مرغ انديشه و تماشا و دلبستگيهاي ما آدمها
ده دوازده سال پيش، بنابر ضرورت كاري، در محلي، يك روز درميان به مدت بيست و چهار ساعت نگهباني مي دادم. اين محل اتاقك كوچكي بود در ميان باغي بزرگ در حاشيه اورميه. جالب است در آن بيست و چهار ساعت تنهايي و آن كنج عزلت آنقدر سرم مشغول خواندن و نوشتن مي شد كه از زمان كم مي آوردم. يادم هست غروبها كه دلم يه نمه مي گرفت و دلتنگ خانواده مي شدم به حياط مي رفتم و به سروصداي پرنده ها و باد و غوغاي مخصوص دشت گوش مي دادم. صدايي اين ميان از بقيه برايم غريب تر و تو دل بروتر بود. جغد كوچكي درست بالاي سر اتاقك كوچك نگهباني من روي سيم برق مي نشست و هرچند ثانيه يكبار با صداي گرم و متين و تامل برانگيزش(واقعا اين تاملي كه مي گويم در من ايجاد مي شد، تاملي فلسفي) را روانه هياهوي دشت مي كرد و من احساس مي كردم با اين تكه هايي كه مي پراكند براي لحظاتي سكوت تا كيلومترها حاكم مي شد و واضح تر بگويم صداي ماشينهاي در حال تردد جاده هاي اطراف را هم نمي شد شنيد.

در آن مدت يكسالي كه به اين منوال گذشت جغدك قصه ما هر غروب مي آمد و همان جا روي سيم مي نشست و آواز مي خواند و من اين راز را كه دلبسته همچين پرنده زشت و به باور عوام «شوم»ي شده ام را در سينه حفظ كردم. اصلا دلمشغوليها و علائقي كه من در رابطه با محيط پيراموني ام دارم با ديگران قدري متفاوت است. جايگاهي كه امثال روباه و گرگ و جغد در جغرافياي ذهني من دارند بلبل و عقاب و كبوتر و طاووس ندارند. براي همين هم هست كه دنبال فرصتي مي گشتم كه به مردم بفهمانم پرنده اي مثل جغد دنيايي از فلسفه و خداشناسي و معرفت در خلقتش دارد كه بايد يكسالي پاي آوازش بنشيني و ارتباطي عاطفي باهاش برقرار بكني تا به اين معرفت برسي.
امروز عصر از دوست نازنيني كه از قضا از مقامات عاليرتبه مملكت نيز هست پيامك زيبايي به دستم رسيد كه حيفم آمد اينجا در وبلاگ قرارش ندهم. شايد آن بزرگوار نداند كه همچين اس ام اس هايي چه بر سر روح و دل يك آدم مي تواند بياورد.
اين متن را بخوانيد و خودتان قضاوت كنيد:
«جغد نزد خدا شكايت برد: انسانها آواز مرا دوست ندارند...
خداوند به جغد گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمهاي عاشق دل بستن اند!
دل بستن به هر چيز كوچك و بزرگ، تو مرغ تماشا و انديشه اي! وآنكه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.
دل نبستن سخت ترين و قشنگترين كار دنياست.
اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ! »
آقاي مهندس «ش – الف » ممنون از پيامكتان!
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...