مادرم؛ جای خالی همه مردهایی که نیستند
خسرو معتضد، همان آقای خوش صحبتی که همه روزه در شبکه دو تاریخ را مثلا به زبان ساده تعریف می کند، یک بار در وصف حال امیرعباس هویدا حرف جالبی زد که در خاطرم ماند.
او گفت هویدا چون فرزندی نداشته، مهر و عاطفه اش را برای کسی ابراز نکرده و از احساس های لطیف انسانی به دور بوده(نقل به مضمون).
سه ماهه اول سال 89 که من تنها در 40 روزش 12 بار پله های مراجع مختلف قضایی، از بازپرسی و دادیاری گرفته تا جزایی و کیفری و تجدید نظر و اجرای احکام را یکی یکی رفتم و برگشتم و در هرکدام از این رفتن و برگشتن ها ماجراهایی برایم آمد که به وقتش خواهم نوشت؛ یکی از سخت ترین دوران زندگی من بود.
سخت نه از این بابت که به من در این بازجویی ها و بازداشت شدنها و انتظار کشیدنها و چشیدن سردی دستبند و هم بندی با اقسام مجرمین بالفطره و ... بد گذشته باشد، نه؛ هرکدام از این اتفاقات برای هر آدمی می تواند سندی برای رقم زدن آینده ای درخشان باشد و قهرمان سازی. سخت از این بابت بود که من جلوی چشمانم داشتم ذره ذره فرسودن و پژمردن زنی را می دیدم که هیچ توجه و علاقه ای به جزئیات دلایلی که من به سبب آن داشتم دادگاهی می شدم نداشت و فقط و فقط برایش نجات پسرش از بند و حبسی مهم بود که انتظارش را می کشید. زنی که درست در لحظه ای که حداقل 50 نفر برای همراهی و حمایت از من ادعای برادری کردند و در معرکه امتحان جازدند، به یکباره حاضر شد و بار همه مردانگی های نداشته مان و جامعه بی مرد مان را یکجا به دوش کشید.
نه شبیه آن کسی که با هزار سلام و صلوات و پوشانیدن چهره اش در روز یکی از دادگاههایم حاضر شد و بعد از اتمام ماجرا مرا به روح پدرم قسم داد که کاری نکنم که «استاندار» و نزدیکان ایشان بفهمند که اینجا بوده؛ یا بی شباهت به آن برادری که روز دادگاه تمام روز را موبایلش از دسترس خارج شد و درست سر ساعت 2 ( وقت اتمام دادگاه) زنگ م زد؛ خلاء مردنمایانی که از شناخت و حتی شنیدن نام موجودی مثل من ابراز بی اطلاعی می کردند و یا به سادگی آب خوردن مارمولک بازی شان گل می کرد و از در نصیحت بر می آمدند که «نگفتم این کارها عاقبت ندارد...».
مادر و همه زنهای این روزهای عصر من، روز به روز دارند به تکامل « زن» بودنشان نزدیک تر می شوند و من و همه مردهای این روزگار داریم از مرد بودن فاصله می گیریم و اسمش را هم می گذاریم«مصلحت اندیشی»،«زمان سنجی»،«سیاست»،«تقیه» و هزار کوفت و زهرمار دیگر.
مادر من چهره ماندگار آن روزهای سیاه بود. کسیکه بعد از شنیدن گرفتاری من در دادگاهی که احساس می کردم کل شهر یکجا مقابلم ایستاده اند فقط تیتر خبر را گرفت و دست به کار شد. مادرم در چنین شرایطی حتی «استخاره» را هم جایز نمی داند. وقتی داشتم به تابلویی که به گردنم می آویختند و انگشتانی که در جوهر فرو می بردند فکر می کردم، درب شعبه بازپرسی باصدای گوشخراشی باز شد و به دیوار خورد. بازپرس کم حوصله سرش را بلند کرد و فریاد زد«خانم برو بیرون، می بینی که دارم قرار صادر می کنم» و صدای گرفته و لرزان مادرم که در آن لحظه فقط یک کلمه گفت و روی صندلی افتاد«سند آقای قاضی؛ سند آوردم» .
خواهرم می گفت دکتر همان روز دستور بستری اش را صادر کرده بود به علت کم خونی مفرط. پله های دادسرا را آنچنان سریع دویده بود که رنگ به چهره نداشت؛ مثل گچ.
زن بیچاره آنچنان بی حال روی صندلی افتاد که بازپرس دلش به رحم آمد، صدا زد:« این زن ضامن کیه؟» گفتم:« ضامن منه حاج آقا؛ مادرمه»
بازپرس علی رغم تصور من و میل باطنی اش مسحور حرکت مادرانه این زن شد و قرار بازداشت را به وثیقه تغییر داد. تا دم در دادسرا بدون اینکه ذره ای حرف بزنیم باهم آمدیم و بعد همدیگر را بغل کردیم درست مثل روزهای بچگیم؛ یک چند تا نصیحت و بدو بیراه هم نثارم کرد که بدجوری چسبید!
دستم را تا ماشین ول نمی کرد. نگران بود یکی بیاید و پسر یکی یک دانه اش را ازش بگیرد. با وجودیکه فکر می کردم در عالم روزنامه نگاری یلی هستم برای خودم اما در مواجهه با او به شدت احساس حقارت و کوچکی کردم.
بازهم مرور می کردم نامردی هایی که همه آدمهای به ظاهر موجه اطرافم دارند و اوج تکامل این موجودات ناشناخته،«زن ها» را؛ و چقدر زن ها در لحظه های بحرانی «زن» بودن و «مادر» بودنشان را از یاد نمی برند و ما فقط منتظر کوچکترین فرصتیم که به مردانگی ظاهریمان استراحت بدهیم.
چند ماه از این ماحرا گذشت. یکی از سایتهای جبهه مقابل من که این روزها در خوان نعمات دولت و استاندار دارند خوش می گذرانند مطلبی نوشت و همان زن فداکار را در چشمم فرو کرد با این مضمون که فلانی( یعنی من) یکی از نقطه ضعفهایم این است که مادر بیچاره ام در روز دادگاه به دادم رسیده و جای خالی همه مردهای شهر،همه آنهایی که از محل نوشته های من ارتزاق کرده و می کنند را پر کرد. نوشت که مادر فلانی آمده بوده تا همه کار(!) بکند تا پسرش به زندان نرود و ...
یاد سخن معتضد در مورد هویدا افتادم. آدمهایی که چنین نگاهی به مادر( نه من سراپا تقصیر) دارند یقین می دانم یا مادر ندارند، یا رابطه مادر فرزندی، و یا کلا موجودیتی بنام مادر را قبول ندارند و الا ساحت چنین فرشته ای را با دهان و قلم نجس خود نمی آلودند.
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...