مُخمس معروف شیخ بهایی با مطلع «تا که به تمنای وصال تو یگانه...» را اغلب ازبریم. دلیلش اینکه عبدالحسین مختاباد سالها پیش خوانده و شبها وقتی می خواستیم سربربالین بگذاریم این آواز و آهنگ دیگرش (شبانگاهان) را سیمای ملی پخش می کرد تا با آرامش به بستر برویم!

چند قطعه ازمخمس این فیلسوف و ریاضی دان قرن دهم را خیلی دوست دارم مثل این:

روزی که برفتند حریفان پی هر کار            زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار              حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

و یا این:

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید                      پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید                    یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

و ادامه می دهد:

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید                                   دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید                                  هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

مصرع ماقبل آخر این قطعه مرا کشته:«هرکس به زبانی صفت حمد توگوید»

این جمله ها از زبان شخصی بیان می شود که دانشمند نامی روزگار خود بود، کسیکه اشعارش را در عالم مستی و بیخودی و سیروسلوک عرفانی نگفته، در نهایت خرد و آگاهی و بصیرت جوهره آموخته هایش از دنیا و خداشناسی را برزبان جاری کرده. کسیکه سال 2009 میلادی از سوی یونسکو به افتخارش به نام سال جهانی «نجوم و شیخ بهایی» نامگذاری شد.

الغرض، زیاد به حاشیه رفتم.هفته ای که گذشت هفته پرماجرایی برایم بود.

شنبه:  تلفنی از یکی از شعب اجرای احکام برایم خبر دادند که پرونده محکومیتم در دادگاه مطبوعات در رابطه با شکایت اوقاف با تایید دیوان عالی کشور به آن شعبه ارجاع یافته و این یعنی شمارش معکوس برای شروع دوران حبس.

یکشنبه: وکیل پرونده ام موضوع را بعد از پرس و جو تایید کرد. گفت معلوم نیست چطور بدون ابلاغ به وکیل به اجرای احکام رفته، او گفت که تنها راه چاره اخذ رضایت از شکات است.

دوشنبه: با کابوس زندان و تسکین دادن خودم که «زندان جای مردان است» طی شد. کم کم داشتم خودم را برای آخرین یادداشتها و مجموعه «حبسیاتی» که خواهم نوشت آماده می کردم. در همین اثنا شنیدم «روح الله بیگی» شاکی اصلی پرونده که از قضا کاندیدای نمایندگی از حوزه میاندوآب نیز هست از سوی هیات اجرایی انتخابات رد صلاحیت شده و این یعنی قوز بالاقوز!

سه شنبه: موضوع کم کم برایم عادی شدو با چند تا از رفقا و نزدیکان مطرح کردم اما به خانواده نگفتم.

چهارشنبه: عصر در خانه بودم که یکی از دوستان زنگ زد. گفتم زود بیا دنبالم برویم یک چرخی در شهر بزنیم، آمد. گفتم برویم به ستاد «اتابک». از وقتی ثبت نام کرده سری بهش نزدم. تا دم در ستاد رفتیم نبود، زنگ زدم گفت بیرونم چند دقیقه بعد می رویم به مسجد آل یاسین. هیات هست، تو هم بیا.

قبل از اتابک خودمان را به مسجد رساندیم. به رفیقم گفتم خوب شد آمدیم اینجا، امسال حتی محرم و عاشورا هم عزاداری نکرده بودم، کاش یک دل سیر گریه کنیم!

اتابک کمی تاخیر کرد، مداح شروع کرد، «حاج حسین رکنی» خودمان بود. وصفش را زیاد شنیده بودم و به سبب چندماه همکاری با او  از نزدیک باهاش حشر و نشری داشتم. مرثیه حاجی چنان تکانم داد که وقتی به خودم آمدم دیدم شانه هایم دارند می لرزند. مصیبت حضرت زینب(س) برایم همیشه غریبانه و دلنشین بوده بویژه از نوع «اربعین» اش. عزاداری چند دقیقه ای من در آن مسجد آنچنان روح و درونم را صیقل داد که احساس کردم نیروی مضاعف پیدا کرده ام. به نظرم آمد کسی این چن دقیقه را جایی ضبط کرده برای روز مبادا!

به خانه که برگشتم،(ع – ح ) اس ام اس زد.(ایشان مرد هستند!) یک پیامک مرامی. برایش نوشتم« دلت خوشه ها» پرسید:«چطور؟» گفتم« من دارم می روم زندان، آنوقت تو...». نوشت:«نگرن نباش، حل است» نوشتم:« تو شوخی گرفته ای، اما من موضوعم کاملا جدی است» نوشت:«شوخی نگرفته ام، منهم می گویم حل است، مثل اینکه هنوز مرا نشناخته ای»

چهارشنبه طولانی شد. برویم سراغ بعدی.

پنجشنبه: صبح همان دوست پیامکی پیامک زد:« می توانی بروی میاندوآب؟» نوشتم:«کی؟» نوشت:« فردا، به زبان فرانسوی یعنی جمعه!» گفتم آره.

جمعه: معمولا جمعه ها دیر از خواب بلند می شوم. حوالی ساعت 11 و نیم بهم زنگ زد:«کجایی؟» گفتم:«خونه» گفت:«هنوز نرفتی؟»گفتم:«نه الان دیگه راهی می شوم»

برخلاف معمول صبح ها صورتم را اصلاح نکردم، ته دلم احساس کردم شاید خانم زینب(س) بهش بربخورد که شب اربعین صورتم را بتراشم. یک پیراهن مشکی هم پوشیدم ته دلم یک یاحسین(ع) هم گفتم.

چرخهای جلوی ماشین یک مقدار بالانس نیاز داشت. سر راهم آنها را هم راست و ریست کردم. به چند نفر از رفقا زنگ زدم که بامن بیایند، هرکدامشان بهانه ای آوردند و عذر خواستند.

راهی شدم، حوالی سه و نیم رسیدم به میاندوآب، سر راه یکی یکی برنامه هایی را که برایم تدارک دیده بودند و آدمهایی را که باید می دیدم را طی کردم. با تعدادی از آدمهایی که به سفارش (ع – ح ) به سراغم آمده بودند راهی «باروق» شدیم، زادگاه بیگی. مسجد ختم یکی از اهالی بود. بیگی روی منبر داشت سخنرانی می کرد. به محض ورودم، باوجودیکه مسجد جامع این شهر کوچک پر از جمعیت بود، پشت میکروفون بهم خیرمقدم گفت:«تشکر می کنیم از آقای عطائی که زحمت کشیده اند و از اورمیه تشریف آورده اند»

خودم را جمع و جور کردم احساس می کردم نگاه همه به سمت من است. وقتی مهمی و دیگران زیر ذره بین گرفته اندت باید حواست خیلی جمع باشد، باید مواظب خودت باشی، باید...

بیگی که از منبر پایین آمد مرا به بالای مسجد فراخواند، به احترامم بلند شد و روبوسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. تا عصر که مدام اینور و آنور می رفت باهم بودیم. شب در منزلش نزول کردیم. زنگ زد و همه شاکیها را به خانه اش دعوت کرد. بین شکات یکی دو نفر وکیل هم بودند. متن رضایتنامه را نوشتند و یکی یکی امضایش کردند. ساعت حول و حوش 12 و نیم بعد از نصف شب بود هرچه اصرار کردند بمانم قبول نکردم. دوست داشتم خلوت شب را رانندگی کنم و تنها باشم. این یکی دوساعت مسیر برگشت چه گذشت بر من و حال و هوای من، بماند! یک راز است.

فقط اگر می خواهید قضاوت کنید که تحلیل همه این اتفاقات که برایم افتاد ناشی از خرافاتی بودن من است، باشد، من یک خرافاتی ام، به امام حسین قسم!