از جوجه اش هم می ترسم
«جوانگ جو»،درخشان ترین فیلسوف دائویی کهن است.بیشتر به «جوانگ زه» مشهور است و در سالهای 369 تا 289 قبل از میلاد در چین باستان می زیسته. جوانگ زه را با ژرفای خرد، زیبایی سبک ادبی و بلندای شخصیتش ارج می نهند.
درباره او افسانه های بسیار ساخته و حتی صاحب کراماتش دانسته اند.
بخش زیادی از این معروفیت به واسطه نوشته های عجیب و فلسفی او است.
یکی از مشهورترین داستانهای او بنام «رؤیای پروانه » را بسیاری از اهل خرد می دانند. داستانی کوتاه و به ظاهر ساده که فلسفه خلقت و موجودیت و حیات و ماوراء را به یکباره در مقابل سوال جدی و عمیقی قرار می دهد.
این داستان به شکل های گوناگونی روایت شده و رسیده به عصر حاضر و حتی در موردش «هایکو» های گوناگونی نیز سروده شده است.
یکی از این هایکوهای مشهور چنین مضمونی داشت:«خواب دیدم پروانه ای بر روی ناقوس معبدم/بیدار شدم/حال نمی دانم که من آدمم که خواب دیده که پروانه است؛ یا انسان بودنم رویای یک پروانه است...»
و یا به سبکی دیگر نیز در جایی دیدم که نوشته بودند:
«روزگاری، جوانگ جو به خواب دید که پروانه است، به این سو و آن سو پرکشان- پروانه ی پروانه. نمی دانست که جوانگ جو است. ناگهان بیدار شد و خود را جوانگ جو یافت. اما [اکنون] نمی داند که او آیا جوانگ جو است که خواب می بیند پروانه است، یا پروانه است که خواب می بیند جوانگ جو است»
قلم نه تنها زبان روزنامه نگار، که همه ابزار او برای زندگی در روزگار ماست. وقتی با این وسیله کسب و کار می کند؛تکلیف از او ساقط نیست و آموزش، هدایت، روشنگری، بیدارسازی و حتی مبارزه نیز باید با همان ابزار انجام شود.
برخلاف بسیاری که سخن حق را بدون پاسخ می پندارند اما از دیدگاه دیالکتیک، مجادله نظری و قلمی حتی روی مباحث به ظاهر صواب و درست نیز می تواند به بسط و تاویل یک حقیقت کمک شایانی بکند.
حال تکلیف یک فعال اجتماعی- مثلا روزنامه نگار- با گزافه گویی ها و خزعبلات چیست به نظر حقیر «سکوت» . سکوتی که سایتی در قواره های آینانیوز را آینانیوز کرد و بنده را سربلند از انتشار بخشی از آلام مردمی که در گردوخاک هوچی گری و بزرگ نمایی های بی جهت صاحبان مال و میز حرفشان را کسی نمی شنود و بهتر آنکه: «نمی خواهد بشنود!»
اگر خداوند این توفیق را به من عطا نمی کرد که مقابل وزوزهای مگسان معرکه صبوری کنم و سعه صدر نشان دهم این اعتماد و استمرار خدمتگزاری به خلقش را هم به دست نمی آوردم.
ارجاعم دادند به تارنمایی و گفتند مطالبی نوشته علیه جنابعالی. خدایی از ابتدای سال تازه، تا این حد نخندیده بودم.فکر می کنم آدمهایی که اسامی اش را نوشته بودند تا علیه من بشورانندشان هم قدری خندیده اند.
طبق قاعده خودم، که سخن حق را شایسته مباحثه و مجادله نظری می دانم و سخن(!) بی ربط و ناحق را لایق سکوت، در رابطه با این موج آشنای اخیر هم که به تناوب برمیخیزد و فرومی نشیند، نمی دانم چه بگویم فقط ارجاع می دهم همه این چند نفری که بیصبرانه منتظرند واکنش مرا ببینند را به حکایت جوانگ جو و پروانه و همزادپنداری عجیب من با او در چنین شرایطی.
راستش احساس می کنم خوابیده ام و دارم همه این اراجیفی که به من نسبت داده اند را درخواب می بینم. حالا که بیدار شده ام نمی دانم آنهایی که می گویند هستم یا آنچه به واقع آنم؟!
همه اینها به کنار؛ بافتن آسمان و ریسمان برای ترساندن من حقیر؟ که زهره ترک شوم؟ پس بیفتم؟ واقعا ترساندن موجودی چون من اینهمه تشریفات لازم دارد؟ بنده های خدا من از خود جوجه اش هم می ترسم دیگر نیازی به این زحمت ها نبود؛روزگار ترسناکی است...
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...