پرسید: حالا نمیشه این احمدی نژادو بی خیال بشی؟! بابا جواب داد: کاریش ندارم فقط میخوام ببینم خودشه.
راه افتادیم مناطق مختلف را دید زدیم تا رسیدیم به روستایی کنار جاده که ماشین و آدم زیادی جمع شده بود. زمین خیس و گل آلود بود و هواهم به شدت سرد. مرد ریز اندامی که یک کاپشن طوسی تنش بود و یک کلاه بافتنی مشکی رنگ برسرش، با سرووضعی برهم ریخته و نفس نفس زنان داشت به این ور و آنور سرک می کشید و از ساختمانهای درحال ساخت بازدید می کرد و دستوراتی به اطرافیانش می داد. بهم گفت: می بینی؟ آقای استاندار همین مرد کوچولوئه! حسن آقا گفت: نمیخوای بریم جلو ناهاری، شامی هتلی، بیفتیم؟ ناسلامتی استانداره! بابا گفت: نه، می بینی که سرش شلوغه؛ فقط می خواستم ببینمش، ببینم خودشه یا من دارم اشتباه می کنم. حسن آقا این بار طعنه آمیزتر از قبل پرسید: حالا دیدیش؟ خودش بود؟ بابا گفت: خودشه اشتباه نمی کردم.
احمدی نژاد آن موقع خودش بود. همانی که بابا از قبل می شناختش.
2-صداوسیما که برنامه خاصی برای پخش نداشت مدام تصاویر زلزله را نشان می داد.زلزله اردبیل را. به یاد دارم یک تصویر چند دقیقه ای بدجوری تکانم داد. بویژه آنکه شنیده بودم اردبیلی ها مردمانی مقاوم و سخت کوش هستند. فکر می کردم زلزله اصلا چی باشد که بخواهد اراده و مردانگی اینها را بشکند! بر سر ویرانه های یک خانه که درب و پنجره چوبی اش هنوز پابرجا بود مرد میانسالی ،چوبدستی بر دست، داشت خاک و خل را اینور و آنور می کرد و دنبال گمکرده ای می گشت و زیر لب حرفهایی به زبان ترکی می گفت. (هنوز هم وقتی آن صحنه را به یاد می آورم موهای بدنم سیخ می شوند!).
«باشووا دولانیم، به هاردا یاتیپسان؟ دور گوره خ ! دور گئده جه ییخ چوله!...»
مرد میانسال بلندبالا همینطور مثل دیوانه ها می خواند و جستجو می کرد. بعد از دقایقی که خسته شد نشست. با نشستنش به نظرم آمد ساختمان وجودی مردانگی اش به کل فروریخت. نشست و به چوبدستی اش تکیه داد و همینطور اشک ریخت و زمزمه اش را ادامه داد: «گئتدین هن؟ گئتدین منی بو خارابادا تک گویدون؟ اولسون... گوره رم گینه بیله یین».
این تصاویر به ظاهر ساده یک عاشقانه عمیق را در ذهنم شکل داد. رابطه ای ساده و صمیمی و روستایی بین زن و مردی که زلزله ویرانشان کرد و هنوز امید دارند یک زمانی همدیگر را بازهم ببینند.
نوای سوزناک مرد اردبیلی آنقدر تکانم داد که همان موقع نقاشی اش را با سیاه قلم کشیدم. مردی نشسته کنار ویرانه های یک ساختمان و تکیه داده به چوبدستی اش و سر به پایین. زیرش هم نوشتم:« بای ذنب قتلت؟»
3-بین ما آذربایجانی ها مردم هرمنطقه ای معروفند به خصوصیاتی بارز. در این میان هرچند اردبیلی ها را قوی هیکل و مقاوم می دانیم ولی مگر می شود از زورمندی و قدرت بدنی اهالی قره داغ یا همان ارسباران به سادگی گذشت؟ داستانهای قدرت نمایی این مردم را حتی بچه های ما هم از حفظند و اگر سادگی و صمیمیت و روستازادگی و کمبود امکانات نبود حتم دارم دیگر گزارشگری جرات نمی کرد تا قره داغی هست و ورزشکاری از این خطه، در صحنه ورزشی ای، سخنی از پلنگ جویبار یا ببر مازندران و شیر کرمانشاه بزند. خاستگاه ظهور اولین انسانهای روی زمین، ارسباران،( به اذعان دیرینه شناسان) اما به این خاصیت بارز شناخته شده بود و هست که مردمانی مقاوم، قوی هیکل و زورمند با قلبی مهربان و دوست داشتنی دارد.

چند روز پیش که داشتم عکسهای زلزله اخیر در اهر، هریس و ورزقان( منطقه قره داغ) را مرور می کردم عکسی دردناک عمق فاجعه ای که بر مردان این دیار رفته را یکجا به من انتقال داد. مردی میانسال کنار ویرانه های خانه اش نشسته بود و کودکی 5-6 ساله را به آغوشش فشرده. چهره و قامت مرد به خوبی ویرانی عظمت مردانگی اش را فریاد می زد. ویرانی قره داغ مردان زیادی را ویران کرد و قامتشان را شکست.
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...