شب ها دیر می خوابم.کلا مگر دست من بود نمی خوابیدم. ته اش یه نصفه چرت خنکای سحر برایم کافی بود. این دلخوشی و دلبستگی از شبهای مطالعه کنکور شروع شد. زمانیکه روی میزم یک رادیوی کوچک می گذاشتم و مثلا با صدای قصه های شب سکوت و تنهایی ام را می شکستم تا خوابم نبرد. بعدش هم که خبرنگاری آمد سراغم و بهترین ساعت کار کردن همان 12 نصفه شب تا 4 صبح بود. شبها علاوه بر پشت میز نشینی و نوشتن و تایپ کردن فرصت طلایی پیاده روی هم هست. اگر دست من بود این کار را می کردم. افسوس که زندگی متاهلی این اجازه را به آدم نمی دهد.

سکوت شب بهترین انگیزه برای غور در افکاری است که صبحها فرصت دسته بندی و رسیدگی اش را ندارم. زندگی پراسترس و آدمهای هول مجال اندیشیدن را از آدم می گیرند. به نظرم می آید هیچ کشفی و موفقیتی در روز اتفاق نیفتاده است. شاید هم در گذشته روزها زمان مناسب تری برای اندیشیدن بودند.

یک سری آدم هستند که تا شب می شود می روند در رختخواب. از تاریکی بیزارند. شاید هم می ترسند. صبح ها آفتاب نزده می روند کوه. یا پارک محله شان.عطر خاصی دارد درختهای نم زده مه شبانگاهی و لذت دیگری است گوش دادن به صدای شرشر رودخانه ای که از وسط شهر می گذرد و پرنده هایی که همین نیم ساعت سه ربع اول صبح را فرصت می کنند بخوانند. آدمها دو دسته اند. یا می چسبند به شب و به سکوت و آرامشش تن می دهند و اندیشیدن و دوری از تعلقات زندگی. یا اول صبح و شروع زندگی تازه را دوست تر دارند. من و همه خبرنگارها آدمهای شبیم. محروم از پیاده روی های صبحگاهی و خیره ماندن به طلوع طلایی آفتاب مشرقی.

آدمهای روز اجتماعی، برونگرا و شادترند. آدمهای شب عمیق تر. شاید هم بی انتها.