ای درد! رهایم نکن
دکتر وقتی به قوس غیرمتعارف پایم نگاه کرد سری تکان داد و گفت:«کارت سخت است، باید فیزیوتراپی های سخت را تحمل کنی»
بیش از یکماه خانه نشینی این امید را در من ایجاد کرده بود که به جلسات فیزیوتراپی به چشم یک تنوع نگاه کنم. برای یک موجود اجتماعی مثل انسان این خانه نشینی ها یک جور زندان است و از آن مهمتر برای یک انسان اجتماعی یک نوع جهنم.
جلسه اول فیزیوتراپی برایم خیلی سخت بود. آنقدر برایم گفته بودند که کارت با این پایی که انگار قصد خوب شدن ندارد، دشوار است که تصمیم داشتم هرچه درد و اذیت باشد تحمل کنم بلکه کار فیزیوتراپی جلو بیفتد. تکنیسین کلینیک نگاهی مایوسانه به پایم انداخت و پرسید:«پزشک معالجت چند جلسه نوشته برایت» گفتم:«ده جلسه» گفت:«خیلی کم است به نظرم کافی نباشد»
گفتم هرچه پیش آید، حالا شروع کنید ببینیم چه می شود.
فیزیوتراپ کارش را شروع کرد، دوتا مفتول به دوطرف زانویم بست و جریان برق را راه انداخت. یک تشک برقی خیس هم گذاشت روی زانویم، سنگین بود، پرسید درد داری؟ گفتم تحمل می کنم. گفت اگر تحملت زیاد است یک وزنه هم روی این تشک بگذارم؟ گفتم حرفی نیست بگذار.
لحظات سختی بود، نیت کرده بودم یک چنین وقتهایی به شرایط سخت تر و درد آورتر فکر کنم و مدام خدا را شکر کنم. حتی موقعیکه از اتاق عمل بیرون آمدم هم همین حس را داشتم.سی دقیقه فیزیوتراپی را فقط عرق ریختم و دندانهایم را به هم فشردم. گاهی زیر لب «خدایا شکرت» هم می گفتم. فیزیوتراپ چندین بار وارد کابینم شد و پرسید مشکلی که نیست؟ با لبخندی تلخ سری تکان دادم که «نه تحمل می کنم» پرسید: مسکن خوردی؟ گفتم: نه،تحمل می کنم.آخرهای جلسه اول چشمهایم را به هم بستم و لحظات تلخ تر و دردآورتر را به یادم آوردم، لحظاتی که دلم به سختی شکست و روی همه دردها و آلام جسمانی را سفید کرد. کدام لحظات؟
1-انتخابات بود و روزنامه مانده بود روی دست مان. هیچ چاپخانه ای حاضر نبود کارمان را بزند. به زور و پیشنهاد دستمزد اضافه( در حد دوبرابر) یکی از چاپخانه ها پذیرفت که نشریه را چاپ بزند شرط گذاشت که باید کاغذش را خودم پیدا کنم. پایم لنگ بود هنوز عمل نکرده بودم. کارگر چاپخانه مرا فرستاد دنبال کاغذ. با هزار زحمت پیدا کردم و آوردمش دم در چاپخانه با آن وضعیت حسابی خسته شده بودم، ازطرفی باید روزنامه ها سرموقع چاپ می شدند.
به طرف گفتم بیا کمک کن کاغذها را آوردم گفت مگه چلاقی؟ خودت بیار دیگه!
به شوخی بهش گفتم آره چلاقم پام ناقصه اگه میشه یه کمکی بکن
طرف به سمت من آمد و با عصبانیت کاغذها را از ماشین پیاده کرد یک لگد هم به پای مجروحم زد و گفت اگه کاملا ناقص نیست ناقص ترش کنم برات؟! از خدا چه پنهان لگد یارو آنقدر عذابم داد که اشکم را درآورد. برای یک لحظه دلم به حالم خودم سوخت و فرهنگی که به چه جاها و افرادی وابسته است...
2-فاصله بین مجروحیت تا عمل جراحی زانویم بیست روزی زمان برد.در این مدت به اداره هم رفت و آمد داشتم اما لنگ لنگان. راستش یک جورهایی می خواستم از زیر عمل دربروم. یکی از همکاران اداره با طعنه و کنایه مدام مسخره می کرد که چرا داری ادا درمی آوری؟ پایت را چرا راست روی زمین نمی گذاری؟ می خواهی از زیر کار دربروی؟ و ...
این یارو تا روز عمل هم هرجور از دستش برمی آمد علیه من سمپاشی کرد که فلانی دروغ می گوید و می خواهد از زیر کار دربرود. اتفاقا روز ترخیصی از بیمارستان جزو اولین کسانی بود که به ملاقاتم آمد و من چون حرمت مهمان واجب است تحملش کردم. موقع خداحافظی بالای سرم آمد و لحاف روی پایم را کنار زد و با لودگی خاصی گفت: راستش تا پایت را نبینم باورم نمی شود باز کن ببینم واقعا عمل کرده ای؟ گفتم نه اخوی همه اش بازی است.
هنوز هیچکدام از همکاران اداره ام برای عیادتم نیامده اند.
3-مدرسه علمیه اورمیه مراسمی گرفته بودند برای روحانیون. چند تا از شخصیتهای سیاسی هم بودند. پسر جوانی موقعیکه داشتم عکاسی می کردم صدایم کرد«آقای عطائی، خودتونید؟» گفتم آره چطور مگه؟ سرش را پایین انداخت، نجابت خاصی داشت و قیافه ظاهرالصلاحی. منتظر بودم که حرفش را ادامه بدهد اما چیزی نگفت و احساس می کردم تا آخر مراسم مرا زیر نظر دارد.
موقع شام که رسید سر سفره آمد پیش من. خودش را معرفی کرد« س هستم پسر حاج آقای ... مدیر...» گفتم حاج آقای ... آدم شریفی هستند خدا شما را هم حفظ کند.
همان طور که روی دوزانو و با تواضع نشسته بود ادامه داد: شما همون مدیر سایت آینانیوز نیستید؟ گفتم : خدمتکار این سایتم
گفت: من خیلی به شما و کارتون علاقه مندم. میخوام از تجربیاتتون استفاده کنم. گفتم: کار من که همش دردسره، در ضمن من تجربه خاصی ندارم که...
این اولین آشنایی من با این جوان بود و بعدها با حضور در ستاد انتخاباتی اصولگرایان در مجلس هشتم و مجمع وبلاگ نویسان اصولگرا آشنایی ما بیشتر هم شد. وبلاگی راه اندازی کرد و کارش را مستمرا ادامه داد. این روزها هم یکی از فعالترین بلاگرهای اورمیه است. از طرفی به سبب ارتباطاتی که با برخی سیاسیون پیدا کرد کانالی به ستاد استانداری هم زد و عضو حوزه مشاورین جوان استاندار هم شد.در حال حاضر یکی از دست اندرکاران رسانه ای دولت است و هرجا سایت و وبلاگ و نشریه ای بخواهد از دولت حمایت کند یک پای ثابتش این آقا(س) خودمان است.
امروز دیدم در سایتی که دارد اداره اش می کند مطلبی مربوط به دوسال قبل که درجریان دادگاه من و بیگی در آینانیوز منتشر شده بود را زده با عنوان بازخوانی.
اینکه بازخوانی این موضوع برای او و خوانندگان و اربابان پشت سرش با عکس من در لباس و تخت بیمارستان تا چه حد جذاب است را نمی دانم، واقعا نمی دانم. اصولا راه حل ها و رمزگشایی ها راه به یک هدف و انگیزه منطقی می برند.باید قفلی باشد و نیتی از بستن قفل و الا چگونه می توان پی به انگیزه ها برد؟
فیزیوتراپ گفت اگر وزنه سنگین است برش دارم؛ گفتم نه، سنگین ترش کنید. گفت عرق پیشانی و رنگ کبودت نشان می دهد که داری زجر می کشی. گفتم نه تحمل می کنم.
و چقدر شیرین است تحمل این درد و چه تلخ است زندگی با رویدادهایی به مراتب دردناک تر...
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...