من که حلالت نکرده ام
قدیمها «حاجی» بودن و حج رفتن حرمتی داشت برای خودش.ما بچه ها یاد گرفته بودیم از حاجی های محله مان بترسیم. در محله ما یک حاجی بود که اسمش«حاجی مختاری» بود. آنقدر برایم مهیب و بزرگ و دست نیافتنی بود که ازش می ترسیدم. مادرم برای اینکه جلوی یک شیطونی مرا بگیرد مدام از حاجی مختاری مربوطه رفرنس می داد و منهم به شیوه خودم «حاجی بخاری» صدایش می کردم و این اسم ماند روی حاجی بنده خدا!
یادم هست موقعی که این حاجی مربوطه از کوچه یا محله ای رد می شد خانمهایی که دورهم سبزی پاک می کردند بساط شان را جمع می کردند؛ هیچ پسری نمی توانست سرش را مدل آنچنانی کند یا صروتش را با تیغ بتراشد. دخترها موقع دیدنش، حتی از پشت سر، مقنعه شان را جلو می کشیدند. صدای نوار موسیقی هیچ خانه ای بیرون درز نمی کرد. موقع مناسبتهای خاص مثل ایام سوگواری عاشورا و تاسوعا، شبهای قدر و ... کنار حاجی ایستادن و از محضرش کسب فیض کردن شده بود افتخار دیگر مردهای محله. مابچه ها هم که فقط خوش بودیم به سلام دادن به حاجی و جواب شنیدن از او بدون اینکه سرش را بلند کند و سلام دهنده را بشناسد.
حاجی های آن زمان به واقع ریش سفید و حلال مشکلات محله بودند. مرجع رجوع همه کسانیکه
گیروگوری در زندگی شان داشتند. کسانیکه قرضی داشتند، مشکل اجاره خانه ای، دختر دم بختی، پسر بیکاری، همسایه معتادی،یا محله اگر مشکلاتی داشت مثل بقال گران فروشی، مشکل آسفالت یا لامپ سوخته تیرچراغ برقی، ... باید به حاجی مراجعه می شد. یک جور شورای محله بود حاجی برای خودش. ما که نمی دانیم و ندیده بودیم اما بابا و مامانهایمان می گفتند این حاجی مهیب با این هیکلش و با این ریش و پشم موقعیکه عازم سفر حج بود چه ناله و زاری می کرده و از درو همسایه التماس می کرده حلالش کنند.
می گفتند چه شبها تا صبح با دفتر و دستک حساب و کتاب ور رفته که صناری قرض و قوله به کسی نداشته باشد. تا صبح چشم به سقف اتاقش می دوخته ونمی خوابیده تا به یاد بیاورد چه کسی را رنجیده کرده، با زبانش، با صدایش، با نگاهش و یا حتی با بی محلی اش. حج رفتن حاجی برای مردم محله ماجرایی شده بود؛ همه می دانستند حاجی دارد از زمین و زمان حلالیت می خواهد. یک جور مردن بود به نظرم، مثل اینکه کسی با میل واراده خودش می خواهد بمیرد و آنوقت آنقدر فرصت دارد که کارهای روی زمین مانده اش را سروسامان بدهد. مقدمه حج رفتن آن روزها خیلی طولانی بود. کارهایی که شاید اسمش را «پیش حج» گذاشت. وقتی هم که رفت و جامه احرام برتن کرد و برگشت و شد «حاجی» سور مختصری و دید و بازدیدی و ذکر تکراری حال و روز مکه و مدینه و منا و نحوه برخورد شرطه ها و مظلومیتهای بقیع و ... که اسمش می شود«پس حج»(شاید).
تشریفات «پس حج» آن موقع ها به مراتب کمتر از «پیش حج» بود. این سوی حج حلالیت خواهی بود و آن طرفش زرق و برق و پارچه نوشته و استقبال و ...
این روزها اما طرف اول ماجرا خیلی کوتاه و اورژانسی سرهم بندی می شود. حاجی مربوطه از سفر کاری و ماموریت یا گردش خانوادگی که به دیار خودش می رسد دوشی میگیرد و لباسی عوض می کند و راهی فرودگاه می شود تا از پرواز حجاج نماند. بعد سفر هم که معلوم است تشریفاتی به راه است و ولیمه ای و دیداری و بعد روزمرگیهای معمول. تفاوت حج قدیمی ها با حج امروزیها هم در همین است. حج امروزیها تنها رزومه ای است در کارنامه اداری شان تا در مکاتبات «چاپلوسانه» در کنار عناوینی چون ولایتمدار و مردمی و دکتر و مهندس و امثالهم یک حاجی هم ضمیمه شود.
[برخی] حاجی های این روزها دیگر رعب و شگفتی برنمی انگیزانند و ریش سفید محله که سهل است ریش سیاه اتاق اداره شان هم نیستند. هیچ گرهی را نمی توانند باز کنند و هیچ آجری را نمی توانند روی آجر دیگر بند کنند. زنها و دخترها دیگر از دیدنشان یاد حجاب نمی افتند و پسرها عذاب وجدان نمازهای نخوانده شان را نمی کشند. کسی اصلا محل به شان نمی گذارد که برای حل مسائل روزمره اش به او مراجعه کند. [بازهم برخی]حاجی های امروز مسئولند اما مسئولیت نمی پذیرند. حاجی های دیروز مسئول نبودند اما زیر بار مسئولیت مردم محله و شهر، کمرشان خرد می شد. حاجی های امروز[بازهم مجبورم این برخی را بیاورم] زیاد اعتقاد به حلالیت خواستن ندارند و چون درهواپیما خوابشان می گیرد ترس از از قلم افتادن یک نفر که حلالش نکرده خواب شبش را آشفته نمی کند.
حاجی های قدیم دفتر حساب و کتابشان کاملا به روز و up to day بود اما حاجی های امروز[ بازهم برخی، به ناچار] حساب کار و پول و زندگی کلا از دستشان در رفته.
پریروز اس ام اس یکی از مسئولان عالیرتبه سابق استان برایم آمد که نوشته بود عازم سفر حج است و درخواست حلالیت کرده بود. البته هرچند می دانم این اس ام اس قریب به یقین به جهت send to all شدن همینطوری ناخودآگاه برایم رسیده و ایشان درخواست حلالیت ویژه ای از بنده که خیلی از دستش دلخورد و رنجیده بودم نداشته اند اما در دلم حلالش کردم و همه گذشته را فراموش.
دیروز هم شنیدم عالیجناب دیگری هم که حق زیادی از من بر گردن دارد و من خیلی جاها با سند و مدرک از او طلبکارم با پرواز ارومیه- مدینه راهی عمره مفرده شده. البته مشغله آنقدر زیاد هست که نداند و نخواهد که بداند از که باید حلالیت بطلبد و حتی فرصت اینکه این استحلال را send to all کند ندارد اما من که می دانم حلالش نکرده ام. منکه می دانم یک جای کار برخی مسئولان این کشور که همینجور فرت و فرت راهی سفر حج عمره می شوند می لنگد، من که حلالش نکرده ام، خدا خودش می داند با او و امثال او چه کند. این حج را سوزاندی عالیجناب! یاد حاجی بخاری های محله های قدیم به خیر!...
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...