اینجا دنیای وارونگی است؛ کسیکه باید ساکت باشد حرف می زند
دوست عزیزم آقای محمدآقایی، سلام
حضرت بیدل می گوید:
برای خاطرم غم آفریدند
طفیل چشم من نم آفریدند
به شب آنجا که من پرواز دارم
قفس با بال توأم آفریدند
میدانم که اهل بشارتی، بنابراین همین یک اشاره کافی است. هم تو و هم همه دوستانیکه مرا می شناسند میدانند که در انعطاف پذیری کم نمی آورم. اگر هنوز شک داری امتحان کن.
گفته ای کاش می آمدی و می نشستی و دور هم خوش می گذشت، خب منهم همین را می گویم. خیلی وقت است دلم برای همه تان و همه جلسات خبری تنگ شده، اما چگونه؟
سناریوی استانداری را برایت بگویم تا خودت قضاوت کنی؟
میدانی که غالب دوستان با اس ام اس به جلسه خبری دعوت شده بودند. میدانی که علی رغم اینکه سیستم با من مشکل دارد(رجوع به پست قبلی) اما دوست دارم حضورم را همه جا به رخ بکشم،بغرم،حرف بزنم و بشنوم.
به من که رسید گفتند فکس دفترتان خراب است. سرویس کار آوردیم تا تعمیرش کند. منشی بیچاره ساعتها به انتظار تلفن نشست. زنگ زدند به دفتر گفتند فلان جلسه هست. میدانی کی؟ ساعت سه و نیم روز ماقبل جلسه. اما شرط شان این بود که باید فکس را بگیرید. فکس نرسید. گفتند تا فکس نباشد حضور در جلسه قدغن است. تا اینجایش را داری؟
شب شد ساعت حوالی 11 از استانداری تماس گرفتند و گفتند بیاید، نه به عنوان آینانیوز، که مهد سرداران! گفتیم اینهم چشم، «این نیز بگذرد!»
شنیده شد برای حضور یا عدم حضور حقیر سراپاتقصیر تا پاسی از شب جلسه گذاشته اند. بیاید؟نیاید؟ دعوت بشود؟ نشود؟ نهایتا قرار شد این حقیری که ذکرش رفت باشد اما سوال نپرسد. این میان کسانی هم چشم به آسمان دوختند و آرزو کردند کاش طوری بشود که نیاید!
آقای مسئول محترمی که در جلسه بود گفت شما بیا، بامن. اما حراست سیستم مربوطه به حال آماده باش بود. قرار بود «حامد عطائی» و نه عکس « مرحوم زین العابدین عطائی» وقتی می خواهد بیاد جلویش را بگیرند و از او دعوتنامه بخواهند.( دعوتنامه ای که مغازه چاپ تکثیری چند متر آنطرف تر با 300 تومان برای آدم تایپ و آماده می کند!) بعد که بنده اصرار کردم که ندارم و باید باشم موضوع با روابط عمومی درمیان گذاشته شود تا رئیس روابط عمومی مثل سوپرمن بیایند و قائله را خاتمه دهند و با سلام و صلوات مثل یک بچه آدم بیایم بتمرگم سرجایم!
شنیدی که همچین اتفاقی برای دوتا از دیگر همکاران هم افتاد؟
اما اینها همه حاشیه است و شما داری علکی خودت را به کوچه علی چپ می زنی. اصل سخن و شگفتی ام از این است که می فرمایی بیا و بنشین و حرف نزن و فقط گوش کن!
چند روز پیش دوستی با ایمیلی برایم مقاله ای فرستاده بود و نوشته بود «دنیای وارونگی» و شهر ما و استان ما را گفته بود که هیچ چیز سر جایش نیست.
خداوکیلی کار من و جنابعالی گوش دادن است؟ نشستن و زینت مجالس شدن است؟ چرا آنهاییکه باید گوش کنند مدام فک می زنند و کله من وشما و مردم را تیلیت می کنند آنوقت ماهایی که باید حرف بزنیم و سوال بپرسیم و به چالش و نقد بکشیم ساکت باشیم؟
میدانم خواهی گفت(قبلا هم گفته ای) سکوت هم در مواقعی کارگشاست و موثر و من هم معتقدم به این تز جنابعالی، اما یاد دکتر زیباکلام( از نوع صادق) افتادم که در دوران اصلاحات وقتی سیاسیون اصلاح طلب از هاشمی می خواستند موضع گیری کند فرموده بود:«هاشمی ساکت است چون در حاشیه امن قدرت است»
برادرم، آزادگی، از آزادگیت و آزادگی مان می ترسم
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...