انسانی و خدایی
روزنامه شرق سالها پیش ویژه نامه ای منتشر می کرد که یکی از صفحاتش اختصاص داشت به نظر برخی نویسندگان و اصحاب رسانه به یک عکس خاص تاریخی.
یادم هست یکبار عکسی منتشر کرده بود از سوزاندن یک آدم.دقیقا یادم نیست، نمی دانم یک چینی بود که توسط سربازان ژاپنی سوزانده می شد یا یک کامبوجی توسط خمرهای سرخ. در هرحال کسانی هم که دست به این کار می زند با هیجان و حرارت خاصی صحنه را تماشا می کردند.
سوسن شریعتی که آن موقع ها یادداشتهایی برای روزنامه شرق می نوشته برای این عکس حاشیه ای نوشته بود با این عنوان:
«انسانی،کاملا انسانی»
و بعد نوشته بود که چنین رفتارهایی ذات وجودی انسانهاست و کاملا طبیعی است.
دیروز در معرض یک لغزش بزرگ قرار گرفتم و کم مانده بود بخش بزرگی از آنچه را که به عنوان انسانیت در تمام عمر اندوخته و برگرده انباشته بودم را برباد دهم. فاصله ام با یک معصیت بزرگ به باریکی یک تار مو بود.بر حسب طبیعت انسانی ام درست در آخرین لحظات از کنار ماجرا گذشتم و بدون اینکه منتی سرخدا بگذارم از بزرگی و غرور و عظمت انسانیم مایه گذاشتم و نگذاشتم خدشه ای به هیمنه اش بخورد.(تمام ماجرا بین من و خدا اتفاق افتاده، لطفا سوال نفرمایید!) به نظرم آمد یک انسانیت کهنه درون وجودم همچنان زنده است و دارد جست و خیز می کند برای همین است که ته دلم گفتم:«کار خاصی که نکردم، انسانی بود، کاملا انسانی» و این بار به این شکل با سوسن خانم شریعتی همراهی کردم که این انسانی بودن می تواند حائز نکات ظریف مثبت هم باشد.
یکی دوساعت بعد در معرض یک خطر بزرگ قرار گرفتم. یک تهدید جدی برای جانم. فاصله ام با مرگ به باریکی تار مویی رسیده بود. معمولا در چنین مواقعی استرس و نگرانی سرتاسر وجودم را می گیرد. حداقلش برای حفظ ظاهر قضیه هم که شده ممکن است خودم را نبازم ولی دست و دلم به شدت می لرزیدند.
درست در همچین وضعیتی بود که با خودم گفتم خب قرار نیست فقط ما آدمها بلد باشیم چطور خودمان باشیم، خداهم میداند چطوری چنین بحرانهایی را مدیریت کند. آرامش عجیبی بر دلم حاکم شد. خودم را رها کردم در آغوش خطری که داشت لحظه به لحظه نزدیکتر می شد. به همه زیبایی های زندگی فکر کردم و روزهای قشنگ تری که می تواند در پیش باشد و متعلق به من. یا اینکه خدا خواسته باشد جدایم کند از همه این تعلقات...(این ماجراهم محرمانه است بین من وخودِ خدا)
خطر از کنارم رد شد و بدون اینکه نگاهی به من بیندازد ولم کرد تا به زندگی دوباره لبخند بزنم.
ته دلم با خودم زمزمه کردم«خدایی، کاملا خدایی».
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...