سلام آقای محمد آقایی (قسمت دوم)

اینگونه بحث های جدلی ونظری در حوزه رسانه ها را می پسندم مشروط بر اینکه:

1-فضایی باز شود و حرفهایی گفته شود

2-حرفهایی که نمی شود به شخص ثالث انتقال داد از این طریق بیان شود

3-دوطرف از ناچاریهایشان بگویند و اینکه باید سوخت وساخت،چه می شود دیگر، همین هست که هست و ...

4-حالت تربیتی و ارشادی داشته باشد

5-چهارنفر آدم ناآگاه هم اگر وارد بحث شدند چیزی حالیشان شود

ببین دوست من،

زبان روزنامه نگاری مدرن نثر ساده و کوتاه است اما من از مطلب شما چیزی نفهمیدم.

روزنامه نگار یعنی زبان گویای مردم و از همین رو باید حرفی بزند که پیرزن سبزی پاک کن سرکوچه عمه باجناق اینجانب نیز از آن سردربیاورد هرچند آمیخته با مفاهیم پیچیده و مستتر باشد. منی که اینهمه در دریای واژه و خبر و اطلاعات و رذائل سیاسی و الخ غرقه ام نمی دانم چه می گویی آنگاه از دیگران چه انتظار؟

نه اینکه نامفهوم سخن گفته باشی،نه، حرفم این است که بالاخره ما نفهمیدیم اینکه ما به جلسه استانداری دعوت نمی شویم خوب است یا نه و این موضوع چه ربطی دارد به اینکه مثلا آقای شادجو زمانی خبرنگار بوده وباید حمایتش کرد؟ اصلا این دوست گرامی و همکار سابق ما بودنشان در روابط عمومی چه حسنی به جامعه خبری داشته که نبودنشان قبلا ها نداشته ؟ منکر قابلیت و درایت و تعهد دوست عزیز مشترکمان علی (شادجو) نمی شوم اما خدایی ابتدایی ترین اصل جامعه آزاد اطلاعاتی که همانا حق برخورداری ودریافت خبر بدون دغدغه و فشار و سانسور است را نادیده بگیریم برای رضای دوست؟ این بود حرف تان؟

شما را نمی دانم اما کمی بعدتر از شروع کار خبرنگاری ام از طریق ادارات مختلف جذب حوزه روابط عمومی شده ام و به یاد ندارم روزی را که منافع سازمانی را به منافع صنفی دوستان خبرنگارم ترجیح داده باشم.این رادیکالیسم و جنجال و حاشیه سازی و حاشیه بازی نیست برادر من، عین منطق است، حق من و شما و خانواده مطبوعات است وباید همه را به تمکین به این تکلیف وادار کرد.

من می گویم«قفس بال بال توأم آفریدند...» آنوقت شما می فرمایی کاش می آمدی؟! شما بگو چگونه؟ با کدام پا، کدام حس،کدام چشم، کدام گوش و کدام بال؟

دوست عزیزتر از جان! میدانی که من مال سیستم ام، در این سیستم بزرگ شده ام، درس سیاست را از پای منبر نشینی اینان آموخته ام، در طول سالها با مواضعشان همراهی کرده ام. مرگ بر ... گفته اند، تکرار کرده ام، درود بر ... گفته اند همراهی کرده ام، زمانی شده کفن پوشیده ام، چفیه انداخته ام، رای داده ام، سکوت کرده ام، حفظ حرمت و حیا کرده ام، هزینه شده ام، هزینه داده ام و ...

پشیمان هم به لحاظ اعتقادی نیستم اما به لحاظ...

بگذریم.

این دغل دوستان دارند این بلاها را سرمن می آورند، سر فرزندان خود، آنهاکه خودشان بزرگشان کرده اند. حال و روز انتقاد و قدری خلاف سلیقه شان حرکت کردن وگروه خونی اش به گروه خونی شان نخورنده دیگر روشن است!

یادت باشد آدمهایی را که با یک برگ احضاریه روانه ینگه دنیا شدند و من با 35 تا پرونده قضایی(از شکایتهای همین حضرات) مانده ام تا خون دل بخورم وبه مردم شهرم و کشورم میهن پرستی و اعتقادات و دفاع از ارزشهای نظام بیاموزم که فلانی بشود مسئول[...] و من را بنامند ضدانقلاب و نامحرم و خطرناک و ...

فهمیدی از چه می سوزم؟ برای چون منی( و قاعدتا باید هم صنفانم نیز اینگونه بیاندیشند) میزی که قرار گرفتن بر پشت آن عملا به توسعه ارتباطات و تحبیب قلوب و حفظ حرمت اصحاب رسانه منتهی نشود به درد خرک ژیمیناستیک هم نمی خورد.

حرفهای دیگری هم دارم برایت که اگر حوصله ادامه این گفتگو را داشته باشی در پست های آتی به سمع مبارک خواهد رسید.

یاحق

 

مطلب مرتبط: