مرد مگر گریه می کند؟
مسیر سراب تا سرعین تا یک حدودی مسطح و یکنواخت است و از قسمتی از راه کوهستانی و گردنه ای می شود. فصل بهار طراوت و زیبایی مسحور کننده ای دارد بویژه آن قسمت کوهستانی اش. عید امسال به سیاق چند سال اخیر ماشین را زین کردم و راهی شدیم. دقیقا در همین مسیر هوا به شکل رویایی ای مه آلود و زیبا بود. در کنار دره عمیقی که از وسطش رودخانه ای می گذشت منظره خیره کننده ای نظرم را جلب کرد ماشین را کنار زدم تا چندتا عکس از این دره بگیرم. وقتی کارم تمام شد تا خواستم پشت فرمان بشنینم دیدم ماشین تکان نمی خورد. تا گلگیر فرورفته در گل و لای. هرچقدر هم گاز می دادم بیشتر فرو می رفت که هیچ، با شیب ملایمی به سمت دره سُر می خورد. یکی دوساعتی که تقلا کردم کار به پلیس راه و نیروهای کمکی کشید.
نهایتا بعد از اینکه یک خاور از پس بیرون کشیدن ماشین برنیامد با کمک یک وانت سایپا توانستم خودم و ماشین را نجات بدهم. اما تراژدی ماجرا یک چیز دیگر بود. زمانیکه در نیم متری دره پلیس سیم بوکسر را به ماشین بست و گفت به جز راننده همه پیاده شوند! یکی از سه موردی بود که در زندگیم دلم گرفت و بدون اینکه کسی ببیند بغض کردم. وقتی دور شدن خانواده را می دیدم بیشتر نفسم بند می آمد.
ماها نسل دهه شصتیم. نسلی که با کتابهای دکترشریعتی بزرگ شدیم. کسیکه می گفت گریه یک مرد را نباید کسی ببیند. حتی بیشتر، گریه یک مرد را فاجعه هم می دانستیم به قول اخوان ثالث:« ببین غمگین دلم با حسرت و با درد می گرید/ خداوند/ به حق هرچه مردانند/ ببین یک مرد می گرید» همه عمر گریه مان را فروخوردیم تا گریه هامان اینطوری به شماره افتاد. دوبار دیگر هم دلم اینطوری شکسته که اگر فرصت شد خواهم نوشت.
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...