بیست سال...!
گفت تو مشاور عالی منی. اصلا هر چی تو بگی. هرپستی که میخوای دست بذار روش. سه سوت برات حکمشو میگیرم.
گفتم فکر نمی کنی برای پست گرفتن یک کم پیر شدم؟ گفت من و تو اختلاف سنی چندانی نداریم. درسته هیچکدوم به حد لیاقتمون رشد نکردیم.
گفتم: من دندون طمع مو کشیدم دوست من دور ما یکی خیط بکش!
گفت: تو با بقیه فرق داری؛ من به امید تو دارم وارد صحنه انتخابات می شم.
گفتم: رفیق! میدونی تو این یه ماه تو چندمی شی؟
گفت: نه. گفتم پنجمیش! جالبه ادبیات همه تون هم یکیه همتون چشم امیدتون منم ولی فردای انتخابات غیبتون می زنه. تازه اگه شانس بیارم ندین 4 نفر بریزه رو سرم کتکم بزنه پرده گوشمو پاره کنن!
زل زد تو چشام و بهم گفت: ببین داداش! من با بقیه فرق دارم. میدونم هیشکی مث تو نمیشه.
دست زدم رو شونه شو گفتم: بیست ساله گوشم از این حرفا پره رفیق! بیست سال...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 17:0 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...