نمی بخشمت مدرس!
دیروز هفتم مهر بود. این موضوع را وقتی از سر بیکاری و بی حوصلگی در صف انتظار یکی از بانکها چشم دوخته بودم به تابلوی دیجیتالی نمایشگر ساعت، دیدم و شاید باورتان نشود موضوعی نظرم را به خودش جلب کرد که در این 13 سال بهش فکر نکرده بودم.
هفتم مهر هفتاد و هفت یعنی 13 سال و یک روز پیش نقطه عطف تاریخی برای من شد آنهم به دست خودم. چگونه؟ می گویم.
برنامه نیمرخ اسم برنامه ای بود که بیشتر نوجوانهای آن روزها را با ادبیات خاص خودش دپرس می کرد و می برد به اعماق وجودشان. هیچ رنگ و روشنی و رویش و سرزندگی ای در برنامه نبود. هرچند این برنامه با حرارت و انرژی خاصی اجرا می شد، اما خوراکشان ایام شهادت و وفات و مناسبتهای مذهبی ای بود که به بهانه ائمه و امام زمان و مقدسات هی اشک من و هم سن و سالهایم را بریزند. مثل امروز هم نبود که کانال را عوض کنیم یا دنبال سرگرمی دیگری مثل گیم و اینترنت و موبایل بازی و ... باشیم. عصرهای پاییز و زمستان هم که نه کوچه ای بود برایمان نه زمین بازی ای، مجبور بودیم زل بزنیم به صفحه تلویزیون و با رنگهای سیاه وسفید دکور و با پلاتو گفتنها و شعر «قیصر امین پور» خواندن های کامیار اسماعیلی و بعدها با ادا و اطوار امیرحسین مدرس با آن سرتکان دادنش و صدای بمش که گاه گداری این وسط امیرحسین رفیعی می آمد و مزه ای می ریخت انس بگیریم.
روراست بگویم، نیمرخ برنامه ای نوجوانانه بود از جنس ما نوجوانهای اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت. نوجوانهایی که نسل سوم مردان وزنان کشور را شکل داده اند. در اثنای انقلاب و جنگ بمباران و رعب و وحشت آن روزها و سراسیمگی مادران و روزهای سخت صفهای نفت و کوپن و پناهگاه به دنیا آمده اند. در نظامهای آموزشی مختلف بعنوان موش آزمایشگاهی تست داده اند. برای ورود به یک مقطع بالاتر (پیش دانشگاهی)، کنکور ازشان اخذ شده و این شعار «از هر 10 نفر، یک نفر» که شعار معروف و مشترکی بود بین بانک صادرات و کنکور(!) را همیشه زمزمه کرده اند و خودشان را جر داده اند تا مثلا ریاضی را 20 بزنند و زبان را 30 و ادبیات را و معارف را 70 تا رتبه زیر 10 هزاری بیاورند و بتوانند در دانشگاهی دولتی در یالقوزآباد سفلی قبول شوند.
روزهایی که پناهگاه همین راقم این سطور سررسیدهایی بود که تازه دو سه سالی بود مد شده بود و اولین وبلاگ نویسی را من در آن آموختم و اگر نبود یکی از دوستانم که وقتی یواشکی یکی از سررسیدهایم را خوانده بود برایم زیر یکی از صفحه هایش نوشته بود:«تو یک روز نویسنده بزرگی می شوی، اگر زندگینامه ات را بنویسی» حالا من شاید با این صفحه و این کیبورد هم بیگانه بودم.
داشتم می گفتم.نیمرخ راست کار هم سن و سالهای من و نوجوانهای نسلی که گفتم بود. هیچ هیجان و نشاط و امیدی در آن یافت نمی شد اما تا دلتان بخواهد از معنویت و عرفان و آن دنیا حرف می زدند و ارتباطات مردمی ای هم که باهاش می شد حکایت از آن داشت که بیننده هایش را هم خیلی خوب با حال و هوایش همراه کرده است.
نیمرخی که امیرحسین مدرس و محمدحسین رفیعی اجرا می کردند در تاریخ 7/7/77 به خاتمه رسید و این تاریخ برای من از دو جنبه مهم و خاطره انگیز شد.
از یکی دوماه قبل از این تاریخ روی آن حساسیت ویژه ای ایجاد شد. عمدتا روی کلمه و عدد «هفت» زوم می شد و تاکید می شد روی قابلیتها و ویژگیهای این عدد. اینکه تاریخ هفتم مهر هفتادو هفت، که چهارتا هفت پشت سرهم دارد، تاریخ بخصوصی است از اینجهت که چهارتا عدد مقدس دارد و اینکه چنین تاریخ هایی هر یازده سال یکبار تکرار می شوند. همین دوسال قبل بود که هشتم آبان هشتاد و هشت یعنی چهار تا هشت پشت سرهم (8/8/88) شده بود مصادف با میلاد هشتمین امام شیعیان، امام رضا(ع) که کلی اتفاقات و برنامه ها در کشور افتاد و خیلی ها عروسی هایشان را مصادف با این روز برگزار کردند.
مناسبت سیزده سال پیش هم تا آنجایی وارد خونم شده بود که من همه جا را پر از علائم و نشانه هایش کرده بودم. روی دیوار حیاطمان با رنگ این تاریخ را ثبت کرده بودم. در سررسیدهایم با نوشته هایی برای رسیدنش لحظه شماری می کردم و هرچند روزی که به آن مانده بود را می شمردم و برای هر روزش متنی در وبلاگ مکتوب آنروزهایم(سررسید) یادداشتی می نوشتم.
روز موعود بالاخره فرارسید و از آن هیجان انگیزتر لحظه خداحافظی مجری برنامه بود که آخرین اجرایش را داشت می کرد. مدرس رودر روی دوربین ایستاد و از روزی که در آن قرار داشتیم حرف زد. یادم هست این چند دقیقه را حتی پلک هم نمی زدم. از شما چه پنهان بغض عجیبی هم در گلویم نشسته بود. مدرس هی حرف زد و هی حرف زد اما یک جمله اش بدجوری زیرو رویم کرد:
دوران نوجوانی تا 17 سال است و با تمام شدن 17 سالگی و ورود به 18 سال، دوران دیگری از زندگی انسان یعنی جوانی آغاز می شود. منهم که در آستانه تمام کردن 17 سال بودم این حرفها را عجیب جدی گرفتم.
نیمرخ آن روز تمام شد و من بدون اینکه بفهمم و بدون اینکه آمادگی داشته باشم با خاموش کردن تلویزیون، با دوران نوجوانی ام خداحافظی کردم. با تمام کارهای نیمه تمام و مشغولیت ها و اقتضائات این دوران و خودم، خودم را وارد دوران جوانی کردم و شروع کردم به فراهم کردن سوروسات جوانی. می دانستم که هنوز چند ماه مانده تا نوجوانی ام تمام شود، اما اثر آن برنامه و حرفهای مدرس آنقدر برایم عمیق بود که با همان یک برنامه و یک آیتم به قول حافظ«چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست» .
بعد از آن خداحافظی اجباری، هر مقطعی از زندگی ام را بدون اینکه بدانم و بفهمم از دست داده ام و خطوط مرزی را ندیده و برنامه ریزی نکرده رد کرده ام. به جایی رسیده ام که دیدم مثلا وارد یک مقطع یا یک برش از زندگی شده ام.
حسرت روزهایی را که آدم از دست می دهد تا آخر عمر بااو می ماند. درست مثل دوران کودکی، نوجوانی، جوانی،دانش آموزی، سربازی، دانشجویی، مجردی و ...اما در هیچکدام اینها و از دست دادنشان مقصر نیست. اما در اینکه دوران نوجوانی از کفم رفت ،با کلی برنامه های نیمه کاره و فکرها و ایده هایی که مخصوص این دوران بود، خودم مقصرم با آن آقای به قول محمد حسین رفیعی(فه فه) «موقشنگ» که به نوعی و به زبانی ازمن و هم سن و سالهایمان خواست با دوران نوجوانی خداحافظی کنیم.
نسل من نسل مردان و زنانی است که هیچ انتخابی در زندگی شان نداشته اند. نه سازنده زندگی، که در معرض آن قرار گرفته اند. خودشان را با شرایط موجود وفق داده اند. لباس گشاد پوشیده اند برای اینکه سال بعد هم به تنشان بشود، ناچار شده اند در مدرسه و کلاس و با معلمی که از قیافه و صدا و سلیقه اش خوششان نمی آمده درس بخوانند. بدون کلاس کنکور و قلم چی و گاج و ... در دانشگاه، آنهم از نوع سراسری اش قبول شوند، به سربازی بروند حتی شده صدها کیلومتر دورتر از محل زندگی و کسی پیدا نشود با پارتی و گواهی پزشکی و نامه و سفارش انتقالی بگیردو ...
نسل من نسل مظلوم و بی دفاع و بیچاره ای بود. نسل من هیچکس را نخواهد بخشید. من با همه کسانی که قدرت انتخاب و تصمیم گیری را از من و هم نسل هایم گرفتند کار دارم، نمی بخشمشان و یک روز یقه شان را یک جایی(شاید آن دنیا) خواهم گرفت و خواهم پرسید: چرا از من خواستید با نوجوانی و همه زیبایی هایش خداحافظی کنم؟ چرا به هویت و شخصیت و انسانیتم احترام نگذاشتید؟ اقلا می گذاشتید مثل نوزادهای شیرخواره امروزی که حتی در انتخاب نوع پوشاک و شیرخشکشان اختیار و آزادی دارند، آزاد تصمیم بگیریم و آزاد باشیم. نمی بخشمتان، نه معلمها و بزرگترها و امیرحسین مدرس را و نه خودم را!
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...