چند روز بعد یک کابوس دیگر هم سراغ من و خانواده ام اومد. یکی از مدیران کل استان به خاطر قرار گرفتن یک کامنت در سایت که به نظر خودش اهانت و توهین به خودش محسوب می شد علیه من شکایت کرد و من بعد از حضور در دادگاه در روز پانزدهم فروردین و در رفتن از زیر بار اتهام انتسابی( به نظرم شکایت به خاطر یک کامنت خیلی نوبر بود!!!)  ظهر همان روز به اداره مربوطه رفتم و بعد از مذاکره با مدیرکل و حراست و مسئول انفورماتیک و مشاور حقوقی قرار شد صبح روز بعد رضایت را نوشته و تقدیم دادگاه کنند.

صبح روز بعد(شانزدهم ) هم که با تماس تلفنی بازپرس شعبه مربوطه  که بهم گفت همه چیز حله و شاکی رضایت داده و بیا یک کاغذی را امضا کن ،راهی دادگاه شدم و دستبند سرد را برای دومین بار بر دستانم حس کردم( برایم قرار بازداشت صادر کرد) متوجه شدم که همه صحبتهای دیروز و دل دادن و قلوه گرفتن های دیروز کشک بودو متوجه شدم  من چقدر از ادبیات این مملکت عقبم و چقدر زبان نفهم(!)تشریف دارم چون نمی دانم وقتی بازپرسی آدم را صدا می زند برایش باقالی پلو آماده نکرده که بدهد!

اخذ شکایت من از شاکی محترمی که تا دیروز با هم گل گفتیم و گل شنفتیم و از هم حلالیت طلبیدیم(حقیقتا مطلبی که در مورد این آقا زده شده بود ناخواسته و از طریق کامنتها بود) به اندازه هزار بار مردن و زنده شدن خودم و خانواده ام تمام شد.

زمانیکه با دستهای دستبند زده،کت و شلوار بر تنم و سرووضع رسمی سوار ون ویژه کلانتری خدمات شدم تا راهی زندان مرکزی ارومیه شوم و التماس های مادر بیچاره ام هم به جایی نمی رسید شانس آوردم که مشاور حقوقی مدیرکل مربوطه در محل حاضر بود و بازپرس مربوطه نیز قاضی کشیک و الا طی مسیر اخذ رضایت تا باز شدن دستبندهایم می توانست یکی دو روزی طول بکشد.

در طول 15 سال دوران فعالیت مطبوعاتی ام هیچ دورانی به اندازه روزها و اتفاقات سال 89 بویژه فروردین ماهش برایم تجربه آموز نبود. روزهایی که رنگ فعالیتم را تغییر داد و من یاد گرفتم روزنامه نگار باید ادبیاتش «سیاسی» باشد نه «ژورنالیستی»!

در آن روزها خیلی تنها بودم هیچکس نبود که زیر پروبالم را بگیرد تعفن بیگانگی زمین و زمان را گرفته بود. دوستی گفت: تنهایی سخت نیست...سرد است