آخرهای جلسه بود که نوبت به من رسید. مجری جلسه بعد از اینکه در معرفی سخنران ماقبل من سوتی داد نوبت من که شد گفت: دوستان فقط ملاحظه وقت را بکنند داریم به اذان ظهر نزدیک می شیم.
درست هم می گفت وقت خیلی تنگ بود. ساعت 9 برنامه شروع شده بود و نزدیکهای 12 بود هنوز تمام نشده بود. همه یا چرت زده بودند یا در حال خمیازه.وقتی پشت تریبون رسیدم چشم خیلی ها گرد شد. ته دلشان خدا خدا می کردند کاش من انصراف دهم. کاش صدای اذان برنامه را به هم بزند. کاش برق قطع شود!
خودم هم می دانستم که با حرف و حدیث سخنرانی داده اند به من. برای اینکه شاید هدیه نداده باشند. یک سری آدم تکراری که نمی دانم نمونه ترافیکی اند، نمونه روابط عمومی اند، نمونه صنعتی اند، نمونه آرد و نان یا نمونه همه چیز. آنقدر نمونه شده اند و لوح و سکه و کارت هدیه گرفته اند که آدم حالش از هرچه نمونه است به هم می خورد. خودم هم می دانستم که مرا سخنران کرده اند که جایزه را گرد کنند و ندهند بهم. اینطوری بود که دو روز قبل صدایم کردند یک جایی و گفتند اگر آمادگیشو نداری یه نفر دیگه جایگزین کنیم. و من گفتم: من مشکلی ندارم؛ شماها چطور؟
سخنرانی که تمام شد بلافاصله از سالن خارج شدم. یادم نیست چندنفر بعد از پایین آمدنم از پله های سن نیم خیز شدند و چندنفر تو مسیر ایول و احسن گفتند. فقط حواسم بود که زود تمام شوم و بروم از سالن بیرون. سالنی که هوایش برایم خیلی سنگین بود. بغضم گرفته بود و تن و دستهایم می لرزید. پیش خودم خیال می کردم جواب خیلی ها را داده ام. خیلی ها شرمنده شده اند از اینکه چنین فکرهایی درباره ام می کردند. هنوز 20 دقیقه ای از بیرون آمدنم نگذشته بود که گوشیم به صدا درآمد. همه اش تعارف و تعریف و تمجید. سابقه نداشته مطمئنم. شاید دلیلش همان شروندگی باشد.
یکی از زنگ زننده ها همان حرفی را زد که منتظرش بودم.« حلالم کن اخوی من فکر می کردم اصلا به خدا اعتقاد نداری!»