قدر عافیت را تنها مانده می داند!
معلم ادبیاتی داشتم به اسم آقای قره آغاجی( همیشه برایش سلامتی و طول عمر آرزو می کنم). این بزرگوار یکی از متهمین اصلی روزنامه نگار شدن من است؛چرا؟ می گویم.
آقای قره آغاجی از سال اول راهنمایی تا سوم دبیرستان معلم من بود و به جرات بگویم چیزهایی که برایم در راهنمایی یاد داد در کنکور هم به درد من خورد. با وجودیکه استاد همیشه به طور جدی به من تاکید می کرد که باید ریاضی فیزیک بخوانم و بالاخره موفق شد این بلا(!) را سرم بیاورد، اما به صورت زیرپوستی و ناخودآگاه چنان عشق و علاقه ای در من نسبت به ادبیات و فضای شعر و شاعری و تجزیه و ترکیب و آیین نگارش و آرایه های ادبی ایجاد کرد که در تمام طول تحصیل دنبال کوچکترین فرصتی می گشتم که دور از چشمش، زنگیم را در این مسیر بیندازم و رشته های علوم انسانی را در دانشگاه ادامه دهم( این اتفاق با هشت سال تاخیر افتاد).
آقای قره آغاجی حساسیت عجیبی هم به ورزش داشت، هیچکدام از سه فرزندش، که البته هرسه پزشکی خوانده اند، با ورزش میانه ای نداشتند. از قضای روزگار درست سرکوچه ای که منزل ایشان در آنجا بود ما یک زمین خاکی داشتیم که روزهای جمعه گردوخاک زیادی آنجا به پا می کردیم. من همیشه موقع بازی حواسم به این کوچه بود که یک وقت ژیان قهوه ای استاد سر نرسد و مرا آنجا نبیند.روابط احترام آمیز من و ایشان با اندکی چاشنی ترس باعث شده بود که تمام تلاشم را بکنم که آقای قره آغاجی نداند که من فوتبال هم بازی می کنم.
در یکی از روزها در جریان یک بازی فوتبال در زمین چمن خانه جوان یکی از بچه ها شوتی روانه دروازه ای که من دروازه بانش بودم کرد و موقع دفع توپ مچ دست راستم ضربه سختی خورد و درجا شکست!
چند روز بعد از این بازی ما ادبیات داشتیم با آقای قره آغاجی. استاد به محض اینکه من و دست گچ گرفته ام را دید گفت:«قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید» بچه ها پرسیدند : آقا یعنی چی؟ گفت: حالا می فهمی جانبازها و معلول ها و قطع عضوها چی می کشند!
امروز درست ده روز است که پای راستم در جریان بازی با صداوسیما آسیب دیده و به شدت درد می کند. این اتفاق برای منی که زندگی پرجنب و جوشی دارم خیلی سخت است. دکتر برایم عصا هم تجویز کرده اما برای اینکه نمی خواهم بعضی ها شکستن و خم شدنم را ببینند ترجیح می دهم سینه ام را صاف بگیرم و روی پای خودم راه بروم. اما خداوکیلی در این مدت کوتاه یک مسئله خیلی برایم ملموس شده، از اعماق وجودم دارم درکش می کنم، یک جور احساس همزادپندارانه دارم،...
خدا به همه معلولین و جانبازها و خانواده هایشان صبر بدهد، نقص سلامتی خیلی سخت است، تحملش دل شیر می خواهد، تنهایی خیلی سخت است...
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...