آمریکا و اسرائیل! شما زحمت نکشید،ماهستیم!
خیلی وقتهاست که خدا تلافی اینکه ما قرآنش را می خوانیم و مفاهیمش را درک نمی کنیم و یا نمی خواهیم درک کنیم را در طول تاریخ و به صورت تجربی در روزمرگیهایمان سرمان درمی آورد. بسیاراست مواردی که ما در جلسات رسمی و قرآنی و حتی در خلوت خود وقتی چند آیه ای از قرآن را تلاوت می کنیم و مثلا از کنار آیه ای مثل «ان الله لایغیر بقوم حتی یغیروا مابانفسهم»(رعد11) می گذریم به عمق مفاهیم اجتماعی و سیاسی ای که در این چند کلمه نهفته پی نمی بریم و یا نمی خواهیم بیندیشیم.
همیشه دغدغه من این بوده که قرآن و معارف گرفتار یکی از این دو معضل شوند، یا افراط در بزرگنمایی و بالابردن مفاهیم و کاربردهای آن از سطح عموم و جزئی به کلان و غیرقابل دسترس و یا بایگانی کردن جسم قرآن در طاقچه ها و زیر غبار فراموشی ها. به نظرم می آید نگرانی از حالت دومش بیشتر در سطح جامعه نمود دارد تا حالت اول. همه ما بیشتر از آنی که قرآن را مونس لحظه لحظه زندگی و آموزه هایش را راهبردی برای حتی جزئی ترین مناسبات فردی و اجتماعی مان کنیم چنان به عرش اعلایش بلند می کنیم که خیال هم خود و هم دیگران را از هشدارها و زنهارهایش برهانیم.
یادم نمی آید حداقل در بعد عمومی تفسیری از آیه شریفه 11 سوره رعد شنیده باشم. اینکه عالمی، مفسری، استادی بیاید و برای مردم بگوید که بابا ایهاالناس همه چیز و همه دگرگونیها که دگرگونی حکومتها و انقلابها و سرنگونی پادشاهان و به خاک و خون کشیده شدن ظالمان و ... نیست. می شود به صورت مخملین و خزنده هم تغییرانی در جامعه پدیدار شود که نیاز به خونریزی و گردوخاک هم نباشد. مثل اینکه باورهای مردم کمرنگ شوند؛ گرایشاتشان به معنویت دچار نوسان شود؛دزدی، دروغ،ریا،چاپلوسی و بداخلاقی رونق بگیرد و بی بند و باری و ناامنی رواج پیدا کند. همه اینها نمونه هایی از تغییرند. تغییراتی که زیرساخت و پیش زمینه تحولات عظیم جهانی را می توانند موجب شوند. تغییراتی که در همین کوچه ها، محله ها، خیابانها و شهرها و روستاهای ما سر می زنند و به بدنه جامعه عظیم بشری تسری می یابند و فضایی را پدید می آورند که مثلا به بیان عوام سخن از دنیای نامراد و آخرالزمان و محشر و الخ شود.
خب اگر نظر خدا بر این است که هیچ قومی دچار تغییر نمی شود مگر اینکه خودشان اراده کنند؛ جایگاه حکومتها و بیگانه ها این وسط چیست؟ امری که این روزها همه جا از آن داد سخن برمی آید و تقریبا همه خوشیها و محاسن به پای دولت خدمتگزار و مردم همیشه در صحنه است و بدیها و کژیها و سیاهیها «توطئه» دشمن و آمریکا و اسرائیل.
مقدمه زیاد به حاشیه رفت. ظرف بیست و چهار ساعت گذشته چنان این آیه فوق بر روح و قلبم تجلی یافت که به هیچ قسمی و با هیچ هیات و جلسه و کلاس تفسیر قرآنی نمی شد آنگونه شود.چگونه؟ می گویم.
عصر چهارشنبه به اتفاق خانواده از ورودی مسجد اعظم اورمیه وارد بازار تاریخی شدم برای خریدن مقداری پنیر و چند سیر کره ی حیوانی. غروب بود و بازار طبق معمول در حال تعطیل شدن. یک کار کوچک هم داشتم و برای یک امر خیری دنبال مقداری ظروف یکبار مصرف می گشتم. از دور چراغ مغازه ای را روشن دیدم. به گمانم آمد مغازه پلاستیک فروشی بود که همیشه از آن، این قبیل وسایل را تهیه می کردم. سر راه که داشتم خودم را با عجله به مغازه می رساندم، یکی از گوشت فروش های این راسته بازار داشت کیسه زباله ای را از دکانش به بیرون می گذاشت. کیسه را چنان در گوشه ای از بازار بر زمین گذاشت که پاره شد و محتویاتش به بیرون ریخت. این صحنه را منی که داشتم می دویدم، دیدم، اما قصاب مذکور به نظرم متوجه نشد. چون عجله داشتم به محتویاتش توجهی نکردم. موقع برگشتن صحنه عجیب و وحشتناکی دیدم. کله یک «الاغ» خوش تراش اوریجینال از همان کیسه زباله ای که شرحش رفت بیرون افتاده بود. با چشمانی ورقلمبیده و زبانی به بیرون آویزان. پوست سروصورتش را هم دقیق و مرتب کنده بودند. اول خیال کردم دارم خواب می بینم و یا کله ی مربوطه متعلق است به گاوی، گوسفندی، شتری، چیزی، اما با تنی چند از همراهیان که کالبدشکافی اش کردیم دیدیم نه، ای دل غافل خودِ الاغش است!
می دانم که خیلی ها هم مثل من حالا در ذهنشان چه تصویرهایی از کاربرد گوشت این حیوان ساخته اند. کاربردی که حتی به گوشت سروصورت این زبان بسته هم رحم نکرده.مطمئنم این قصاب و یا قصاب های عزیز برای سلاخی و فروش این الاغ از دولت دستور و بخشنامه ای ندارند، هرچه هست حاصل خلاقیت خودش و خودشان بوده!
صبح را با این تصورات و بلایی که در تابلوترین و دم دست ترین قصابیهای این شهر دارد بر سر شهروندان می آید سرکردم و خداوکیلی هیچ کدام از همکاران اداره تا با غلظت و حدت به زمین و زمان و خانواده و اموات و مقدسات قسم نخوردم، اصل موضوع را باور نمی کردند.
ظهر موقع آمدن به خانه دلم پرتر از قبل هم بود و اخبار رویدادهای روز جاری را مرور کنان در مسیر منزل بودم. از افزایش وحشتناک قیمت طلا و ارز تا قیمت دو هزار تومانی یک کیلو سبزی در قطب کشاورزی کشور(همین آذربایجان غربی خودمان) در ذهنم بود و حرفهای آن مدیرکلی که بعد از دوساعت در ماشینش نشستن و نصیحت شنیدن به ام گفت :«خیلی دلسوز باشی، اول خودت می سوزی» و ... همه داشتند ذهنم را مثل خوره می خوردند.
مطابق معمول ظهرها، موبایلم را خاموش کردم تا بدون دغدغه بعد از خوردن ناهار استراحت مختصری بکنم. در مسیر برگشت به خانه قرار بود گوجه فرهنگی بخرم. روی گوجه های تلنبار شده روی یک وانت با فونت(!) درشت نوشته شده بود 850 تومان. پیاده شدم ودوکیلو گوجه خواستم، فروشنده بدون اینکه دستی به ترکیب وانتش بزند از جعبه پلاستیکی کنار دستش شروع کرد به پرکردن کیسه. گفتم برادرمن! اینجا روی وانت تابلو زده ای 850 تومان آنوقت داری از این گوجه های پلاسیده و فاسد جمع می کنی؟ گفت: اونی که شما می گی میشه هزار تومن! چون به این جور خیمه شب بازیها و تابلوهای سرکاری عادت دارم هیچ اعتراضی نکردم و به فروشنده گفتم خوردن یک پرس املت سرظهری خون دل خوردن ندارد، باشد از گوجه هایی که بشود سوا کرد برایم نشان بده. فروشنده فرمود:« میشه 1300 تومن داداش» بازهم اعتراضی نکردم سوا کردم و پشت ماشین نشستم. یادم بود که همین گوجه فروش هم بخشی از مردم است و قرار نیست بدبختیها و گرفتاریهای احتمالی ای که دارد را سر مردم بدبخت تر از خودش خالی کند، کار او فروختن آن چیزی است که خریده و به یقین از سوی دولت ماموریتی برای چاپیدن مردم ندارد!
پشت ماشین که نشستم جنس «بُزبیاریهایم» تکمیل شد. یک ماشین شاسی بلند به طرز ماهرانه ای جلوی خروج سه تا ماشین را گرفته بود و خیابان را طوری بسته بود که تا خودش نیاید و اراده نکند، ملت نجات(!) نمی یافتند. هرچه بنده و دیگر خودروهای گرفتار بوق می زدیم از لجش بیشتر معطل می کرد. مثل فیلمها که قهرمان در چنین مواقعی چندین گزینه را تا وسط می رود و بعد حواسش سر جایش می آید از برخورد انسانی و تذکر تا کوبیدن به آینه ماشینش و پیاده شدن و خواباندن زیر چشمش را مرور کردم، دیدم هیچکدام ارزش اینی را که لذت یک املت نیمروزی را برهم بزنند ندارند. آقایی که وجودش برازنده موتورسیکلت هم نبود بعد از دقایقی آمد و بالاخره از جلوی من و دیگر محبوسین ترافیک گذر کرد و ماشینش را کنار کشید بدون اینکه اصلا خم به ابرو بیاورد که ملتی را سرظهری کلافه کرده.
قیافه این بابا هم به همه چیز می خورد جز جاسوس و عامل بیگانه! آدمی بود از جنس خودمان، مثل خومان، شاید فامیل مان هم باشد، همسایه، یک ایرانی و یک شهروند که از هوای این سرزمین نفس می کشد اما بودش را به نابودی و نادیده گرفتن دیگری و دیگران پیوند داده.
قربون خدا برم با این قرآنش که نازل کرده«ان الله لایغیر بقوم حتی یغیروا مابانفسهم»
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...