از دو حالت خارج نیست،در مملکتی که اینهمه دستگاههای موازی[...] قانونی و فراقانونی دارند کار می کنند و امعاء و احشاء هرآنچه و هرآنکه را که دلشان می خواهد رادیوگرافی می کنند؛

در مملکتی که خبرنگار نباید حرف بزند مگر به نفع دولت باشد؛

در مملکتی که انتقاد یعنی دادگاه و شکایت و تهدید و به همان میزان پاچه خوار یعنی روزنامه نگار برتر و قابل اعتماد؛

در«استان»ی که آدمهای کوچک برسر کارهای بزرگند و کارهای کوچک را سپرده اند به آدمهای بزرگ تا با اعمال شاقه تحقیرشان کنند؛

وقتی در رویت می ایستند می گویند چون چشم و گوشت دارد می جنبد لایق هیچ چیز نیستی و باید گاگول باشی تا تحویلت بگیرند؛

وقتی آنقدر «گدا معتبر...» شده که شخصیت و معرفت و اصل و ریشه و خانواده دارد به راحتی به تاراج می رود؛

وقتی داری بین خودت و خدای خودت می بینی و می فهمی که خودت و اطرافیانت تاوان کدام دانسته ها و فهمیدن ها و اسرار مگو را می دهی،

آرزو می کنی کاش مثل «فردریش نیچه» دیوانه می شدی، و مثل آن ابرمرد فقط خودت و خدایت می فهمیدند که واقعا دیوانه ای یا «تظاهر» به دیوانگی می کنی؛

و در این گیرودار وقتی از دکترش خواستند معالجه اش کند، گفته بود:«بگذارید دیوانه بماند و دیوانه بمیرد، اگر مغزش بیشتر از این پیش می رفت و بیش از این می دید و می فهمید یک روزی منفجر می شد»

چه کنم «چاووش» من؟

بگویم؟

بفهمم؟

نبینم؟

دیوانه بمانم؟

آگاه بمیرم؟

دیوانه باشم و مسئولیت اجتماعی ام را از سر واکنم؟

تکلیفم را با خودم و دلم یکسره کنم و آنچه که هست و می شود را برای آنها که دوستشان و سرزمینی که دوستش دارم بگویم؟

گفتن با مرگ یکی است؛ این مرگ می تواند آرمیدن بر خاک سرد باشد و یا تفتیدن بر آتش ترور شخصیتی؛

برای دوستداران تاریکی تاب تحمل آدمهایی که با مرگ همواره هم آغوشند کابوس وار است.

درونم چیزی دارد غلغله می کند، می جوشد، می خواهد فوران کند، می خواهد شهر را بازهم به آشوب بکشد؛

می دانم؛ آنها هم که اینهمه نشتر بر رگ روحم می کشند می دانند که می دانم چه می گذرد در پس پرده ها،خوب می دانند که می دانم.

می دانند که هزار دلیل دارم که ننویسم و نگذارند که بنویسم؛ اما فکر اینجایش را کرده اند که یک دیوانگی می تواند همه دلایل عقلانی را به باد بدهد؟

احمد کایا در ترانه ای گفته بود:
«ایچیمده اینتیحار قورخوسو وار...» ( درونم ترسی است از یک انتحار)

اگر آن روز دوباره سر برسد...